|
دلهره ی چشمهات ، استرس وجودتو کاملا حس می کردم ... وقتی از درد فریاد می زدم و تو با تمام قوا تو آغوشت آرومم می کردی ... و بوسه های گرمتو نوازشگر گونه هام کردی ... وقتی دستهامو با لبت لمس می کردی و صبورانه برای آروم شدنم دلداریم میدادی ... خودت خوب می دونی وجود تو بود که مسکنه دردم شدو آرومم کرد ... خودت ندونی من خوب می دونم سایه چهره ی گرمتو که تا سپیده ی صبح نظاره گر تن بیمار من بود ... چه مشتاقانه جسم بی جونه منو تو آغوش گرمت جای دادی و دورم حلقه زدی تا بهم ثابت کنی عاشقونه دوستم داری ... و چه عاشقونه این جمله رو با بند بند وجودم همراه کردی ..." میونه خدا و عشقت دست به انتخاب زدم من" ... و تمام لحظه های که گفتی ... مینا بگو کم نمی شی از من ؟؟؟ ... و من با لبخندم همراهی می کردم ... خودمو بیشتر تو آغوشت جا می کردم که بفهمی ما جدا نمی شیم از هم ... نمی دونستم تو همین مدت کم تا این حد عاشقم شدی که مدام با نفسهای من تکرار می کردی ... تو نفس می کشیو من باورم میشه که زنده ام ... می دونستم دوستم داری ولی نمی دونستم تا این اندازه زیاد که نفست به نفس من بند شده ... و جونتو واسه داشتنه من ارزونی کنی ... با خود می اندیشم که چرا سردترین فصل خدا برای تولدت انتخاب شد؟؟!! شايد به اين علت سردترين فصل خدا براي تولدت انتخاب شد كه نماينگر عظمت گرماي وجود تو نازنين باشد. عظمتي هستي بخش و اميد آفرين، اميدي براي قلب يخ زده و دستان كوچك من...زمستان ديگر براي من سرد و خاموش نيست.ديگر در زمستان دلم نخواهد گرفت، بلكه ديگر بعد ازاين با اميد آمدن زمستاني ديگر زنده خواهم بود... بهترینم تولدت مبارک
وقتی اینجوری بی تابتم ... وقتی اینجوری بی تابمی ... وقتی اینجوری دلم برات تنگ می شه ... وقتی اینجوری دلت برام تنگ می شه ... وقتی که دل تنگی ها زیاد می شه ... وقتی که بی تابی ها ... تاب نمیارن ... و وقت هایی که بعدها دلمون برای لحظه به لحظه ش تنگ می شه ...
یعنی می تونی فکر کنی تمام معیار های که تو زندگیت واسه نیمه ی دوم وجودت در نظر گرفته بودی ... به یکباره تو وجود یه مخلوقی خلق بشه و بذارنش جلو چشمهات !!! دارم به فیلم راز اعتقادی دو چندان پیدا می کنم ... انقدر از تو تصویر ساختم ... انقدر معیارهاتو از زمانی که فهمیدم باید با یه نفر زندگی کنم تو ذهنم بالا و پایین بردم ... که تمام خواسته هام به تحقق پیوست ... وقتی می شینم تمام دست نوشته هامو در مورد وجود تو می خونم ... و مقایسه می کنم اون چیزی رو که خواستم و تو همه ی چیزهایی رو که من ستایش می کنم داری ... خدایم را سپاس می گویم ... و برای همراهی با تو خالقم رو صدا می زنم ... چه حس زیبا و دلنشینی هستی تو ... و چه عاشقانه دوستت دارم ... ------------------------------------------------------------------------------------------ پ.ن: تمام این چند روز اخیر پر بودم از اضطراب و استرس ... با تمام دل گرمی هایی که بهم میداد ... نمی تونستم دل نگرونی هامو کنار بذارم ... اما دیشب وقتی برای اولین بار با خانواده ی گرم و پر محبتش برخورد کردم ... تمام وجودم پر شد از خواستنش ... دیشب آغاز اولین دیدار رسمی برای شروع بهم پیوستنمون بود ... چه صمیمانه گذشت ...
واسه پدرم دعا کنید ... کارش به عمل نکشه ... این روزها خیلی درد می کشه ... با هر آهی که می کشه ... بند بند وجودم فریاد می کنن . ----------------------------------------------------------------------------------- بعد نوشت : ممنونم از دعای خیرتون ... دکترش گفت با استراحت رفع می شه ... خدایا سپاس.
از خدا خواستم عادت های زشت را ترکم بدهد.خدا فرمود: خودت باید آنها را رها کنی.از او خواستم معلولی را شفا دهد. فرمود:لازم نیست روحش سالم است.جسم هم که موقت است .از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند.فرمود: صبر حاصل سختی و رنج است.عطاکردنی نیست،آموختنی است.گفتم :مرا خوشبخت کن.فرمود:"نعمت" ازمن،خوشبخت شدن از تو.از او خواستم روحم را رشد دهد.فرمود: نه خودت باید رشد کنی.من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم تا بارور شوی.از خدا خواستم تا کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم،فرمود: من برای اینکار به تو "زندگی" داده ام.از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد من هم دیگران را دوست بدارم. خدا فرمود:آها، بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد!
نمی گم هر چی حس و حال خوب وجود داره ... این روزها دارم ... ولی پرم از حس های خوب و دارم پر می شم از حس های خوب تر ... هر چی حس و حال بد وجود داره بهش فکر نمی کنم ... چون می دونم اینایی که ذهنمو درگیر کردند حل می شن ... و درگیرها کم کم می شن ... این روزها دلم فقط و فقط تو رو می خواد با هر چی حس نابه ... شماها نمی تونید بفهمید که من چقدر علارغم بیماری (جسمی) که به جونم افتاده چقدر از نظر روحی عالیم ... دلم نمی خواد این روحیه ی خوبو از دست بدم ... همش دارم انرژی مثبت میدم و به جاش هوار هوار می گیرم ... می دونم اگه هر کسی به جای من بود همین بود ... عاشقی ... دوست های خوب ... همراهان خوب تر ... بابایی مهربون ... صورتی ِ مهربون تر ... انگاری این روزها هر چیزی که خوبه داره میاد سراغم ... فقط دارم به بهترین حالت ها نگاه می کنم و بهترین ها رو خلق می کنم ... جواب دادن ... و می دونم بازم جواب می ده ... یه روزی نه چندان دور میام تمام این روزها رو می نویسم ... می نویسم ... می نویسم ... و روزی هزاران مرتبه خدایم رو پاس می دارم ...
مواظب خودت باش. - نمی خوام چی رو نمی خوای ؟؟؟ - مواظبه خودم باشم. چرا ؟؟؟ - تو مواظبم باش. چرا ؟؟؟ - اینجوری شیرین ترِ
از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت. و شش جفت دست داشته باشد. حالا من هی می گم زن بودن خیلی سخته تو باور نکن ... باشه ؟؟؟
۱- من به چشم خود دیده ام که آرام ِ جانم میرود. هنوزم که صداتو موقع خوندن این شعر تو گوشم فریاد می زنه ... بغض خفه م می کنه. ۲- می گن وقتی یه نفر پیشونیتو می بوسه یعنی اینکه حمایتت می کنه ... ممنونم. ۳- هق هق من ... بی قراری های من ... کم طاقتی تو ... چشم باز کردم دیدم اشک هاتو پشت دود ِ سیگارت مخفی کردی ... بدونه کوچکترین تردیدی تمومش کردم. ۴- اگر دورم ز دیدارت نشان بی وفایی نیست ... مهم آن است که نامت را همیشه بر زبان دارم. ۵- همش شد خاطره خاطره خاطره ... شیرین گذشت. ۶- عجب!!! تو یادآوری کردی که اولین دیدارمون دقیقا دو سال پیش همچین روزی بود. ۷-اینم عکس توله سگ من. ۸- حس مادری رو دارم که بچه شو ازش جدا کردن. ۹- قول دادم فراموش کنم و گریه نکنم. ادامه دارد... ---------------------------------------------------------------------------------------------------------- پ.ن: از تو اگه بخوام بنویسم تمومی نداره ... فقط چون می دونم آدرس اینجا رو داری و میای می خونی ... اون چیزایی که برای تو هم یاداوری می شه ... خلاصه نوشتم ... خودت خوب می دونی اینجا نمی شه واضح نوشت ... پ.ن: این پست کاملا خصوصیه و به خودم مربوطه نیاین بپرسین واسه کی نوشتی ... داستان چی بوده ...
دو نکته ای که از فیلم "همیشه پای یک زن در میان است" آموختنی بود :-دی اولیش : مهران مدیری به مردها می گفت "حیوان ناطق" ... بسی خوشمان آمد و لذت بردیم ... می گفت زن ها می تونن یه مرد رو ۱۰۰ بار گول بزنن یا به عبارتی خرش کنن :)) دومیش : زن مثل اکسیژن می مونه اگه نباشه مرد کبود می شه ( گفت زن ... یعنی یه زن برای یه مرد ... نگفت زن ها که خدای نکرده جمع بسته باشه) ؟! ---------------------------------------------------------------------------------------------------------- پ.ن: یه سری اتفاقات جدید باعث شده که فعلا چیزی ننویسم ... تا تکلیف همه چیز روشن بشه ... وقتی شروع کنم به نوشتن از همه چیز می نویسم ... از رفتن تبسم ... از عروسی الهام ... عروسی داداشم ... عروسی حامد ... حال بد من این روزها ... و خیلی از اتفاقاتی که تو همین یک ماه تغییر و تحول اساسی بوجود آورده .
|
About![]()
هیچ کس از جنس ما نبود این چنین Archivesاسفند 1387آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 Links
شاهين
کارشناسی |