تبليغاتX
نهایت زندگی

نهایت زندگی

گستره ی محبت

 

بازم داره بي خوابي هام تكرار مي شه ... بازم شبها راحت خوابم نميبره ... نگرانم .... نگران چي !!! خودمم نمي دونم ... موندم بين رفتن و موندن كدومشو انتخاب كنم ... نه ناي موندم هست نه پاي رفتنم ... تا نيمه هاي شب بيدارم ... يه دو ساعتي هم كه خوابم مي بره كابوس كه همراهيم مي كنه... بي خوابي رو به تختخواب ترجيح ميدم ... تو تاريكي شب به ذهنم مي رسه يه دوش آب گرم مي تونه سبكم كنه ... بيشترين فشار آب رو تنظيم مي كنم ... دستمامو حلقه مي كنم دور گردنم ... خودمو رها مي كنم و اروم اروم گريه مي كنم... ولي هر چي بيشتر اشك ميريزم بيشتر گريه ام مياد... هر چي سعي مي كنم آروم بشم بيشتر بي تابيم مياد... هر چي سعي مي كنم نفس بكشم بيشتر نفسم بند مياد... هي مي خوام بخندم بخندم بخندم ولي بيشتر بي قراريم مياد... آينه بخار گرفته رو پاك  مي كنم ... مشت مشت آب روش رها مي كنم ... از تصوير خودم دلم بيشتر مي گيره... از رنگ پريدگي پوستم و بيحاليه چشمام... از تصویر خودم بیشتر بغض می کنم ... از اینکه فقط ظاهر شادی دارم غصه م می گیره ... شروع مي كنم تو آينه با خودم حرف زدن... مينا تو مي توني... تا الانش تونستي از اين به بعدم مي توني... فقط يه كم طاقت بيار... يه كم ديگه صبر كن... فقط يه كم بي بهونه باش... فقط يه كم ساكت باش و چيزي نگو... ولي نه نمي تونم این كم كم ها رو تاب بيارم... همين كم كم ها با هم مي شن خيلي زياد... خيلي زياد خيلي زياد... فشار قوي آب هم مرهمی نمی شه واسه من ِ خسته ...

 

-------------------------------------------------------------------------------------------

 

پ.ن: می گه وقتی کسی سوال می کنه ... منتظر شنیدن جوابه ... می گم بعضی از سوال ها جواب نداره ... می گه این جواب من نیست ... بهت می گم چی شده ... ازت جواب می خوام ... من گوش می کنم تو حرف بزن ... هنوز نفهمیدی من تا حرفم نیاد چیزی نمی گم !!! حالا تو تا خود صبح ساکت با ش و منتظر بمون که من یه چیزی بگم ... محاله ممکنه تا خودم نخوام تو بخوای ازم حرف بکشی .

 

+نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت9:1توسط مینا | |

 

چادر نماز به زیر لب

خدا خداتو دوست دارم

.............................

همه ی هستی من

از دعای مادر است

+نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت8:39توسط مینا | |

برنامه ریزی کرده بودم که این 5 روز تعطیلات فقط تو خونه باشم و استراحت کنم ولی نشد یعنی نذاشتن یه مسافرت اجباری ما رو بردن که همش همراه بود با غر زدن از طرف من اینکه چرا؟؟؟ علت زیاد داره منم حال و حوصله توضیح دادن ندارم ... جمعه با هر ترفندی که بود مجبورشون کردم برگردیم ... از ساعت 7 بعدازظهر جمعه خوابیدم تا شنبه 12 ظهر این واسه من که خوابم بیشتر از 6 یا 7 ساعت در شبانه روز نیست یعنی فاجعه !!! این 17 ساعت خواب زیادم باعث شد که دیشب خوابم نبره خیره شده بودم به سقف اتاقم و به این فکر می کردم من اگه صبح از خواب بیدار نشم و بمیرم کی چه عکس العملی نشون میده کی بیشتر از همه از نبودن من ناراحت می شه ؟؟؟

 

من اگه بمیرم مامان چیکار می کنه ... چیکار می تونه بکنه جز اینکه بشینه شب تا صبح برام گریه کنه یا وقتی منو تو کفن ببینه از حال بره که چرا من بدون اینکه آرزوش رو براورده کنم و بجای لباس عروسی لباس عزا پوشیدم ... می تونم تصور کنم بدون شک مامان بعد از این همه مصیبت و مرگ داداش جوونش ... خواهر زاده ی 24 سالش و تموم اطرافیان جوونی که رفتن مرگ، من از پا درش میاره و یه افسرده مطلق می شه...

بابامم چی؟؟؟ چاره ای داره به جز اینکه بازم از صبح تا شب دنبال این باشه که زندگی رو بچرخونه ... اونم داغون می شه ... مخصوصا اگه هر شب یه این فکر کنه که سر چه چیزایی منو از خودش دور کرده و رنجونده ... سر چه حرفهایی اشک منو در آورده ... یعنی واقعا می شینه به این چیزها فکر می کنه ؟؟؟

راستی اگه این زنده بودن روح بعد از مرگ و دیدن تمام اتفاقات بعد از مرگ حقیقت داشته باشه و من بمیرم اونوقت بعد از مردنم بشینم نگاه کنم گه خواهرام از نبودن من از مردن من دارن بی تابی می کنن خودم چه جوری باید طاقت بیارم که اشک های این دو تا رو ببینم !!! اینا که یه لحظه بی من نمی تونن نفس بکشن ... وای اونوقت باید نگاهشون کنم و تو عالمی که هیچ کی نمی تونه روح زنده ی منو ببینه هی بمیرم و بمیرمو داد بزنم که من نمردم زنده ام ؟؟؟

داداشم چی اونم که می دونم جونش به جونه من بسته ست ... یعنی واقعا بعد از مرگم بعد از اینکه منو زیر خروارها خاک تنها گذاشتن بی خبال من می شن و دیگه بهم فکر نمی کنن... آرزو می کنم اینجوری باشه اینجوری که انقدر خاک سردشون کنه که لحظه ای به فکر من نیفتن که خاطرشون ناراحت بشه ...

بین فک و فامیل کی برام ناراحت می شه ... اونایی که دوستم داشتن یا شایدم بیشتر واسه خانواده ام ناراحت بشن که چه جوری باید نبود منو تحمل کنن ... فامیل های دور که زود یادشون میره فامیل های نزدیکم که تا چند وقت میان به مامان سر می زنن میرن سر خونه و زندگیشون ... اونا هم فقط دلشون می سوزه که من چقدر کم عمر کردم و رفتم نه بیشتر؟؟؟ مگه تا حالا واسه کسی بیشتر از این دل سوزوندن که واسه من دل بسوزونن !!! شاید این وسط رویا دختر داییم بیشتر از همه برام دل تنگی کنه ... بچه های فامیلم تو یادشون می مونم ؟؟؟ یعنی بهونه ی منو می گیرن ؟؟؟ یعنی بازم می گن بریم خونه ی مینا ؟؟؟

از دوستام چی ؟؟؟ کی بیشتر منو دوست داره ... بدون شک همشون ... چون دوستی های من خیلی عمیق بوده و هست و تمام دوستام از وقتی که باهاشون دوست شدم تا همین الان هر از گاهی یادی می کنن ... ولی اونایی که ارتباطشون بیشتر بوده ... بیشتر نبود منو احساس می کنن ... می تونم چند تاییشونو اسم ببرم ولی اگه اسم بقیه رو نگم ... وبلاگو بخونن اونم این پست رو اگه من تا اون موقع نمرده باشم رسما میان ناکارم می کنن ...

تو این همه دوست و فامیل و اشنا فقط می دونم یه نفر هست که خیلی دلش برام تنگ می شه نمی دونم چرا احساس می کنم اگه من نباشم اگه من بمیرم اونم دیگه نیست و می میره ... یه نفری که همیشه و تو همه حالی به من فکر می کرده و می کنه ... یه نفری که اینجوری دوست داشتنشو دوست دارم ... بی توقع ... پاک ... بی ریا ... یه نفری که اگه من براش تب کنم برام می میره ... اگه من لب تر کنم برام از جونش می گذره ... یه نفری که طاقت غم و غصه و ناراحتی منو نداره ... یه نفری که تنها و تنها و تنها به خاطر خودم ناراحت می شه نه به خاطر خودش ... یه نفری که من اونو بهترین دوست خودم از جنس مخالف می دونم ... بی آزار و بی آلایش ... اگه دختر باشی کم پیش میاد که باور کنی یه جنس مخالف می تونه اینجوری و به دور از هر انتظاری دوستت داشته باشه ... شایدم من اینجوری فکر می کنم ... ولی نه باور دارم که همین حسی رو که گفتم نسبت به من داره ... اینم مطمئنم که من بمیرم همش می ناله که چرا حرف هایی رو که باید به من می زده هیچ وقت به من نزده و خودشو عذاب داده ... می دونی که با توام ... می دونی یا بلند بلند بگم؟

فقط می مونه یه نفر دیگه، که خیلی دوست دارم بدونم عکس العملش چیه ... ولی از اونجایی که این آدم اصلا قابل پیش بینی نیست اصلا نمی تونم بشناسمش هر چی فکر کردم به جایی نرسیدم که بعد از من چیکار می کنه؟؟؟ :|

 

شماها تا حالا به این موضوع فکر کرده بودید ؟؟؟ فکر نکنید ... اونوقت باید تا صبح واسه مردن خودتون اشک بریزید ... صبحم با چشم های قرمز و  پف کرده باید برید سر کار ... همشم خمیازه بکشید ... اینم بگم باید از صبح که بیدار می شین تا وقتی چشم هاتون به حال عادی برنگشتن جواب هزارون چشم پرسون دیگه رو بدید که چرا گریه کردی ... با کسی دعوات شده ... اتفاقی افتاده ... کسی مرده ؟؟؟

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت18:19توسط مینا | |

شايد براي تو مهم نباشه شايد به نظر تو خيلي اين حرفها پيش پا افتاده باشه ... ولي اين حرفهاي پيش پا افتاده و كوچيك واسه من يه كوهي مي شه و مي شينه روي دلم ... سنگيني مي كنه روي دلم ... بي روحم مي كنه ... بي حوصله ام مي كنه ... دل نازكم مي كنه ... زود رنجم مي كنه ... هي دارم با خودم كلنجار ميرم كه نشنيده بگيرم بعضي از حرف ها رو نمي شه كه نمي شه ... هي مي خوام مثل هميشه باشم ... بگم و بخندم ... بال بال بزنم واسه بودنت نمي شه ... بدم مياد از شكايت كردن ... از ناليدن ... دلم بي تاب شده ... دل تنگيش مياد دلم ... چشم هام اين روزا منتظر يه تلنگر موندن كه ببارنو ببارن ... هيچ كلامي ... هيچ هم صحبتي ... هيچ دوستي ... نمي تونه آرومم كنه ... شادم كنه ... يا تو خودمم ... يا خيره به روبرو نشستم و نمي دونم كجا سير مي كنم ... حالم دست خودم نيست ... روحيه ام انيجوريه ... يه وقتايي يه حرفي كه اصلا انتظارشو ندارم ... شنيدنش داغونم مي كنه ... رشته ي احساسمو پاره مي كنه ... مرددم مي كنه ... مي شم اينجوري ... وقتي با كسي حرف مي زنم هيچي نمي فهمم ... يا انقدر بي حالم كه خودش پشيمون مي شه ... انگار اين چند كلمه كوبيده شده تو سرم ... يا همه ي سنگينيش منو از پا انداخته ... هيچ انرژي برام نمونده كه بتونم باهاش مقابله كنم ... از همه بدتر اينكه كسي نفهمه ... درك نكنه چته ؟؟؟ ... يه چيزي كه منو خالي كنه از تمام اين گرفتگي وجود داره !؟

+نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت8:56توسط مینا | |

 

اين چند وقتي كه نبودم بيشتر وقتم تو شركت بودم و سرگرم كارهاي نمايشگاه ، جمعه هم آخرين روزش بود و بالاخره بعد از اين روزهاي فشرده كاري به خوبي برگزار شد و تموم شد اولين تجربه نمايشگاهي بود و تجربه خوبي هم بود... تو اين يك ماه گذشته از صبح تا تاريكي عصر شركت بودم و كاراي طراحي و چاپ و اين جور كارها رو انجام ميدادم خستگي روزهاي قبل از نماشگاه به كنار  ، 4 روزي كه با همكارام غرفه رو اداره مي كرديم واقعا سخت بود 6 ساعت كامل واستاده بوديم فقط حرف مي زديم و توضيح ميداديم ، روز آخرش كه واقعا از نفس افتاده بوديم به هر حال خيلي خوب بود و بازتاب خوبي هم داشت :)

 

دانشگاه پيام نور و بي خيال شدم ، خيلي برام سخت بود خيليا ، اصلا توانشو نداشتم ، از صبح تا شب كه شركتم ، شبم مي رفتم خونه كتابارو كه ميديدم فرار مي كردم از اتاقم ، با اين خستگي بخواي بشيني كتاباي 500-600 صفحه اي بخوني اونم چي؟؟؟ رشته اي كه اصلا ربطي به رشته ي قبليت نداره واقعا مشكل بود از طرفي خيلي هم رو اعصابم بود عذاب مي كشيدم كه كِي بخونم اين كتابارو ؟ نه مي تونستم سر كلاسهاش برم نه جزوه اي در كار بود تو يه تصميم قاطعانه كاملا بي خيالش شدم و يه كوله بار سنگيني رو از خودم جدا كردم.  حالا اين چند ماه دغدغه اي كه در پيش هست بگذره دوباره يه فكري به حال درس خوندنم مي كنم.

 

اين روزها هم، هر كي تو دوست و خونه و شركت گرفتاري داره ياد من مي افته، از همه بيشترش از طرف خونه هست بابا از يه طرف مامان يه جور ديگه گير ميده خواهرهامم كه نمي توني بهشون نه بگي ، دوستام كه هوار هوار، يعني هر كي هر كاري مي خواد انجام بده يا منو مي خواد دنبال خودش يدك بكشه يا من كارهاشو براش انجام بدم ، البته نه اينكه بخوام منتي بذارما نه ! ولي همين كاراي به اصطلاح كوچيك وقتي جمع مي شن نمي دوني كدومشو انجام بدي :| ؟؟؟ بدتر از اين كه نتوني بهونه بگيري و غر بزني چون هيچ كس حاضر نيست همراهيت كنه و آرومت كنه همه و همه و همه به فكر خودشونن اگرم بخواي بي قراري كني نه تنها دلداريت نميدن نه تنها ازت نمي پرسن چي شده كه انقدر نا آروم شدي و بي طاقت ؟؟؟‌اينا رو كه نمي پرسن هيچ ازت طلبكارم مي شن ...

 

از اينكه تو قيد و بند باشم خيلي بدم مياد ، از اينكه يكي ديگه بخواد برام تعيين تكليف كنه متنفرم ، از اينكه به خاطر اينكه كسي رو خيلي دوست دارم بايد به حرفاش گوش بدم احساس خوبي ندارم !!! دلم رهايي مي خواد آزادي مي خواد اونجوري كه اگه ماه ها هم تنها بودم و هر كاري كردم و هر جايي رفتم كسي بازخواستم نكنه ، مي فهمي يا داد بزنم كه تو بفهمي ؟؟؟

 

 ---------------------------------------------------------------------------------------------

 

پ.ن: من هنوزم نفهميدم كه تو چرا فكر كردي منم تو بازي هاي تو نقشي دارم!!! چرا من بايد بازيت ميدادم !!! اصلا يعني چي Game over ؟؟؟ ... هر چي فكر مي كنم فقط به اين نتيجه مي رسم يه نفري اين وسط به حكم اينكه منو از تو دور كنه و رابطه ي منو با تو قطع كنه براساس افكار و تخيل خودش يه حرفايي رو به ناحق نقل قول كرده و تو هم بدون هيچ حرفي فقط يه طرفه قضاوت كردي و جواب همه ي دوستت دارم هاي منو اونجوري كه نبايد دادي :|

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت16:23توسط مینا | |

 

 ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا

        خبر از  سرزنش خار جفا  نیست ترا

               رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا

                     التفاتی  به  اسیران   بلا    نیست  ترا

                           ما اسیر غم  و اصلا غم ما  نیست ترا

                                 با اسیر غم  خود  رحم چرا  نیست ترا

                           فارغ  از عاشق غمناک  نمی باید  بود

                        جان من اینهمه بی باک نمی باید بود

               همچو گل چند به روی همه خندان باشی

           همره  غیر  به گلگشت  گلستان  باشی

      هرزمان  بادگری دست و گریبان باشی

  زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی

     جمع  با  جمع نباشند  و  پریشان  باشی

          یاد  حیرانی  ما  اری  و  حیران  باشی

                  ما  نباشیم  که باشد  که جفای تو کشد

                       به جفا سازد و صد جور برای تو کشد

                             شب  به  کاشانه   اغیار نمی باید  بود

                                   غیر را  شمع  شب  تار نمی باید  بود

                              همه  جا با همه کس یار نمی باید بود

                           یار  اغیار  دل ازار  نمی باید  بود

                   تشنه ی  خون  من زار  نمی باید  بود

              تا به این  مرتبه خونخوار نمی باید بود

       من اگر کشته  شوم باعث  بد نامی  تست

  موجب شهرت بی باکی و خود کامی تست

      دیگری جز  تو مرا اینهمه  ازار   نکرد

           جز تو کس در نظر خلق مرا خار نکرد

                 انچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد

                      هیچکس سنگین دل بیدادگراین کار نکرد

                              این ستمها  دگری  با من  بیمار  نکرد

                                  هیچکس  اینهمه  ازار  من  زار  نکرد

                             گر ز ازردن من هست غرض مردن من

                           مردم  ازار  مکش  از پی  ازردن  من

                    جان من سنگدلی دل به تو دادن غلط است

               بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

          چشم امید  به  روی تو گشادن غلط است

   روی پر گرد به راه تو  نهان غلط است

         رفتن اولاست ز کوی توفتادن غلط است

              جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

                     تو نه انی که غم  عاشق  زارت  باشد

                      چون شود خاک بر ان خاک گذارت باشد

                           مدتی هست که حیرانم  و  تدبیری  نیست

                                 عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست

                             از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست

                        خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست

                     از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست

             چه توان کرد پشیمانم و تدبیری  نیست

         شرح  درمانگی  خود به که تقریر کنم

  عاجزم چاره ی من چیست چه تدبیر کنم

       نخل نوخیز  گلستان  جهان  بسیار  است

           گل این  باغ بسی  سرو روان بسیار است

              جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است

                    ترک  زرین  کمر موی  میان  بسیار است

                        با لب  همچو شکر تنگ دهان  بسیار است

                            نه که غیرازتوجوان نیست جوان بسیاراست

                         دیگری    اینهمه   بیداد  به عاشق  نکند

                     قصد   ازردن    یاران   موافق   نکند

                مدتی  شد که  در ازارم  و می دانی تو

            به  کمند   تو  گرفتارم  و  می دانی تو

          از غم عشق تو بیمارم و می دانی تو

  داغ عشق تو به جان دارم و می دانی تو

      خون دل از مژه می بارم و می دانی تو

         از برای  تو چنین زارم  و  می دانی تو

                   از  زبان  تو حدیثی  نشنودم  هرگز

                        از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز

                             مکن ان نوع که ازرده شوم از خویت

                                    دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت

                                گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت

                                 نکنم  بار  دگر  یاد  قد  دلجویت

                       دیده  پوشم  ز  تماشای  رخ  نیکویت

                   سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت

       بشنو پند و مکن قصد دل ازرده ی خویش

   ورنه بسیارپشیمان شوی ازکرده خویش

       چند صبح ایم و از خاک درت شام روم

             از سر کوی تو خود کام به نا کام روم

                 صد  دعا  گویم و ازرده به دشنام  روم

                        از پیت  ایم  و با من نشوی رام  روم

                           دور دور از تو من تیره سر انجام روم

                                 نبود زهره که همراه تو یک گام  روم

                            کس چرا اینهمه سنگین دل بد خو باشد

                      جان من این روشی نیست که نیکو باشد

                 از چه با من نشوی یار چه می پرهیزی

                یار شو با من بیمار چه می پرهیزی

       چیست مانع ز من زار چه می پرهیزی

  بگشا  لعل  شکر بار چه می پرهیزی

    حرف زن ای بت خونخوار چه می پرهیزی

                نه حدیثی کنی اظهار چه می پرهیزی

               که ترا  گفت  به  ارباب  وفا  حرف  مزن

                  چین بر ابرو زن ویک بار به ماحرف مزن

                           درد  من  کشته ی  شمشیر  بلا  می داند

                                    سوز  من  سوخته  داغ  جفا  می داند

                               مسکنم   ساکن  صحرای   فنا   می داند

                             همه کس حال من  بی  سر پا  می داند

                        پاکبازم  هم  کس  طور  مرا  می داند

                    عاشقی همچو منت نیست خدا می داند

  چاره ی من کن و مگذار که بیچاره شوم

    سر خود گیرم و از کوی تو اواره شوم

          از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت

               چهره الوده به خوناب جگر خواهم رفت

                     تا نظر میکنی از پیش نظر خواهم رفت

                         گر نرفتم ز دردت شام سحر خواهم رفت

                             نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت

                          نیست  باز  امدنم  باز  اگر خواهم  رفت

                      از  جفای  تو من  زار  چو  رفتم   رفتم

                 لطف کن لطف که این بار چو رفتم  رفتم

            چند  پا مال  چند  در کوی  تو  با خاک 

        چند پا مال  جفای  تو  ستمگر  باشم

 چند پیش تو به قدر از همه کمتر باشم

        از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم

            می روم  تا به  سجود  بت  دیگر باشم

                    باز اگر سجده کنم  پیش تو کافر باشم

                       خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی؟

                             طاقتم نیست از این بیش تحمل  تا کی؟

                                     سبزه  دامن  نسرین  تر ا بنده  شوم

                              ابتدای  خط  مشکین  ترا  بنده  شوم

                       چین بر ابرو زدن و کین ترا بنده شوم

                  گره  ابروی  پر  چین  ترا  بنده شوم

          حرف  ناگفتن  و تمکین  ترا بنده  شوم

      طرز  محبوبی  و ایین ترا  بنده  شوم

 الله  الله  ز که  این قاعده اندوخته ای

       کیست استاد تو اینها ز که اموخته ای

              اینهمه جور که من از پی هم می بینم

                    زود خود را به سر کوی عدم می بینم

                         دیگران راحت و من اینهمه غم می بینم

                               همه کس خرم و من درد و الم می بینم

                                     لطف  بسیار طمع دارم وکم می بینم

                               هستم  ازرده  و  بسیار  ستم  میبینم

                       خرده بر حرف درشت من ازرده مگیر

                  حرف ازرده درشتانه  بود  خرده مگیر

            انچنان باش که من از تو شکایت  نکنم

     از  تو  قطع  طمع لطف و عنایت نکنم

  پیش مردم ز جفا ی  تو  شکایت  نکنم

       همه   جا   قصه ی  درد   تو  روایت نکنم

            دیگر  این  قصه  بی حد و  نهایت  نکنم

                خویش  را شهره ی  هرشهر و ولایت نکنم

                    خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است

                         سوی  تو گوشه  چشمی زت و گاهی سهل است

وحشی بافقی             

 

+نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت22:52توسط مینا | |

 

ای تو روحت زمووووووووووووونه

+نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت21:27توسط مینا |

       

          از وقتي كه اقدام كرده واسه رفتن... فكر مي كنه ديگه شده آخر با كلاس و تنها دختر خوشگله روي زمين... مامانش همچين قربون صدقه اش ميره... يكي ندونه فكر مي كنه دختره ۳۳ ساله اش تازه شده ۱۸سالش... هميشه هم كلي خواستگار پولدار از تمام كشورهاي دنيا داره كه من هنوز نفهميدم چرا اين همه خواستگار درجه يك داشته نتونسته يكيشونو انتخاب كنه !!! ... مامان و دخترش لنگه هم ... هي اون مي گه اين پز مياد... دختره مي گه مامانه آب از لب و لوچش راه ميوفته... مخصوصا از وقتي كه برادرم نامزد كرده... اينا افاده هاشون شده طبق طبق... حالا چرا ؟؟؟ " الله و اعلم" ... دختره مي رقصه مامانه قند تو دلش آب مي شه... بعدشم شروع مي كنه به تعريف كردن كه تو هر مجلسي رفتيم همه خواستگار دختر من بودن.... دختر من اونجا تك بود... شده قضيه سوسكه و مادرش كه همش مي گه قربون دست و پاي بلوريت برم... والا  هر كسي اگه دماغشو جراحي كنه... پوست صورتشو بكشه... گونه بذاره... ابروهاشو تا نصفه تيغ بزنه دنباله ي ابروشو رو هر ماه يه مدل كنه... موهاشو سالي بيشتر از 4 بار يا رنگ كنه يا مش يا كوتاه كنه يا فر... افتادگي پلكشو عمل كنه مي شه دختر خوشگله مامانش... ديشب مي گفت يه خواستگار داشت از آمريكا ميليارد ميليارد پول داشت... فلان خواستگارش از فرانسه تيليارد تيليارد پول داشت... همه هم از اون طرف دنيا ميان كه از ايشون خواستگاري كنن... جالب اينه كه خونه شون نميان... حتما قبلش با هم شام يا ناهار ميرن رستوران البرز يا نايب (فقط مامانه اين دو جا رو بلده كه غذاهاش گرونن :)) ) و جالب تر اينه كه همه كشته مردش مي شن... همه عاشقش مي شن و تا حالا يه مورد هم پيش نيومده كه پسره يا خانوادش از اينا خوششون نياد...   برعكس اين دوتا... هر چي از تواضع و خوش برخوردي پسراشون بگم كم گفتم... دلم براشون مي سوزه كه چه جوري مي خوان ازدواج كنن... خدا به دختري رحم كنه كه مي خواد عروس اينا بشه ... از همين الان خواهرشون داره سازشو كوك مي كنه كه اينجوري مي كنم اونجوري مي كنم... طفلي عروساشون... ديشب به تمام معنا از برخوردشون بالا آوردم... يعني ادامه تحصيل تو يه كشور ديگه واسه مدرك دكترا تا اين حد رو شخصيت آدما تاثير داره يا واقعا اينا جنبشو ندارن ؟؟؟ ... نديد بديد شنيده بودما ولي آلان دارم با چشماي خودم مي بينم... البته 99 درصد حرفها و برخورداشون به خاطر وجود خانوم برادر تو اون مجلس بود...

اينو بگم كه خفه نشم :-دي ... همون بحث داغ ازدواج و شوهر بود يكي برگشت گفت شوهر مثل كلاه مي مونه كه ميره رو سرت :-پي ... مامانه تندي بهش بر خورد كه خوب كلاه كه زياده واسه دختره من... اين كه خوبش بره مهمه... گفتم واااا ... شما كه اين همه كلاه خوب و درجه اعلا از تمام دنيا اومده بود سراغتون :))... يا كلاهش اندازه سرتون نبوده يا به سرتون بزرگ بوده... وگرنه  كلاه عالي خيلي واستون ريخته انگاري!!! ... ديگه صداش در نيومد :-دي

 

حالا گذشته اين حرفها كه اگه من اينجا نمي گفتم غم باد مي گرفتم واقعيتش اينه كه هر دختري خواستگار زياد داره ولي اينكه تا چه اندازه آدم و مرد زندگي باشه مهمه؟؟؟ ... تو تموم اين خواستگارا مي تونه دو يا سه مورد خوب وجود داشته باشه كه بشه روشون واسه زندگي حساب كرد... كه حالا يا انتخاب مي كنن و ميرن سر زندگيشون يا به خاطر كسي كه باهاش چندين سال دوست بودن و قرار ازدواج دارن اون چند مورد خوبم رد مي كنن... و هستن كسايي كه فقط دنبال ازدواج هستن و مورد خوب و بد براشون نداره هر كي پيش آيد خوش آيد ... و صد البته در مورد آقايونم همين موضوع صدق مي كنه ... اين واقعيت موضوع ِ ... حالا اينكه يكي بياد هي تعريف كنه كه هوار هوار خواستگار ِ فقط و فقط  بي نظير داشته بشنو و باور نكن :)

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت9:58توسط مینا | |

هي غر مي زنم بهش مي گم دلم مي خواد يكي باهام همدردي كنه... نمي خوام انقدر بهم اميد واهي بدي و هي حرفهايي بزني كه مثلا من اروم شم... دلم مي خواد وقتي مي گم خسته ام از زندگي... بغلم كني... سرمو بذاري رو سينه ات ... انگشتاتو لاي موهام رها كني و واسه يه بارم كه شده بهم بگي ... هر چي دل تنگت مي خواد بگو... هر چي كه اينجوري خاموشت كرده بگو... همه ي درداتو بگو گوش مي كنم... ولي چه خياله باطلي... هر وقت غر زدم و شكايت كردم همش افكار منو نفي كردي و خواستي بهم بفهموني كه بي خيال باشم و به چيزي فكر نكنم... واسه همين كه من زبونم بند مياد وقتي مي خوام از لحظه هاي نگرونيم بگم... آره مهربون مي دونم تو مي خواي به روش خودت منو آروم كني... ولي آروم كردن من فرق داره... بايد روش خودمو ياد بگيري...

 

 

پ.ن: اين روزا شدم يه كوهي از نگراني و استرس... كوچكترين صداي بلندي رعشه به اندامم مياره و تا ساعت ها بدنم آرامش نداره.... اين روزا شدم استوره ي آرامش و مهربوني واسه تو... اين روزا دلواپسي هام واسه نگراني هاي مامانم دوچندان شده... دارم واسه همه صبوري مي كنم و صدام در نمياد...  

پ.ن: مسنجرمو پاك كردم كه از شركت نتونم چت كنم... براتون مي نويسم چرا !!!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت9:21توسط مینا | |

...تمامِ نا تمامِ من با تو تمام مي شود...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت19:3توسط مینا | |