|
هم اینک آغاز کرده ام،
تا تغییراتی بنیادین در زندگیم به وجود آورم. پاره ای دیر یابند، پاره ای اندوهگینم می کنند، پاره ای با خطر همراهند، و بسیاری به معنای رنج های دم افزونند. اما هر چه باشند، می دانم که از عهده بر می آیم... کسی چون تو را دارم، که در سختی و شادکامی، دیده بر من دارد. همان است که استوار، مرا به پیش می راند.
اگه در موره بازی نمی دونید یا می خواین بیشتر بدونید یه سر به وبلاگ حمید بزنید که نوشته بود بازی رو سلمان شروع کرده. منم به دعوت حمید پنح نکته ای رو که شاید واسه خواننده های وبلاگم جالب باشه رو نوشتم. این من و... ۱. من داداشمو خیلی دوست دارم خيليا...۴ سال ۸ ماه و ۶ روز از من بزرگتره ۲. یه اخلاقه بدی که دارم اینه که وقتی یکی عصبانی می شه من خندم می گیره (مخصوصا آقای رئیس)اصلانم نمی تونم خودمو کنترل کنم حالا نخند و کی بخند که باعث می شه اطرافیانم زیر زیرکی بخندند و کسی که عصبانیه بیشتر عصابش داغون بشه...ولی خدا نکنه که خودم عصبی شم...کی جرات می کنه جیکش در بیاد ۳. مرام و معرفتم زیاد دارم تا جایی که هنوز دوستای دوره ی ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان و خیلی جاهای دیگه که باهام یه برخورد کوچیک داشتن همیشه باهام در تماسن. حتی دوستای خوبه زیادیم تو این دنیای مجازی دارم که همیشه به من لطف دارن (ولی یکیشون یه چند وقتیه با من که نه فکر کنم با خودشم قهر کرده که من دلم براش خیلی تنگ شده) ۴. از همه ی جک و جونورا به طرز وحشتناکی می ترسیدم و همیشه با به جیغ بنفش ازشون استقبال میکردم ولی یه چند وقتی هست که آقا سوسکه ( به کلمه قبل از سوسکه توجه کنید) رو می کشم، این سگ پشمالوهارو هم نازشون می کنم، از پيشيم نمی ترسم، خیلی شجاع شدما ۵. حرف زخم و درد و عمل و بيمارستان كه مي شه تمامه بدنم درد مي گيره...حتي طاقت ديدن يه زخم كوچيك و ندارم، خون كه مي بينم فشارم مياد پايين، در هر صورت من بيشتر از حادثه ديده درد مي كشم حالا باید ۵ نفرو دعوت کنم. می خواستم "اگه نکته ای هم هست که شما در مورد من می دونید تو بخش نظرات برام بنویسد"
بغض میکنی...آروم اشکات رو گونه هات سر می خورن...یاده چیزی میوفتی...گریه هات به هق هق تبدیل می شه...انقدر گریه می کنی...دوباره چیزی یادت می یوفته...آروم تر می شی...تبسمه تلخی می شینه رو لبات...مسیر اشکات می مونه رو صورتت...ولی هنوز نتونستی به همه ی چیزایی که می خواستی فکر کنی...دلت می خواد ادامه بدی...اما اشکاتو پاک می کنی...از جات بلند می شی... می ره پشت پنجره...پرده رو کنار می زنی...تاریکی...همه جا تاریکه...سکوت...تنهایی...با حسرت به دونهای برف نگاه می کنی...از لای پنجره سوز میاد...اما عجیب احساسه گرما می کنی...نه دیگه نمی خوای اشک بریزی...خیره می شی...و دوباره غرق می شی تو افکارت... از همون شب یلدا برام غریب بود زمستونه امسال برای من با همه ی زمستونای سالهای قبل فرق می کنه با اینکه عاشق زمستونم، با اینکه عاشق برف و برف بازیم، با اینکه سرما رو دوست دارم، ولی هر شبی می خوابم دلم می خواد صبح که بیدار می شم بهار و ببینم. این اولین باریه که دلم به اجبار بهار می خواد دلم غنچه های بهاری می خواد صدای جیک جیکای پرنده ها رو می خوام که بهم خبر بدن زمستون تموم شده شاید قراره اتفاقی مهمی بیفته. ولی میگم زمستون بهونه ست.
نمی دونم مخاطبم چه برداشتی از این پست داره یه داستانه که فقط یه بار هر چیزرو که تو ذهنم بود پیاده کردم و ویرایشم نکردم. خواستم همینجوری باشه و تقدیمش کنم به دوست خوبم از سرزمین فانتزیا. آسمون پر ستاره...بارش آروم برف...نور مهتاب...و چند نفری که همچنان سرگردان بودند...دستگیره در چرخید...معلوم نبود از کی تو خیابونا بود...خیس خیس شده بود...گونه های یخ زده ...چشمهای خیره شده روی ویترین مغازه...برق چشماش قرمزی گونه هاشو محو کرده بود...به سمت ویترین رفت...و با دستاش شروع کرد به لمس کردنش...اشک شادی تو چشمای معصومش حلقه زده بود...بالاخره پیداش کرد... پسرم مگه ندیدی روی در مغازه نوشته شده تعطیل است...اینم بذار سر جاش ماله دخترمه...هدیه شب کریسمسشه...ولی من از صبح دنباله این بودم...هر چی از این بوده تموم شده...دیگه ندارم...تموم شد...دیر اومدی...خوب این یه دونه رو هم بدید به من... فقط همین کوچولو رو...واسه دخترم ...این همه روز و ول کردی این موقعه شب اومدی...اگه زودتر می اومدی حتما می تونستی تو هم یه دونه از اینا داشته باشی... اگه ندیدش به من میام می دزدمش...دزدی کار زشتیه... هدف مهمه آقا...هدف راهو توجیح می کنه... پیرمرد با حیرت به پسرک نگاهی کرد و گفت...ولی نه با گرفتن حق دیگران...نه من حق کسی و نمی خوام...یعنی بین این همه عروسک نمی شه ای یکی ماله من باشه...من می ترسم...بدون این عروسک تو خیابون راه برم...من تنهایی رو دوست دارم ولی ازش می ترسم...اگه این ماله من باشه دیگه از تنهایی نمی ترسم... باشه...باشه...غصه نخور پسرم...بیا بگیریش ماله تو( یه فرشته ی کوچولو ترکیبی از رنگهای سفید و صورتی)... مرسی آقا ولی ای کاش آبی بود...واقعا عجیب بود شباهت پسرک با فرشته ی کوچولو. چند میشه... برو پسرم فکر می کنم دادمش به بچه خودم...برو با پولش هر چی که خواستی واسه خودت بخر...آخه اینجوری که نمی شه...برو پسرم برو... کلاهش و تا زیر پیشونیش پایین کشید و شالش رو دور گردنش پیچید... دستگیره در و چرخند ولی پشیمون شد و برگشت...ببخشید آقا می شه کادوش کنید...نه عروسکا رو کادو نمی کنم...می ترسم هوا بهش نرسه...خفه شه....بمیره. لبخندی از شوق روی صورتش نقش بست و با هیجان گفت...همینو می خواستم یادتون بندازم...عروسک زنده است...نفس می کشه...قلب داره... می خواستم بگم عروسک بچه ات رو به هیچ کس نده...چون قلب مهربون عروسک درد می گیره...عروسک غصه می خوره...من این عروسک رو نمی خوام بده به دخترت... نه عزیزم ببرش...اون که خبر نداره تا حالا این عروسک رو ندیده...من می تونم یکی دیگه براش بخرم... نه عروسکی که نفس می کشه...عروسکی که لبخند می زنه...عروسکی که آرامش می ده...عروسکی که فرشته است...برده نیست که به هر کسی خواستی بدی... ولی پسرم...اینجوری تو غصه می خوری...عروسک و روی ویترین گذاشت و گفت قول می دم که دیگه غصه نخورم...و سریع از در مغازه اومد بیرون... سکوت و بود و تاریکی...برف همچنان می بارید...آروم آروم گریه می کرد...تنها بود...داشت غصه می خورد...مغازه دار همچنان مبهوت بود..با شتاب بیرون اومد و ردپای پسرک و رو ی برف دنبال کرد...جلو رفت...اثری از رده پا نیود ولی یه چیزی لای برفها گیر کرده بود...چکمه پسرک بود...یه چیزیم تو چکمه بود...زانوهاش توان وایستادن نداشت...دستش رو از چکمه بیرون کشید...عروسک فرشته کوچولو...آبی بود...آبی بود...آبی |
About![]()
هیچ کس از جنس ما نبود این چنین Archivesشهریور 1388اسفند 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 Links
شاهين
کارشناسی |