|
... ادامه ... گفتم: یعنی تو می گی ما هیچ اراده ی از خودمون نداریم...همه چی پوچ... گفت: ما هیچ اراده ای نداریم...و اینکه من الان دارم حرف میزنم قبلا خدا میدونسته...ولی فکر می کنم دارم با اراده کارامو انجام میدم... ولی این به معنیه پوچی نیست...خدا اگه رو کارای من احاطه نداشته باشه...که خدا نیست...هست؟؟؟ گفتم: من می گم قدرت اراده و تصمیم رو به ما داده...و وقتی هر چیزی رو یخواهیم کمکمون می کنه...یعنی هدایتمون می کنه...و بستگی به خواستنمون داره...که تا چه اندازه تلاش کنیم... گفت: نه...ببین...اینا که گفتی هیچ ربطی نداره با چیزیایی که من گفتم...ولی من می گم همه ی اینارو خدا از قبل می دونه: که تو چی می شی...که شمر امام حسین رو می کشه...و گر نه همه می دونن که شمر با اراده خودش این کارو کرد...درسته؟ گفتم: پس وقتی خدا می دونسته...اراده ای واسه شمر وجود نداشته دیگه...خدا اینجوری خواسته که شمر امام حسینو بکشه...پس شمر این وسط بی اختیار و بی اراده ست. گفت: دقیقا...اشکالی داره؟؟؟ نکنه منظورت جهنم و بهشته؟...تو قرآن هم اومده که خداوند هر آنکه را که بخواهد هدايت ميکند... ساکت شدم... گفت: ميخواي بپرسي..عدالت خدا کجا ميره؟... ميخواي بپرسي...اگه اينجوري باشه همه هر کاري ميکنن... پس گناهي ندارن؟ گفتم: آره همینا رو می خوام بدونم... گفت: عدالت خدا بر اينست که همه زير سايه لطفش قرار بگيرن...وقتي همه زير محبت خدا قرار بگيرن..ديگه کسي ميتونه اعتراضي بکنه؟...به قول حافظ:لطف خدا بيشتر از جرم ماست...نکته سر بسته چه داني خموش.. يعني انسان هرچي گناهم کنه...لطف خدا از اون بيشتره...يعني گناهان ما از محبت خدا بيشتر نيست. گفتم: نه دیگه نشد...وقتی اینجوری می گی پس گناه و ثواب وجود نداره...هر کی هر کاری انجام میده چون خدا خواسته...خدا برامون تعیین کرده...که اینکارو انجام بدیم...پس چه بخوایم و چه نخوایم همه کارای نعیین شده انجام می شه... گفت: گناهو ثواب توسط اديان اختراع شده...تا بشه انسانها رو کنترل کرد...وگرنه نسل انسان تا به حال منقرض شده بود...گناهباعث ميشه انسانها هر کاري دلشون ميخواد انجام ندن...بترسن... و بشه جامعه رو کنترل کرد... به نظر تو اشکالي داره؟ ادامه دارد ...
چي كسي باور كرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد چه كسي باور كرد؟؟؟
... ادامه ... گفت: چون دوست داشته...به کسی ربطی داره؟...اون خداست...فراموش کردی؟؟؟ گفتم: مگه به دوست داشتنه؟ چه خدایی که کار عبث انجام میده؟ گفت: کار عبث...یعنی کار بیهوده...؟ کار زمانی بیهوده ست که فایده نداشته باشه. فایده داشتن یعنی گره ای باز کردن...اون برای ما آدماست...خدا نیازی نداری کاری با فایده انجام بده که بدردش بخوره....آخه دردی نداره. گفتم: پس چرا انجام میده؟ گفت: یه پادشاه هر کاری بخواد انجام میده، درسته؟ گفتم: درسته...ولی پادشاه نمی تونه چیزی خلق کنه...یه جهان به وجود بیاره...اونم به این بزرگی...کارهای پادشاه در مقابل کارهای خدا خیلی نا چیزه... گفت: دقیقا...پادشاه که گفتم مثال زدم تا جوابتو بدم...و گر نه غیر از خدا پادشاهی وجود نداره... گفتم: ولی پادشاه قدرت خدا رو نداره... اون از روی حماقت یه کارهایی رو انجام میده...نمی شه گفت خدا احمقه... گفت: من دارم می گم اصلا پادشاهی وجود نداره... گفتم: یعنی می گی خدایی وجود نداره؟ گفت: نه نه دقت کن من می گم غیر از خدا پادشاهی وجود نداره....و چون خدا پادشاهه هر کاری دلش بخواد انجام میده. گفتم: نه...پادشاهی هر کاری انجام میده، که توانا نباشه...یعنی از آینده کارها خبر نداشته باشه...فکر می کنه کارش درسته...ولی خدا که می دونه کاری که انجام میده بیهوده ست...چون از آینده اش خبر داره...اینو شما گفتی که خدا از آینده خبر داره... گفت: ببین...پادشاهی خدا با پادشاهی رو زمین فرق داره...تو داری خدا رو آدم فرض می کنی...آینده ماله انسانه... من گفتم، خدا وقتی انسان و خلق می کنه...از آغازش و آینده اش با خبره...چون انسانو روی زمین آفرید... انسان دارای زمان و مکان حساب می شه...اما خدا زمان و مکان نداره که آلان یه کاری انجام بده...بعد ببینه کارش درست بوده یا نه...خدا زمان و مکان نداره... ادامه دارد ...
ساکت شد و مظلومانه نگاه می کرد. گفتم: چرا انقدر مظلومانه. گفت: اگه مظلوم نباشیم...لاجرم ظالمیم دیگه...بین این 2 تا هم مگه داریم. گفتم: تعادل... گفت: نداره...نمی شه... گفتم: نمی شه و نداره، نداریم. گفت: نمی شه آدم منعادل ظالم باشه و یا متعادل مظلوم باشه. گفتم: نه، هم ظالم باشه هم مظلوم...البته منظورم از ظالم، ظلم نیستا. یه جوری باشه که بتونه از حق خودش دفاع کنه. گفت: ما انسانها هیچ حقی نداریم...چه حقی؟...وقتی اومدن و رفتنمون دست ما نیست و سرنوشتمون از قبل نوشته شده...دیگه حقی نمی مونه بخوای بگیری. گفتم: کدوم سرنوشت؟ گفت: اگه سرنوشتی هم باشه از قبل تعیین شده است و به ما داده شده....زندگیه قبل و بعدشم هم همین طور گفتم: ولی من اینجوری فکر نمی کنم...انسان زاده شده...و همه ی اختیارش دسته خودشه...حتی مرگ و زندگیش. گفت: پس خدا چیکارست...خدا...خدا زمانی خداست...که چیزی که به وجود میاره از آینده اش باخبر باشه. گفتم: نمی تونم آلان جوابتو بدم...چون خودم تو مساله خیلی گیرکردم...هنوزم نتونستم براش دلیلی قانع کننده پیدا کنم...چون کامل مطالعه ندارم...کامل آگاه نیستم...ولی خدا فقط هدایت می کنه...انتخاب با خودمونه. گفت: در ابعاد کوچکتر درسته...ولی در ابعاد بزرگتر اگر اینطور نباشه خدایی هم نباید باشه... اتفاقا این خوبه... گفتم: که خدایی نباشه؟ گفت: نه، اینکه ما هیچ کاره ایم...چون دیگه لازم نیست غصه بخوریم که چی پیش میاد...امرسون میگه: در نهایت هیچ چی اهمیت ندارد... چون همه چیز در دست خداست. گفتم: من اینو قبول ندارم. گفت: چرا؟ گفتم: پس چرا خلق کرد...وقتی از همه چیز آگاهی داره...چرا آفرید؟؟؟ ادامه دارد...
"لازم شد كه بگم اين داستان كار من نيست ... يكي از دوستان ايميل فرستاده بود ... منم اينجا ثبت كردم" سفره جمع شد.سفره ای که خالی خالی بود.آخرین نفر خرده های نان ته سفره را خورده بود.اما مگر از همان اولی که این سفره پهن شد،در آن چیزی جز نان که مش حیدر از نمکی خریده بود و ته مانده ی ماست چکیده که خدیجه- مادر خانواده- از منزل حاج مرتض(همان جایی که روزها در انجا کار می کرد)آورده بود وجود داشت. اين روزها کار دیگری به کارهای خدیجه در منزل حاج مر تضی اضافه شده بود ،شستن کهنه های نوه ی حاجی !و صابون هایی که دختر حاجی در اختیار او گذاشته بود عجب کهنه های بچه را تمیز می کرد و عجب دست های خدیجه را پر ترک!امروز روز دوازدهمی بود که خدیجه مزد کار کردنش را نگرفته بود. آخر قرار بود تا یک ماه دستمزد کم او را به جای قرضی که به آقا مرتضی داشت ،حساب کنند واو امروز هم دست خالی به منزل آمد. سفره جمع شد در حالی که هیچ یک از بچه ها سیر نشده بود . سفره جمع شد و زهرا نگاه رنگ پریده اش را به روی مشق های نا تمامش انداخت :( زهرا هنوز دنبال کتابش می گشت ).اما زیر زمین نمناک و تاریکی که مش حیدر و خانواده اش که درآن زندگی می کردند،حیاطی نداشت که کتاب زهرا انجا بماند. مش حیدر پایش را دراز کرد و متکا را زیرآرنجش گذاشت و گفت:زهرا مشقت را چند گرفتی؟(منظور دیکته). زهرا خود را جمع و جور کرد و با صدایی آرام گفت:سیزده، او منتظر بود که پدر دعوایش کند اما پدر به او گفت: اگر بیست بگیری پلو می خوریم . زهرا حس کرد درست نشنیده است اما پدر ادامه داد :هر وقت بیست شدی بگو خودم برنج می خرم تا ننه درست کنه. زهرا بی آنکه بداند چه می کند رو به مادرکردکه : ننه آقا جون راست می گه ؟واسمون پلو می خره که بپزی؟ خدیجه یه نگاه غم آلود به زهرا کرد که یاد دختر حاج مرتضی افتاد. درست همسن زهرای او بود.زهرای حاجی جوجه ای داشت.جوجه هایی که وقتهای بی کاریش را پر می کردند.او که لازم نبود وقتی از مدرسه می اید به سراغ کارهای خانه و مواظبت از برادر کوچکش برود . امروز ظهر وقتی سر سفره رنگارنگ حاجی پهن شد ،زهرا اولین کفگیر برنج را در ظرف غذای جوجه اش ریخت و بعد برای خودش. حاجی در حالی که می خندید ،گفت:عجب علاقه ای دارد این دختر به این جانورها!عجب علاقه ای دارد! بسم اللهی گفته شروع به خوردن کرده بود ... صدای زهرا خدیجه را به خود آورد: ننه می خره ؟ خدیجه سر بالا کرد و گفت: تو بیست بگیر آقا جون سر قولش هست. زهرا تصمیم مهمش را گرفت و تمام تلاشش را کرد تا فردا دیکته اش را بیست بگیرد... ...معلم دفتر های دیکته را صحیح می کرد . زهرا گر چه ظاهرا جمع های پای تخته را می نوشت اما زیر چشمی معلم را می پایید . تا اینکه جلد روزنامه ای دفتر زهرا در دست معلم ،او رااز جا کند : اجازه اون دفتر ماست ! هست که هست !خیلی نمرات درخشانی می آوری که خوش خبری می دهی. چند لحظه ای گذشت که معلم با دقت بیشتری روی دفتر نوشته شد و معلم که دفتر را می بست گفت: نه عجیب است! مثل اینکه اینبار واقعا حق داشتی خوش خبری بدهی. به کنار میز معلم دوید .دفترش را برداشت و با عجله ورق زد.دستان کوچکش می لرزید .نه!هفده دیگر برای او ارزش زیادی نداشت .هفده و چهارده و ... مثل هم بودند: چون هیچکدام بیست نبودند. آن شب زهرا باز هم تصمیم گرفت .
...معلم دفتر زهرا را روی میز گذاشت .رو به بچه ها کرد و گفت : بچه ها! زهرا خیلی پیشرفت کرده است. این بار هم نمره ی دیکته اش هجده شد . برایش دست بزنید. و زهرا اما؛ اول نشست و بعد اشکهایش ریخت و بعد سرش را روی میز گذاشت و زار زار گریه کرد .معلم بالای سر او آمد دستش را روی مقنعه رنگ و رو رفته او گذاشت و گفت:تو از خوشحالی گریه می کنی یا ناراحتی؟!هق هق زهرا هنوز ادامه داشت... زنگ آخر به صدا در آمد . همه رفتند جز زهرا که سر بر نیمکت داشت و معلم که خود را با دفترهای دیکته مشغول کرده بود . - زهرا به من بگو چه شده است.
- خانم،اجازه،اجازه ما (اشک هایش دوباره سرازیر شد)ما باید بیست می گرفتیم آقا جانمان گفته... و زهرا همه چیز را گفت.معلم سر پایین انداخته بود و با نوک کفش آرام به پایه های نیمکت می زد .
ناگهان به سمت میزش رفت.چیزی برداشت و چیزی روی آن نوشت . او در دفتر زهرا به جای هجده بیست گذاشته بود.وقتی زهرا دفتر را دید ،دیگر معلم نفهمید چه شد و زمانی به خود آمد که دست های کوچک زهرا محکم او را می فشردند و لبهای زهرا تند تند صورتش را می بوسید .هنوز خود را با صحنه وفق نداده بودکه دید تنها در کلاس ایستاده است .خواست از کاری که کرده بود خوشحال شود اما ناگهان یاد غذاهای مانده ای افتاد که دیروز یک جا بیرون ریخته بود ... زهرا دفترو مدادش را جمع و جور کرد و تا خانه فقط دوید. - آقاجان! آقاجان!ننه! آقا جان پیت نفت را زمین گذاشت .به سمت او برگشت و گفت: چه خبره داد می زنی بچه زابرا می شه. آقاجان بیست گرفتم.به خدا ،به جون ننه،خود خانم معلم واسم بیست کذاشت . ببین اول بیست نداده بود اما وقتی گفتم اگه بیست بده واسمون پلو می خرین ، خودش نمرمو بیست کرد. به خدا راست مي گم آقا جون. پدر کنده رو روی بقیه کنده ها انداخت.توی صورت زهرا نگاه کرد و گفت:تو به معلمت گفتی ... تو غلط کردی گفتی ذلیل مرده. تو رو می فرستم درس بخونی یا بدبختی هامون رو برای دیگران بگی تورو... صدای سیلی محکم پدر نگذاشت بقیه حرف شنیده شود و صدای خوردن سر زهرا به دیوار از آن هم بلندتر بود.صورت آقاجان از عصبانیت می لرزید. بعد حیرت آمیخته با وحشت،تمام وجودش را گرفت.
زهرا بی حرکت روی زمین افتاده بود.آقاجان خم شددست به گونه های زهرا زد.نه!زهرا تکان نخورد.دست زهرا را کشید نه!بغلش کرد نه!داد زد.دوید.گریه کرد.داد زد دوید... ...آنچه دل عده ای را آتش می زد این بود که مادر ، شکسته تر از هر روز دیگر ،پشت سر جنازه ی زهرا برنج می پاشید.که دختر او آرزوی(بزرگ)پلو خوردن را با خود برد....
قشنگ ترین ثانیه هام لحظه ی با تو بودنه |
About![]()
هیچ کس از جنس ما نبود این چنین Archivesشهریور 1388اسفند 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 Links
شاهين
کارشناسی |