تبليغاتX
نهایت زندگی





















نهایت زندگی

گستره ی محبت

آنها كه بايد مرا بنوازند، مي زنند.

آنها كه بايد همگامم باشند، سد راهم می شوند.

آنها كه بايد حق شناسي كنند، حق كشي مي كنند.

آنها كه بايد دستم را بفشارند، سيلي مي زنند.

آنها كه بابد در برابر دشمن دفاع كنند، بيش از دشمن حمله مي برند.

آنها كه بايد در برابر سم پاشي هاي بيگانه،

ستايشم كنند، تقويتم كنند

اميدوارم كنند، تبرئه ام كنند

سرزشم مي كنند، تضعيفم مي كنند

نوميدم مي كنند، متهمم مي كنند

--------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: من عادت كردم به نگفتن... تو هم چیزی نپرس.

پ.ن: امتحان کلاس زبانم افتاد فردا... فیلم سنگ. کاغذ. قیچی می خواست بگه: هر چقدر هم قوی باشی... اگه همیشه برنده شده باشی... بالاخره یه روزی می رسه که تو هم کیش و مات بشی... بعد از سینما هم رفتیم کوهسار.

پ.ن: دارم به این فکر می کنم ما کجای زندگی هم قرار گرفتیم!؟؟

 

+نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت22:38توسط مینا | |

 

سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد... تندیسی زیبا نخواهد شد.

از زخم تیشه خسته نشو... که وجودت شایسته ی تندیس است.

 

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت16:30توسط مینا | |

موزيكي كه قولشو داده بود اين نيست... ولي امروز ياد ايامي باعث شد اينو بزارم... فعلا اينو دانلود كنيد... بعدا اون يكي رو هم مي زارم.

مي زنه آتيش به جونم پس كجايي مهربونم

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت18:15توسط مینا | |

 

شماها واسه دختراي معصوم آتيش روشن مي كنيد... سيم كارت من ميسوزه... هي روزگار

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت10:30توسط مینا | |

انقدر بدم مياد، بدم مياد... وقتي از يكي چيزي ميخوام... خودشو لوس مي كنه و به روي خودش نمياره... مي دونم يادش نرفته ها... ولي خوشش مياد من هي زنگ بزنم ياد آوري كنم... امروزم آخرين باري بود كه بهت گفتم... جواب دادي كه دادي... ندادي... ديگه از اينكه مجبور مي شم يه جور ديگه باهات برخورد كنم ناراحت نشو...

اين اخلاقت خيلي بده ها... ببين من تا حالا چند بار ازت يه سوالي پرسيدم تو فوري جواب دادي... انگار مي خواي دزد بگيري... اين گارآگاه بازيا چيه؟؟؟

مي دوني دقيقا مثل اين ميمونه كه يه سوال مي پرسي... هي سين جينت مي كنن... يا ۱۰۰ سوال مي پرسن تا جواب سوالتو بدن...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت10:37توسط مینا | |

اگه بگم مرگه ابدي مي خوام... بازم شب كه مياي تو خوابم ناراحتي... دعوام مي كني... باشه مرگ واسه ابد نه... ولي مي شه يه چند روز بميرم بيام پيشت... كنارت باشم... آروم بشم... بعد برگردم

دلم بدجوري هواتو كرده...

من چيزيم نيستا... نمي خواد نگران بشي... خوبه خوبم...

---------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: اي كاش كامنت دوني بلاگفا هم گزينه Ignore داشت تا اونايي رو كه نمي خواي برات كامنت بذارن Ignore مي كردي.

پ.ن: ببين ميگي گذشته ي تو براش مهمه... ممكن مشكل ايجاد كنه... خوب منم ميگم شايد گذشته اون برات مهمه كه تو اين فكرو مي كني. 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت22:52توسط مینا | |

مي گن سالي كه نكوست از بهارش پيداست... روزيم كه نكوست از صبحش

 

با كلي ناز... بي حوصله و عصبي از جام بلند شدم... آماده شدم راه افتادم... حالم خوب نبود كه بخوام امروز پياده بيام تا شركت... مسير شركت و گفتم و سوار شدم...

موقع پياده شدن مثل هر روز كرايه امو دادم ( كرايه اين مسير 200 تومنه) درو كه باز كردم... مرتيكه يه عربده اي كشيد... گفت بقيه اشو بده... هميشه وقتي با همچين راننده هايي روبرو مي شدم... مي گفتم كرايه اش همينه... در و مي بستمو ميومدم... ولي امروز از اونجايي كه دلم مي خواست به يكي گير بدم...با اعتراض يه 2000 تومني دادم بهش... گرفت و هي غر ميزند... كه مگه اتوبوس سوار شدي... از اونجايي كه من سالي يه بارم اتوبوس سوار نمي شم... به مسافر جلويي گفتم مگه اتوبوس كرايه اش 200 تومنه... حالا پول خردم نداشت كه برگردونه از بقيه مسافرا گرفت... اول يه 1000 برگردوند... بعدشم دو تا 200 تومني... بعدشم يه 100 تومني... 500 تومن برداشت... يعني دو برابر و نيم... پولي كه پرداخت مي كنم ارزشي نداره... ولي وقتي به ناحق باشه... حتما اعتراض مي كنم... گفتم 500 تومن... چه خبره... جالبيش اينه كه بقيه مسافرا فقط داشتن منو نگاه مي كردن... صداشونم در نيومد... 100 تومن ديگه برگردوند... پرو پرو مي گفت كرايه اش 500 تومنه... فكر كنيد... من يه سال با 200 تومن اين مسير و اومدم و رفتم... چقدر حق بقيه رو خوردم... خلاصه آخرش اين شد كه1600 تومني رو كه برگردونده بود گذاشتم رو كيف آقايي كه جلو نشسته بود... گفتم برش دار... اينم ببر امشب بشين بافوري بكش حالشو ببر... بگم ذوق كرد باور نمي كنيد... صداش در نيومد و رفت... بدبخت معتاد بود.

 

-----------------------------------------------------------------------------------

 

پ.ن: شماها هم امروز سر به سر من نذاريد... كه هر چي ديديد به من ربطي نداره

 

پ.ن: واسه كتابا هم برنامه ريزي كردم اگه شبي ۲۰ صفحه بخونم تا آخر تير ماه همشو خوندم... مرداد ماهم فقط مي شينم تست مي زنم.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت9:52توسط مینا | |

تو هموني كه توي موج بلا واسه تو دستامو قايق مي كنم.

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت10:16توسط مینا | |

اين الهام در به در ديروز زنگ زده مي گه مينا ديشب خواب ديدم تو رو، تو خيابون ديدمت وايستاده بودي و مي لرزيدي هي بهت مي گم چي شده... ولي تو همش با لبخند داري گريه مي كني... حالا هي مي گه خوابم تعبير مي شه ها... مواظب خودت باش...

خوابش تعبير شد...

از شركت كه ميام بيرون بايد از پل عابر برم اون طرف بزرگراه... تا رسيدم اون طرف... جلو چشام پسر جووني كه كنترل موتورو از دست داده بود... افتاد وسط خيابون... از پشتم يه تاكسي با سرعت زياد كوبند بهش و پرتش كرد... منم دقيقا همون حالتي شدم كه الهام خواب ديده بود... نمي تونستم برم جلو ببينم چي شده... چون ديدن خون حالمو بدتر مي كنه... يه ماشين گرفتم و اومدم خونه... رسيدم خونه بغضم امون نداد... گريه كه كردم آروم شدم...

ديشب تا صبح فقط خوابشو مي ديم و با صداي جيغ خودم تا صبح هي از خواب پريدم... اون صحنه و صداي برخوردش همش جلو چشامه...

برم با الهام تماس بگيرم بگم چي شده... مي دونم هنوز نگرانه...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت9:56توسط مینا | |

ديشب يا اينكه كم خوابيدم... ولي خوب خوابم برد... شايد چون خيلي خسته بودم... شايدم...

امروز با اينكه از صبح روز خوبي بوده برام ولي نمي دونم چرا... چرا چي؟؟؟

يه دوستي كه الهي من قربونش برم يه اس. ام. اس زد كه يه خبره خوبي بهم داد... قرار بود يه هفته ديگه اين خبرو بده... البته اواخر اين ماه... بوس بوس... كلي ذوق كردم اوله صبحي... خجالتي تفاهمم گرفتي... راستي خيلي امروز سرم شلوغ بود نشد كه تماس بگيرم... ببينم چيكار مي شه كرد... يه چند تا شماره پيدا كردم... دارم مي ريم خونه تماس مي گيرم مي پرسم...

امروز تولد داداشيمم هست... صبح اولين كاري كه كردم اس. ام. اس زدم تبريك گفتم... ديگه وقت نكردم تماس بگيرم باهاش... شب برم خونه مي تلفونم...

يكي از دوستامو امروز بعد از ۱۰ ماه ديدم... ‌‌‌‌

من چرت و پرت مي نويسم... تو نخون... كسي مجبورت نكرده!!!

-----------------------------------------------------------------------------

پ.ن: كامنتا رو آزاد نمي كنم... باشه؟؟؟... تو هم ناراحت نشو... به جاش هر چي بخواي مي توني بنويسي... .

پ.ن: انقدر از اين آدمايي كه يه روز عاشق مي شن... روز دوم برات مي ميرن... روز سوم... بدم مياد.

 

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت17:17توسط مینا | |

اومدم يه سري به وبلاگا زدم با خوندن پست شاهين 

(خسته شدم از بس پیگیری کردم.و جواب درست نگرفتم..با پرداخت بیش از ۳۰۰ هزار تومن...امروز زنگ زدم به مهندس که مهندس من دیگر رویم نمیشود بگویم نمیتوانم چیزی در سایت بنویسم..لا اقل قالبی که برای شما توضیح دادم را اگر ساخته اید بدهید بگذاریم روی سایت تا ظاهر آبرومندی داشته باشد..فرمودند..اطلاعات مورد نظر تون رو به ما بدهید!!!!!صد هزار تومن هم بدهید تا یک پوسته جدید بسازیم...)

عصبي شدما... بعد از يه ماه... چه مملكتي شده... هر كي به هر كي... فقط پول مي گيرن... خدمات كه ميخوان بدن جون مي كنن... خاك عالم بر سرشون كنن.

تو دنياي مجازي تنها كاري كه مي شه كرد اينه كه لينك شركت مورد نظر و اينجا بذارم تا بقيه سراغش نرن  www.parsadata.net ...

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت22:38توسط مینا | |

خوب مي دونم تو زندگيم خيلي باشي... مسافري

.

.

.

.

.

خيلي ممنون كه كه نگرانه حالمي

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت22:25توسط مینا |

دل من دير زماني ست كه مي پندارد

دوستي نيز گلي ست مثل نيلوفر و ياس، ساقه ي ترد و لطيفي دارد

بي گمان سنگ دل ست آن كه روا مي دارد

جان اين ساقه ي نازك را دانسته بيازارد

دانه ها را بايد از نو كاشت

آب و خورشيد و نسيم اش را از مايه ي جان خرج مي بايد كرد

رنج مي بايد برد ، دوست مي بايد داشت

در زميني كه ضمير من و توست

دست يكديگر را بفشاريم به مهر

جام دلهامان را مالامال از ياري غم خواري بسپاريم به هم

بسرايم به آوازه بلند

اي ديده به ديدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه عطرافشان

گل باران باد.

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت10:38توسط مینا | |

خدايا

خدايا

تو به آن بزرگي در آسمان ها

چنين آرزويي به اين كوچكي را تواني بر آورد ؟ آيا ؟

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت10:15توسط مینا |

همه چيزا گفتي نبود... وقتي كنار دريا بودم... باد انگشتاشو تو موهام فرو ميكرد... اونوقت چشمامو مي

بستم... باد رو نفس مي كشيدم... بوي دريا ميداد.

-------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: تو مي گي باشه و خواب باشه بهتر از اينكه كه نباشه... آره راست مي گي.

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت10:11توسط مینا |

من از اين آرامش سنگين و صامت عاصي ام ديگر

من از اين آهنگ يكسان و مكرر عاصي ام ديگر

من سرودي تازه مي خواهم

جنبشي، شوري، نشاطي، فريادهايي تازه مي خواهم

آفتاب هم كه يك جا، يك زمان ساكن نمي ماند

با پر زرين افق پيماي روح خويش من

تن فكر همه گلهاي وحشي رو نوازش مي كنم هر روز...

ياغي ام من

ياغي ام من

من به ناموس قرون بردگي

ياغي ام من

دكتر هوشنگ شفا

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت9:16توسط مینا | |

چند سال دست و پا زدي كه بله رو ازش بگيري... راضيش كني... حالا كه اين خانم راضي شده... تو ميگي نه؟؟؟... هي روزگار...

------------------------------------------------------------------------

پ.ن: آهاي چرا منو قاطي درده خودتون مي كني؟ ها؟؟؟ شما غازقلنگا(درست نوشتم؟؟؟)... به فكر خودتون باشيد:-دي

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت11:35توسط مینا |

مي خواستم برم ايروبيك ولي اين اطراف جايي رو پيدا نكردم كه با برنامه ها و ساعت كاريم جور در بياد، در نهايت چند روزي هست كه به جاي ايروبيك از خونه تا شركت پياده ميام (۵۰ دقيقه طول مي كشه)، عصر هم پياده بر مي گردم. البته از هفته ديگه كه كتابام برسه بايد بشينم درس بخونم... پس پياده روي عصر كنسل مي شه.

حال و حوصله درست و حسابي ندارم اين روزا... نمونه اش دو شب پيش.

مودمم خراب شده نمي تونم از خونه بيام نت... وقتشم ندارم كه پيگيري كنم ببينم چه مرگشه.

چهار تا ساعت دارم باتري هموشون تموم شده... اين يعني اينكه من هر وقت ساعتم باتري تموم كنه... نميرم باتري بخرم... ميرم يه ساعت جديد ميخرم... ولي اين دفعه اين كارو نمي كنم.

شايد فردا برم سينما... تنها نميرم... ببينم كي مياد باهم بريم.

---------------------------------------------------------------------------------

پ.ن : ديشب كه ميس كال انداختي من تا ۳ خوابم نبرد... ولي بعد از ۳ راحت خوابيدم... خودت مي دوني چرا  :-ددددي

پ.ن : شايد ديگه نظرات رو آزاد نكنم... شايدم نظر بعضيا رو فقط آزاد كنم... شايدم نظراتو تعطيل كنم.

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت12:57توسط مینا | |

 

ميشه دل داد و دلدار نبود ؟؟؟

 

+نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت18:38توسط مینا | |

بده دستاتو به  من  تا باورت  شه جونمي

تويه اين كابوس مرگ رويايه نيمه جونمي

+نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت9:19توسط مینا |

 

آهنگ تسكين تنهايي ست... اما تسكين تنهايي... تسكين درد نيست.

+نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت9:48توسط مینا |

بعد از صحيت هايي كه ديشب شد... رفتم دراز كشيدم... عصبي شده بودم... استرس داشتم... تو عالم خواب و بيداري... اتاقم تاريك... صداهاي بيرون از اتاق رو مي شنيدم... جسمي مشخص نبود... صداشم واضح نبود... سنگين بود... محاصره شده بودم... نميذاشت نفس بكشم... حتي نمي تونستم حركت كنم... شايد 10 دقيقه تو همين حالت بودم... فرياد مي زدم... ولم كن... نمي دونم صدام چقدر بلند بود... كه با همه ي سر و صداي بيرون از اتاق و فاصله اي كه تا اتاقم هست... همه با هم در اتاقمو باز كردن... رنگم پريده بود... صداي تپش قلبم با لرزش شديد بدنم همراه شده بود.

 

------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: آخه آدم تا اين حد گوسفند مي شه... واقعا با چه تصويري اومدي... دلم مي خواست سرمو بكوبم به ديوار... اين اعتماد به نفستون منو كشته...

 

پ.ن: آلبالو وقتي بر مي گردي مي گي "خفه"... دقيقا يعني اينكه 1000 بار بهم بگي قابلي نداره.

 

پ.ن: چرا من هي مي خونم؟ تو كه از دنيا گذشتي...

 

+نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت10:50توسط مینا | |

 ۳۰/۱/۸۵... ناهار همون جايي كه تو دوست داشتي... بعدشم جمشيديه... بارون... هم تو ديوونه ي بارون هم من... همه يه جايي پناه گرفته بودن كه خيس نشن... من و تو استخرو در زديم... چي شد كه پريدي تو بغلم... ها... چي شد كه اشكات امونتو بريدن... مي دونم همش از درده... من بهتر از تو مي دونم كه داري فرار مي كني... آره نازكم فرار كن... برو... موندنت دردتو بيشتر مي كنه... هيچ كس ندونه... من مي دونم كه تو اينجا چي كشيدي... زندگيه پر از غمتو من خوب درك مي كنم... چرا ميون هق هق زدنات، گفتي: مينا اي كاش خواهرم بودي!!! تو كه مي دوني من برات بيشتر از يه خواهر بودم... تو خيلي بزرگي... خيليا... مهربونم تحمل رفتنت خيلي سخت ميشه... ولي به شوق روزاي طلايي كه در پيش داري... تحمل مي كنيم...

عوضي نشي بري و منو فراموش كني...

راستي ديگه چي ميل داريد با هم بخوريم:-دي ؟؟؟

+نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت17:1توسط مینا | |