تبليغاتX
نهایت زندگی





















نهایت زندگی

گستره ی محبت

 

نمي تونم به آدمي كه يك بار بهم دروغ گفته دوباره اعتماد كنم... تو مي توني؟؟؟

 

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت17:19توسط مینا | |

 

هيچ وقت جراتشو ندارم ازت بپرسم:

تو هم منو به همون اندازه دوست داري كه من تو رو دوست دارم؟؟؟

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت8:38توسط مینا | |

 

مرسي... كلي خنديدم از كامنتايي كه در مورد پست قبل گذاشته بودين... يعني واقعا همتون تحمل مي كنيد :)) ولي از همه قشنگ تر كامنت تو بود كه نوشته بودي: ممنونم كه بزرگ نمي شي :*

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت8:34توسط مینا | |

 

ممنونم كه بچه بازيهامو طاقت مي كني.

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت8:24توسط مینا | |

 

۱۵ سال از من بزرگتر ولي مثل دخترايي ۱۰، ۱۲ ساله مي مونه... به جاي اينكه با من مثل خواهرش رفتار كنه... هي حسودي مي كنه... باز يه چيزه جديد و نو دست من ديد... قيافه گرفته برام... فك كن... نه تو فكر نكن خودم دارم به بعدها فكر مي كنم... كه بعدا يا ميذاره از اينجا ميره يا بايد به تيمارستاني جايي تحويلش بديم... حالا من نمي دونم چرا خنده ام مي گيره از اين رفتارش... بقيه همكارا هم مي فهمن... يعني همه مي دونن اين چشم ديدن منو نداره... سايه امو با تير مي زنه... منم يه عادت بدي دارم... وفتي ميبينم يكي اينجوريه يه كاري مي كنم كه بيشتر حرص بخوره :-ددددي ... اينو ولش كن.

فكر كنم به خاطر ايام فاطميه باشه كه از مشتري خبري نيست... منم از سر بيكاري دارم كلمه مي سازم كه آخرش كم داشته باشه... بقيه هم دارن همكاري مي كنن... كلمات ساخته شده تا اين ساعت البته با سانسور:

دلبركم... بانمكم... بزكم(عالي بود)... پسركم... دختركم... بادكنكم... عروسكم... خلكم... يه كلماتي ييهو مي گن كه همه با هم منفجر مي شن از خنده... خب كار نداريم ديگه بي كاريم... مدير عاملمونم هست.

-------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: اي كاش مي شد چت كنيم يه كم بزنيم تو سر و كله ي هم... شعور نداري ديگه چيكار كنم :*

  

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت12:34توسط مینا | |

 

به شدت به كلماتي كه آخرش كم داره علاقه پيدا كردم، مثل: گلكم... نازكم... ملوسكم... عزيزكم... عسلكم... خركم... گاوكم...

 وااااااي خيلي باحالن... شماها هم هر چي مي دونيد بگيد؟؟؟

 

----------------------------------------------------------------------------------------

جواب كامنتت: آره ميخوام بكشمش ... نه نه ميخوام دق كنه :-پي ... ولي هر كي هست دچار توهم شده اونم شديد.

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت10:21توسط مینا | |

 

الهيييييييي... گفتم ضعيفي دردت اومد كه كامنت گذاشتي :)

 

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت8:14توسط مینا | |

 

یکی بگه من تو وبلاگم چی می نویسم که باعث میشه تو هر پستی رو چندین بار بخونی... واقعا چه مطلب مهمی اینجاست... یه سری از پست هایی که میذاریم خیلی اذیتت می کنه... چرا؟؟؟ از دیروز اینجا رو ثانیه به ثانیه چک می کنی... چرا؟؟؟ دنبال چی هستی اینجا؟؟؟ چرا حرف نمی زنی؟؟؟ هر کی هستی خیلی می ترسی... خیلی ضعیفی... خیلیییییییی... حتی شهامتشو نداری یه کامنت بذاری بگی دردت چیه؟؟؟ برای من مهم نیست... من دلم به حاله خودت می سوزه که داری خودتو عذاب میدی... تا چند روز دیگه هم این سیستم آمار گیری و بر میدارم تا از صبح تا شب بتونی با خیال راحت بیای اینجا رو بخونی... 

ببین هر پستی رو که میذارم چند بار خوندی... آرشیومو چند بار مرور کردی... یه تایم بگیر!!! احتمالا دچار توهم شدی...

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت11:11توسط مینا | |

 

می دونی که اینجا هست کسی

که تو شدی واسش همه کسی

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت10:47توسط مینا |

دیشب از لابلای نوشته هام اینو پیدا کردم

 

اینم لابلای جزوه های دانشگاه بود... استاد خ.آ اول جزوه ریاضیم نوشته بود...

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت8:48توسط مینا | |

 

رنج می برم که بیاموزم

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت15:11توسط مینا | |

اين متن كتاب زهير از قسمت هايي بود كه من بارها و بارها خوندمش:

اين بانك مساعدت ديگر چي است؟

خودت مي داني. هر آدم زنده اي اين بانك را مي شناسد.

ممكن است، اما هنوز هم منظورت را نمي فهمم.

اين موضوع در كتابي از يك نويسنده ي امريكايي آمده. قدرتمندترين بانك دنياست. همه جا شعبه دارد.

كشور من سابقه اي ادبي ندارد. نمي توانم به كسي كمك و لطفي بكنم.

اصلا مهم نيست. مثال مي زنم: من مي دانم تو سرانجام رشد مي كني و آدم بانفوذي مي شوي، اين را از آنجا مي دانم كه من هم مثل تو بوده ام: جاه طلب، مستقل، صادق. امروز ديگر قدرت گذشته ام را ندارم، اما قصد دارم به تو كمك كنم، چرا كه نمي توانم يا نمي خواهم درجا بزنم، آرزوي بازنشستگي ندارم، روياي مبارزه ي جذابي را دارم كه اسمش زندگي و قدرت و افتخار است.

شروع مي كنم به سپرده گذاري در حساب تو... اين حساب پولي نيست، رابطه اي است. تو را به فلان كس و بهمان شخص معرفي مي كنم و بعضي از امور را برايت تسريع مي كنم تا به نتيجه برسد تو مي داني چيزي به من بدهكاري، اما هرگز به آن اشاره نمي كنم.

و يك روز ...

دقيقا. يك روز از تو كمكي مي خواهم. مي تواني بگويي نه، اما مي داني به من بدهكاري، به من كمك مي كني، من هم همچنان به تو كمك مي كنم، و ديگران مي فهمند تو آدم وفادار و قدرشناسي هستي و در حسابت سپرده مي گذارند. هميشه روابط مطرح است، چرا كه دنيا از روابط ساخته شده و بس. آن ها هم روزي از تو كمك مي خواهند، تو به كساني كه به تو كمك كرده اند، احترام مي گذاري و كمكشان مي كني، و به مرور زمان، در تمام دنيا شبكه اي پيدا مي كني، هر كه لازم باشد، مي شناسي و نفوذت روز به روز بيش تر مي شود.

ممكن است حاضر به انجام كاري نشوم كه از من مي خواهي.

البته. مثل هر بانك ديگري، سرمايه گذاري در بانك مساعدت هم خطراتي دارد. حاضر نمي شوي كمكم كني، فكر مي كني به خاطر اين به تو كمك كرده ام كه سزاوارش بوده اي و بهتريني، و همه ي ما وظيفه داريم قدر استعدادت را بدانيم. خوب، از تو تشكر مي كنم و مي روم سراغ فرد ديگري كه در حسابش سپرده دارم. اما از اين به بعد، همه، بي آن كه لازم به گفتن باشد، خبر دار مي شوند كه تو قابل اعتماد نيستي.

تا وسط راه مي تواني رشد كني، اما نمي تواني به حداكثر توقعت دست پيدا كني. در دوره اي، زندگي ات شروع مي كند به تنزل، به نيمه راه رسيده اي، اما تا آخر را نرفته اي، نيمه شاد و نيمه غمگيني، نه ناكامي و نه موفق. نه سردي نه گرم، ولرمي. و همان طور كه يكي از انجيل نويس ها در كتاب مقدس گفته، چيز ولرم تاثيري بر كام انسان نمي گذارد.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت13:7توسط مینا | |

ديشب رفتم سراغ سياوش قميشي... اين ترانه رو بارها و بارها باهاش زمزمه كردم.

قصه منو غم تو
قصه گل و تگرگه
ترس بی تو زنده بودن
ترس لحظه های مرگه
ای برای با تو بودن
باید از بودن گذشتن
سر به بیداری گرفته
ذهن خواب آلوده من

همیشه میون قاب خالی درهای بسته
طرح اندام قشنگت
پاک و رویایی نشسته
کاش میشد چشام ببینن
طرح اندام تو داره
زنده میشه جون میگیره
پا توی اتاق میزاره

کاش میشد صدای پاهات
بپیچه تو گوش دالون
طرف دالون بگرده
سر آفتاب گردونامون
کاش میشد دوباره باغچه
پر گلهای تو باشه
غنچه سفید مریم
با نوازش تو واشه

کاش میشد اما نمیشه
نمیشه بیای دوباره
نمیشه دستات تو گلدون
گلای مریم بزاره
کاش میشد اما نمیشه
این مرام روزگاره
رفتنت همیشگی بود
دیگه برگشتن نداره

------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: امروز بازم آپ مي كنم

پ.ن: خوشحالم كه امروزم حالت خوبه :)

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت11:2توسط مینا | |

به لحظاتی که غم آن بیشتر از شادیهایش وجودم را چون تار عنکبوتی تنبیده...

 غم جدایی، غم ترک دوست و کسایی که روزی با تمام وجود آرزوی دیدنشان را داشتم...

 اما قلبم از توصیف این همه درد و رنج خود به شکوه و زاری برخاسته...

بگذريم.

 

مي نويسم و پاك مي كنم... چون هر چي كه مي خوام بگم اصلا تو قالب كلمات نمياد... فقط مي تونم بگم ممنونم ازت...

ديشب يه خيلي چيزا فكر كردم... ريشه ي خيلي از چيزا رو پيدا كردم... ولي هر چي فكر كردم ديدم چيز ديگه اي وجود نداره كه من ازش بترسم... شايد بعدها به وجود بياد...

سارا هم به سلامت رسيد... مامانش مونده با يه دنيا تنهايي :|

وقتي خداحافظي كرديم و داشتم از خيابون رد مي شدم... چي گفتي كه من متوجه نشدم؟؟؟

-------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: فكر كنيد من به يه نفر ميليونها تومان بدهكارم... بعد اون يه نفر مي گه نمي خوام :-دئ

پ.ن: سارا واسه رفتنمتم نوشتم ولي موقت ثبت كردم... مي دوني كه اينجا نمي شه همه چيزو نمايش داد.

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت8:51توسط مینا | |

 

اين شركتي كه رفتم يه منشي اي داشت... وااااااي... ول كن نمي نويسم... اونوقت ميگي چرا مسخره مي كني... والا... فقط همينو بدون رو ميزش يه كتاب بود... اسم كتابم مسئله حجاب بود... خيلي هم بداخلاق بود... فكر كنم با اون نگاه غضب آلودش داشت تو دلش برام دعا مي كرد كه تا پامو ميذارم بيرون ماموراي مبارزه با بد حجابي منو بگيرن...  خوب شد خود آقاي ع  بود كه كارمو راه انداخت... بگذريم

 

رفته بودم بيمه... سابقه بيمه بگيرم... فك كن همه ي مراحل  كار رو از آخر توضيح ميدادن... يعني من يه بار از آخر به اول كارو انجام دادم... تا فهميدم مراحل كار چيه!!! بعد شروع كردم از اول تا آخر انجامش دادم... هر كسي هم كه مي خواست امضاء كنه... 10 دقيقه كلاس ميذاشت كه صبر كنيد بيرون اتاق تا صداتون كنم... حالا اينا رو واسه چي دارم مي گم... مي خواستم به اينجا برسم كه از همون اول كار يه آقا پسري هم اومده بود كه سابقه بيمه شو بگيره و از صاحبكارش شكايت كنه... هر جا هم كه من ميرفتم... اونم ميومد... مراحل كاريمون با هم هماهنگ شده بود... كلي حرف زد.. از كارش... سابقه كار... شركتهايي كه كار كرده بود و... حالا اينا به من چه ربطي داشت نفهميده بودم... 2 تا امضاء مونده بود به آخر وقتي خانم م.ز داشت توضيح مي داد چيكار بايد بكنه... حقوق دريافتيشم اعلام كرد و گفت چرا مي خواد شكايت كنه... والا بازم نفهميده بودم چرا حقوقشو گفت... فقط با اعتراض گفتم مي شه كار منو راه بندازيد بعدا صحبت كنيد... آخرشم كه رفتم دبير خونه... اومد بالا گفت كارتون تموم شد... گفتم بله... گفت خوشحال مي شم برسونمتون... ماشين هست... منم گفتم مرسي از لطفتون... تو ماشين جلو در منتظرم هستن... (نمي خواد غيرتي شي... آژانس منتظرم بود)... اومدم خداحافظي كنم كارتشو داد گفت خوشحال مي شم باهات بيشتر آشنا شم... يا اگه كاري داشتي كمكت كنم... گفتم منم خوشحال شدم... روز خوبي داشته باشيد و موفق باشيد...  به جونه خودم كارتشو نگرفتم... ضايع شد :-دي

 

حالا دلم مي خواد هر روز برم بيمه... سابقه بيمه بگيرم :- ددددددددددددددي

 

وقتي رفتم بايگاني پرونده رو بگيرم... روي برد يه اعلاميه زده بودن... فكر نمي كنم كسي از اين چيزا خبر داشته باشه... نوشته بود براي دريافت كمك هزينه ازدواج مدارك زير را تحويل دهيد.

 

1-      كپي از صفحه ي اول دفترچه ي بيمه.

2-      كپي از تمام صفحات شناسنامه زوجين.

3-      كپي از صفحات سند ازدواج.

 

 منم كه فضول رفتم از معاون پرسيدم جريان اين وام ازدواج چيه... گفت وام نيست... كمك هزينه ازدواج بلاعوضه... به كسايي كه 5 سال سابقه بيمه داشته باشن... پرداخت ميشه... بر اساس آخرين حقوق طي دو سال گذشته ي كاري محاسبه مي شه... بعدشم گفت خواستي مزدوج بشي مي توني از بيمه هم هديه بگيري.

 

-------------------------------------------------------------------------

 

بعدا.نوشت : یه چند تا غلط املایی داشت این پستم... اومدم درستش کنم... یه نفر کامنت گذاشته که زندگی جالبی داری... به من هم سر بزن. یعنی از کجا فهمید؟  :))))))

+نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت15:9توسط مینا | |

دوشنبه اي كه تعطيل بود تا ظهر ... :-دي

سه شنبه از صبح رفتم بومهن خونه الهام اينا... تولد بهاره بود... زياد خوش نگذشت... مهموناي خشك و نچسبي داشت... فقط داشتن با هم حرف مي زدن... به جاش پنج شنبه جبران شد... Goodbye party سارا بود... عالي بود... فقط زديمو رقصيديم... فك كن... هنوز تمام بدنم درد مي كنه.

سارا ۲ تا صحنه ي ناب او شب وجود داشت... يكي وقتي با مامانت مي رقصيدي... يكي هم وقتي الهام اومد... همش اين ۲ تا صحنه جلو چشامه.

يه برگه تبليغاتي چند روز پيش گرفتم... نوشته شده بود ADSL  256k ماهيانه ۱۰۰۰۰ تومن... خيلي عجيب بود... چون من از Pars on line ، 64k گرفته بودم ماهيانه ۱۵۵۰۰تومن (البته بجز ۳۵۰۰تومن هرينه خدمات مخابرات)... جابجايي خونه باعث شد يه دو ماهي ADSL ام قطع باشه... ديروز با اين شركته تماس گرفتم... يه خانمي كلي توضيح داد و حرف زد كه هم پشتيباني مي كنيم هم  Disconnect كم پيش مياد... مداركشو آماده كنم تحويل بدم ببينم چه جوريه... با اين سرعت و با اين هزينه !!! ... بگيرم ببينم مشكلش كجاست.

هنوز نصف بيشتر كتاباي درسي رو نخوندم... اين روزا كه تا كاملا خونه مرتب بشه نمي شه درس خوند... فعلا تا مرتب شدن خونه كتابايي رو كه خريده بودم مي خونم.

-----------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: من اين همه كار برات انجام دادمو ميدم... توقع ندارم تو كاري برام انجام بدي... چون عمرا به خاطر من از وقتت بزني... همه اينا به كنار... نه تشكر مي كني نه عذر خواهي... تازه طلبكارم هستي؟؟؟... همش تقصير خودمه كه هميشه طرفداريتو كردمو هواتو داشتم... هي روزگار.

پ.ن: تو چرا مسنجرتو باز نمي كني جواب منو بدي... ها؟... كتك مي خواي... آره؟

+نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت10:8توسط مینا | |

 

خسته ام.

 

+نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت14:48توسط مینا | |

کاشکی این دل من جنسش از شیشه نبود

شادی روز و شبم سست و بی ریشه نبود

خاطرت هست شبی سر راهت بودم

با نگاهت به دلم سنگ زدی

فکر کردم که نگهت پل بین من و درمان من است

نه دریغا افسوس چه خیالی باطل 

باطلی بی حاصل

غافل از آن بودم که تو پیمان شکنی

بی وفا بی احساس قاتل جان منی

یاد روزی کردم که عبور از گذر ما کردی

چه صمیمانه خودت را به دلم جا کردی

بعد از آن روز دگر قلب من افتاد به زیر قدمت

 و تو با گام زدن روی دلم

بشکستی دل فرسوده من

پس چگونه دل من شد رفیق دل تو

شمع هر محفل تو

شادیم از این بود

که کسی هست به فکر من و قلبم باشد

گرچه تو دشمن پرکینه قلبم بودی

کینه ات شیرین بود

مثل حلوای شب عید که مادر می پخت

مثل لبخند گل سرخ

 که در فصل بهار به همه راز محبت میگفت

کار تو با دل من تنها

بشکستن و بشکستن و بشکستن بود

اما به خدا شیرین بود

خورده های شیشه قلبم را

شیشه فروش بند میزد تا باز

بزنی سنگ و بلرزد از نو

بشکند با نگه خسته تو

آه تو که رفتی دل من باز شکست

شکست و فرو ریخت

و من هر چه فریاد زدم

شیشه فروش آن را بند نزد

گفت:این دل دگر کارش از کار گذشت

بگذر از آن دل زانکه دل دار گذشت

جمع کردم دل بشکسته خود

ریختم آن را در معبر شهر

آه ای عابر

من از کوچه ویرانه ما چون گذری کن

به زیر قدمت یک نظری

تا مبادا برود

در پایت خورده های شیشه این دل من

زیر لب زمزمه ای کردم باز

کاشکی این دل من جنسش از شیشه نبود

کاشکی این دل من ...

 

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت15:29توسط مینا | |

 

 

تو هديه ي الهي از خداوندي براي سينه ي پر درد من ... عطر وجودت را براي شفا مي بويم.

 

 

-------------------------------------------------------------------

پ.ن: حيف كه نمي شه از تو گفت از تو نوشت.

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت10:3توسط مینا | |

بدون شرح

 انقدر قوي ام كه با يه نگاه ساده نشكنم

+نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت7:13توسط مینا | |

ازم پرسيد: چرا هنوز ارتباطشو با من قطع نكرده!؟

گفتم: خوب تو دوستشي... قديمي تر از همه

گفت: اما اون دوستاي زيادي داشت كه ارتباطي به مراتب بيشتر از من با اونا داشت.

پرسيدم: خوب تو چرا اونو مي خواي؟؟؟ ... تو چرا ولش نمي كني؟؟؟

گفتي: چون حرفاش... افكارش... خيلي به من كمك كرد... ولي من هرگز نخواستمش... فقط اونو به عنوان يه دوست خواستم.

گفتم: اون دوست داره آزاد باشه... بقيه مي خواستن اين آزادي رو ازش بگيرن و محدودش كنن... مي خواستن مالكش باشن... تصاحبش كنن... ولي تو اينو نخواستي... يعني حصار ذهنيت بهت اجازه نداد... اونم حالا به يه دوست نياز داره كه بهش اعتماد كنه... حداقل واسه اينكه يه جاهايي همراهش باشي... و يه گوش باشي واسه شنيدن دردهاش... پس محرومش نكن... يه دوست براش بمون.

-------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: فيلم نقابو پنج شنبه ديدم... البته نمي دونم چرا آخرش نمايش داده نشد... وقتي روژان سوار ماشين مي شه... نامه رو مي خونه... و ماشين منفجر مي شه.

+نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت21:7توسط مینا | |

 

دختراي كوچولوي بالدار... به اندازه ي سنجاقك... وقتي نگهبان من باشن... بعد از شبي كه تو گفتي زنده شدي.

 

+نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت20:54توسط مینا | |

هیچ کس از جنس ما نبود این چنین
که هستم...که هستی
نمی گویم صمیمی,
نمی گویم خوب,
نمی گویم پاک نمی گویم
ولی به خدا قسم,
به شرم تو,
قسم به نان و نمک,
به چشمهای قشنگ تو,
اندازه هر چی دل تنهایی ات
بخواهد با همه وجودم
و با هر چه
عشق و عشق دوستت دارم.

+نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت22:48توسط مینا | |

 

يه نيمه جونه زخمي ام... بيا بيا نفس بده... نفس تويي.

+نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت9:11توسط مینا | |

حالا اگه حسادت مي كني، به يكي حسادت كن كه ارزششو داشته باشه... هر بي سر و پايي حتي ارزش اينو نداره كه بخواي بهش فكر كني.

------------------------------------------------------------------

پ.ن: تو وبلاگ من دنباله چيز خاصي مي گردي؟؟؟ اگه سوالي داري كامنت بذار جواب ميدم!!!

پ.ن: كامنتت عالي بود... لعنتي ها:))... بايد يه بلايي سرشون بيارم... كه بدون ما انقدر بهشون خوش نگذره.

+نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت9:50توسط مینا | |

 

می شه فریادمو از سکوتم بشنوی... می شه؟؟؟

 

+نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت13:49توسط مینا | |

يه سري پست ها هست كه مي نويسم ولي ثبت نمي كنم... داشتم پست هاي ثبت نشده رو مي خوندم... كه به اين رسيدم.

 

برنامه ريزي درسي هم فايده نداره... ديشبم مثل هر شب... وقتي رسيدم خونه... رفتم تو اتاقم... دراز كشيدم... كه يه استراحت كوچيكي كرده باشم و انرژي بگيرم... بعد بشينم درس بخونم... يهو به خودم اومدم ديدم 2 ساعت شده كه من دراز كشيدم... بدون اين كه بخوابم يا به چيزي فكر كرده باشم... نمي دونم چرا اينجوري شدم... 2 يا 3 ساعت انگار نه انگار تو اين دنيام.... بعدشم هر چي به ذهنم فشار ميارم... كه بفهمم تو اين چند ساعت به چي فكر كردم... به هيچي مي رسم... از جام بلند شدم... عادت دارم با موزيك درس بخونم... گوگوش داشت مي خوند... كتابمو باز كرده بودم يه چند صفحه اي خوندم... رسيد به اين آهنگش...

 

داغ یك عشق قدیمو اومدی تازه كردی
شهر خاموش دلم رو تو پر آوازه كردی
آتش این عشق كهنه دیگه خاكستری بود
اومدی وقتی تو سینه نفس آخری بود

به عشق تو زنده بودم منو كشتی
دوباره زنده كردی
دوست داشتم دوسم داشتی منو كشتی
دوباره زنده كردی

تا تویی تنها بهانه واسه زنده بودنم
من به غیر از خوبی تو مگه حرفی می زنم
عشقت به من داد عمر دوباره
معجزه با تو فرقی نداره
تو خالق من بعد از خدایی
در خلوت من تنها صدایی

به عشق تو زنده بودم منو كشتی
دوباره زنده كردی
دوستت داشتم دوستم داشتی منو كشتی
دوباره زنده كردی

رفته بود هر چی كه داشتیم دیگه از خاطر من
كهنه شد اسم قشنگت میون دفتر من
من فراموش كرده بودم همه روزای خوبو
اومدی آفتابی كردی تن سرد غروبو

عشقت به من داد عمر دوباره
معجزه با تو فرقی نداره
تو خالق من بعد از خدایی
در خلوت من تنها صدایی

به عشق تو زنده بودم منو كشتی
دوباره زنده كردی
دوستت داشتم دوستم داشتی منو كشتی
دوباره زنده كردی

 

همون چند صفحه شد... بعدش هر چي ورق مي زدم كتابمو... هر چي مي خوندم هيچي نمي فهميدم.

 

-----------------------------------------------------------------------------

پ.ن: به به مي بينم كه در و دافاي جديد به گروهتون اضافه شدن... شما دو تا نه شما سه تا خجالت نمي كشيد... اگه الان ازدواج كرده بوديد بچه تون همسن من بود :))

 

پ.ن: علي جون شرمنده... ۵ شنبه حتما ميام خونتون ببينمت... پ.ن اولم كه مي دوني منظورم چيه ديگه! :-دي.

+نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت0:0توسط مینا | |

 

عزيزم سرطان كه نداري... خوب مي شی... باشه؟؟؟

 

+نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت13:49توسط مینا | |

سرو مغرور تر از هميشه... تو مي فهمي من منظورم از غرور چيه؟؟؟

خوشحالم نه براي خودم... براي تويي كه مي دونم حالت خيلي خيلي بهتر شده... خوشحالم نه براي اينكه به آينده اي فكر كنم... براي اينكه مي دونم آلان زندگي مي كني...

گذشته مهم نيست

 آينده هم وجود نداره

 نهايت همين آلان است.

حس نفس كشيدن تا بي نهايت ، حس زندگي كردن تا بي نهايت ، حس ديوانگي تا بي نهايت

-------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: نمي دونم... نمي دونم... نمي دونم

پ.ن: من از كمك كردن، از بودن، از همدردي كردن، از در كنار كسي بودن، از ............ (اين نقطه چينو بعدها پر مي كنم)، از همه ي اينايي كه گفتم لذت مي برم.

+نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت13:49توسط مینا | |

امروز صبح با مامان رفتم قبل از ۹ خونه بودم... البته داداشم خیلی بهم گفت پاشو با ما بیا... رفتن شکرآب... نرفتم چون جمعه ها بیشتر وقت دارم واسه درس خوندن.

+نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت13:49توسط مینا | |

حرفاتو كه قبلا تو يه پستي نوشته بودم امروز چندين بار خوندمش!!!

((خانومي گفتي صبوري كن صبوري كن صبوري... ولي خيلي ذهنمو درگير كرديا... چه خوب شد امروز دیدمت...

مرسي كه اينا رو بهم يادآوري كردي:

۱- عشق ورزیدن به کسی که ارزش عشقت رو نمیفهمه حماقته ها.

۲- كسي كه تو رو بخواد هرگز ترکت نمیکنه.

۳- بهم گفتي تا اونجايي كه من تو رو مي شناسم تشنه ي ترحم نيستي پس براي يه رابطه ي يك طرفه تلاش نكن چون يك طرفه بودنش فقط باعث مي شه انرژي و احساست هدر بره.

۴- عشق رو هیچوقت گدایی نکن عشق با زور و اصرار شکل نمیگیره. 

۵- گفتی ببین مینا می خوای یه چیزی رو بدست بیاری، ولی باید چیزی رو هم از دست بدی یه کم فکر کن ببین اون چیزی رو که داری از دست میدی ارزش چیزی رو که بدست میاری داره یا نه.

۶- بهم گفتی: هیچوقت فکر نکن اگه خودت رو نابود کنی برای کسی که عشقت رو نمیخواد عاشق خوبی هستی، چون در نهایت شکست می خوری، چرا که خودتو نابود کردی و هیچ چیز بدست نیاوردی،

۷- گفتی یادت باشه به جایی نرسی که ببینی تهی شدی و دیگه برات احساسی نمونده که به طرف مقابلت ببخشی.

آخرشم گفتي دختر يادت نره: .................... باشه چشم يادم نميره.))

---------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: لوگوي كنار صفحه كاره يكي از صميمي ترين دوستام.

+نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت13:49توسط مینا | |

يه مدت بود كه فقط سياوش قميشي رو با خودم زمزمه مي كردم... از ديروز دارم فقط به اين شعرش گوش مي كنم...

غمِ سرگردونيامو با تو صادقانه گفتم

 --------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: اين نقاشي غزاله رو ببنيد... چرا سايه آدمه بر عكس بقيه سايه هاست؟؟؟ ياد اون نقاشي افتادم كه تو وبلاگت گذاشته بودي... هموني كه قلب آدمه سمت راستش بود...

+نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت13:49توسط مینا | |

آموختن آسان نیست...

خستگی هر آن در کمین است.

آزرده می شوی ، احساس شکست می کنی.

شک می کنی که رها کنی و بگذری ،

می خواهی بر کناره روی و وانمود کنی که اتفاقی نیفتاده

اما نه...

تو بازنده نیستی که ،

یک مبارزی.

پیش از آنکه برنده باشیم باید بازنده باشیم.

باید گاه بگرییم تا بتوانیم روزی بخندیم.

باید آزرده شویم تا روزی توانمند باشیم.

اگر پیوسته بکوشی و ایمان داشته باشی ،

در پایان پیروزی از آن تو خواهد بود.

آن دیویس

+نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت13:49توسط مینا | |

 

من هي بايد فرياد بزنم و بهت بگم خيلي بي رحمي دنيا... آره؟؟؟

+نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت13:25توسط مینا | |

 

سکوت می کنم و در دلم جاریست             کاین شگفت انگیزترین نحوه ی خویشتن داریست

 

+نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت10:44توسط مینا | |