تبليغاتX
نهایت زندگی





















نهایت زندگی

گستره ی محبت

 

دوستِ تو نيازهاي برآوردۀ‌ توست.

كشت زاري ست كه در آن با مهر تخم مي كاري و با سپاس از آن حاصل بر مي داري.

 

سفرۀ نانِ تو و آتشِ اجاق توست.

زيرا كه گرسنه به سراغِ او مي روي و نزدِ او آرام و صفا مي جويي.

 

            هنگامي كه او خيالِ خود را با تو در ميان مي گذارد، از انديشيدنِ " نه " در خيالِ خود مترس و از آوردن "آري" بر زبانِ خود دريغ مكن.

 

            و هنگامي كه او خاموش است دلِ تو همچنان به دلِ او گوش مي دهد؛ زيرا كه در عالم دوستي همه ي انديشه ها و خواهش ها و انتظارها بي سخني به دنيا مي آيند و بي آفريني نصيبِ دوست مي گردند.

 

            هنگامي كه از دوستِ خود جدا مي شوي، غمگين مشو؛ زيرا آن چيزي كه تو در او از هر چيزي دوست تر مي داري بسا كه در غيبتِ او روشن تر باشد، چنان كه كوه نورد از ميانِ دشت كوه را روشن تر مي بيند.

 

و زنهار كه در دوستي غرضي نباشد،‌ مگر ژرفا دادن به روح؛‌ زيرا مهري كه جوياي چيزي به جز باز نمودنِ رازِ درونِ‌خود باشد، مهر نيست؛ دامي ست گسترده، كه چيزي جز بيهودگي در آن نمي افتد.

 

و زنهار كه از آنچه داري بهترينش را به دوستت بدهي.

اگر او را بايد جزرِ روزيِ تو را ببيند، بگذار كه مَدِّ آن را هم بشناسد.

 

آن چه گونه دوستي ست كه براي سوزاندنِ وقت به سراغش مي روي؟

به سراغِ دوست مرو مگر براي خوش كردنِ وقت؛ زيرا كارِ او اين است كه نيازِ تو را بر آورَد، نه آن خاليِ درونِ تو را پُر كند.

 

            و شيريني دوستي را با خنده شيرين تر كن، و با بهره كردنِ خوشي ها؛ زيرا در شبنم چيزهاي خُرد است كه دلِ انسان بامدادِ خود را مي جويد و از آن تر و تازه مي گردد.

 

 

 

پيامبر و ديوانه (جبران خليل جبران)

+نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت12:24توسط مینا | |

ديشب از سر تنهايي و بي خوابي رفتم سراغ كتابايي كه خريدم ولي هنوز وقت نكردم بخونمشون... پيامبر و ديوانه (جبران خليل جبران) رو از لابلاي كتابا انتخاب كردم:

 

 

آنگاه الميترا باز به سخن در آمد و گفت درباره ي زناشويي چه مي گويي، اي استاد؟

و او در پاسخ گفت:

شما همراه زاده شديد و تا ابد همراه خواهيد بود.

هنگامي كه بال هاي سفيد مرگ روزهاتان را پريشان مي كنند همراه خواهيد بود.

آري، شما در خاطر خاموش خداوند نيز همراه خواهيد بود.

اما در همراهي خود در حد فاصل را نگاه داريد، و بگذاريد بادهاي آسمان در ميان شما به رقص در آيند.

به يكديگر مهر بورزيد، اما از مهر بند مسازيد.

بگذاريد كه مهر درياي مواجي بايد در ميان دو ساحل روح هاي شما.

جام يكديگر را پر كنيد، اما از يك جام منوشيد.

از نان خود به يكديگر بدهيد، اما از يك گْرده ي نان مخوريد.

با هم بخوانيد و برقصيد و شادي كنيد، ولي يكديگر را تنها بگذاريد، همان گونه كه تارهاي ساز تنها هستند، با آن كه از يك نغمه به ارتعاش در مي آيند.

دل خود را به يكديگر بدهيد، اما نه براي نگه داري، زيرا كه تنها دست زندگي مي تواند دل هاي تان را نگه دارد.

در كنار يكديگر بايستيد، اما نه تنگاتنگ:

زيرا كه ستون هاي معبد دور از هم ايستاده اند، و درخت بلوط و درخت سرو در سايه ي يكديگر نمي بالند.

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت8:52توسط مینا | |

خودم به اين نتيجه رسيده بودم... جالب اينكه امروز راديو هم داشت مي گفت كه بي خوابيها يا كم خوابيها از افسردگي ريشه مي گيره... اينكه ناراحت باشي و تمام افكارت درگير باشي... اينكه تمام شبو با دلهره و اضطراب به صبح برسوني... يقينا ساعتاي كمتري مي خوابي... يه مدت اينجوري شده بودم كه ۳ يا ۴ ساعت بيشتر خوابم نمي برد اونم چه خوابيدني... همش بيداري بود... اينكه الآن حدود ۷ يا ۸ ساعت با آسايش مي خوابم بماند... همه ي خوشحاليام واسه اينه كه تو هم به يه آرامش نسبي رسيدي و بيشتر از قبل مي خوابي...

 ------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: اين زنا خاله زنك بازي كارشونه... آخه تو كه مردي ديگه چرا ؟؟؟ از مرداي خاله زنك متنفرم... بذار زندگيشونو بكنن تو چرا دخالت مي كني... يكي نيست برگرده بهت بگه تو اگه زندگي بلد بودي كه الآن به اينجا نمي رسيدي.

پ.ن: اين همه ثروتو مي خواي چيكار كني... واسه كي داري جمع مي كني ؟!

پ.ن: براي رويا دوستم دعا كنيد :|

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت9:1توسط مینا | |

از روزی که این شعر و تو وبلاگ نازنین دیدم هر روز دارم واسه خودم تکرارش می کنم:
 
کاش این خدای الکی تو
 
مهر محرمانه اش را روی تنم نزده بود

شاید آن وقت

بی پرواتر 

 دوشادوش رسوایی می آمدم

تا خانه تو ...

-----------------------------------------------------------------------------

پ.ن: همچنان منتظر اینم که یه نفر یه جواب درست در مورد سوال پست قبلیم بده.

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت9:1توسط مینا | |

 

يكي برام توضيح بده فرق واقعيت و حقيقت چيه؟

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت11:23توسط مینا | |

بهونه گيري هاي اين چند روزم... ديوونه بازي هاي اين دو روزم باعث شد... بشينم ديشب تا صبح فكر كنمو با خودم حرف بزنم... آروم شدم... خودم خودمو آروم كردم... واقعا از فشاري كه از اين مدت روم تاثير گذاشته بود خلاص شدم... امروزم از صبح با همون روحيه قبلي با همه گفتمو خنديدم... من مي مونم تو هم بمون چون در نهايت هي چيزي اهميت ندارد.

پ.ن: گفتم چشم اينجارو درستش مي كنم ولي يه چند روز ديگه ... فعلا نمي خوام نوشته هاي قبلي رو ببينم... باشه Puppy ؟؟؟  :)

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت15:24توسط مینا | |

 

تو تمام آرزوي مني ،‌اي كاش فقط يكي از آرزوهاي تو باشم.

 

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت15:37توسط مینا |

 

پائيز بهاري است كه عاشق شده است

 

تلخ است كه لبريز حقايق شده است

زرد است كه با درد موافق شده است

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت13:57توسط مینا | |

نمي خواهم بدانم  پس از مرگم چه خواهد شد

نمي خواهم بدانم كه كوزه گر با خاك اندامم چه خواهد ساخت

ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد

گلويم سوتكي باشد به دست كودكي بسيار مشتاق و بازيگوش

كه او يكريز و پي در پي دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد

بدينسان بشكنم دائم سكوت مرگبار زندگي را

و خواب خفته گان خفته را آشفته سازم

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت12:8توسط مینا | |

 

من به خاك سرد نشيني عادت ديرينه دارم              سينه مالامال درد، اما دلي بي كينه دارم

پاكبازم من، ولي در آرزويم عشق بازيست              مثل هر جنبنده اي، من هم دلي در سينه دارم

 

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت11:6توسط مینا | |

هر جور كه دلت مي خواد رفتارت كن،‌من عادت كردم هميشه لبخند بزنمو هيچي نگم .

من درد تو را ز دست آسان ندهم                   دل بر نكنم زدوست تا جان ندهم

از دوست به يادگار دردي دارم                       كان درد به صد هزار درمان ندهم

--------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: نمي دونم، از رو نفهمي حرف مي زني يا نه !!! كاملا مي فهمي چي داري مي گيو دهنتو باز مي كني ؟؟؟

پ.ن: خوب بودما... ولي نذاشتي... سرم به شدت درد مي كنه.

 

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت14:28توسط مینا | |

با داداشي گوشامونو ميذاشتيم رو شكم مامان تا صداي قلباتو بشنويم... مثل ماهي حركت كردنو بالا و پايين پريدنتو مي ديديم و ذوق مي كرديم... همشم دعواي من و داداشي سر اين بود كه دختري يا پسري من دوست داشتم دختر باشي اونم دوست داشت پسر باشي... ولي چي شد... مامان كه ۷ ماهش شد... وقتي رفت سونوگرافي بهش گفتن تو يكي نيستي دو تايي... با همه ي ترسي كه مامان اون موقع ها داشت و آلان تعريف مي كنه... اشتياق ما واسه داشتنتون بيشتر شد ديگه به تفاهم رسيديم كه يكيتون دختره اون يكي هم پسر... اون روز صبح وقتي از خواب بيدار شدمو سراغ مامانو از خاله گرفتم جوابش اين بود كه رفته از بيمارستان برامون ني ني بياره... ني ني هامون اومدن دو تا دختر... با بابا اومدم شمارو از پرستارا تحويل بگيرم... چقدر خوشحال بودم از داشتنتون... دو تا خواهر كه هيچ شباهتي با هم نداشتين... قل اول... توپول... سفيد...قد بلند... قل دوم... لاغر... سبزه... قد كوتاه... مي دونيد كه مامان چقدر براتون زحمت كشيد... چقدر بي خوابي كشيد تا آهسته آهسته بزرگ شديد... شما دو تا بايد بيشتر هواشو داشته باشين... واسه شماها دو برابر ما رنج كشيد... واسه بزرگ شدنتون اشك مي ريخت... يكيتون مي خوابيد... اون يكي بيدار مي شد... يكيتون شير مي خورد... اون يكي صداش در ميومد... يه وقتايي انقدر ناسارگار مي شدين دو تايي باهم ونگ ونگ مي كردين مامانم نگاتون مي كردو گريه مي كرد... بزرگ شدينو بزرگ تر ولي هيچ وقت شبيه هم نبودين و نيستين... دوقلوهاي غير هم سان... آلان اينجوري شدين... كه قل اول قد كوتاهتر از قل دوم... قل اول لاغرتر از قل دوم... قل اول متين و آروم... قل دوم بازيگوشو شيطون... ولي يادتون باشه هنوز واسه من همون دو تا ني ني هستين كه واسه آروم كردنتون بغلتون مي كردمو باهاتون حرف مي زدم... حالا از همه اينا كه بگذريم... شروع نوزدهومين سال بودنتون مبارك توچولو هاي من

----------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: اين پست كامل نيست... فعلا عجله داشتم.

 

+نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت8:59توسط مینا | |

اين متنو مدتها پيش از وبلاگ يه دوست برداشته بودم ...

دنیا پویاست، دنیا به تلاش بها می ده ، نه به بهانه. پس باید همیشه حرکت کرد، نتیجه مهم نیست چون هر حرکتی،پیامدش یک نتیجه است، حتی اگه اون نتیجه اون چیزی نباشه که ما می خواهیم، ولی باید همیشه یادمون باشه که هر کاری که توی این دنیا می کنیم به طلب نزد دنیا باقی می مونه تا یه جایی، یه وقتی، یه جوری، یه شکلی، یه زمانی ...  به سمت خودمون بر گرده، و وقتی بر می گرده متأسفانه خیلی هامون حواسمون نیست که این چیزی که به سمتمون اومده، همون بوم رنگیه که خودمون یه جایی، یه زمانی، یه وقتی ....  پرتابش کردیم

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت12:18توسط مینا | |

 

........ انگار که باز هم دراین شهر شلوغ ........

                                      .......... من گم شده ام میان این آدمها ..........

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت9:48توسط مینا | |

 

لالا لالا ... لالا لالا ... لالايي .

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت8:12توسط مینا | |

 

هيچ وقت ياد نگرفتم حق دل تنگي هامو چه جوري بگيرم!!!

 

+نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت14:39توسط مینا | |

ديروزم مثل هر روز تا رسيدم خونه پريدم تو حموم... هم خسته بودم هم درده بدنم بيشتر شده بود... دراز كشيده بودم كه خوابم برد... اگه منا زنگ نزده بود بيدار نمي شدم... نمي دونم چرا وقتي حالم بد ميشه وقتي حال و حوصله ندارم همه تماس مي گيرن كه احوالپرسي كنن از همه بدتر اينه كه هيچ كي توقع نداره من بي حال و حوصله باشم... بايد مثل هميشه بگم بخندم به حرفاشون گوش كنم... ولي ديشب نتونستم تظاهر به خوب بودن كنم... با منا حرف زدم فهميد حالم خوب نيست زياد حرف نزد... بعدشم سيما تماس گرفت... حرفاش حالمو بدتر كرد... البته چيزه عجيبي نيستا من از اينجور آدما زياد ديدم ولي خيلي بعيد بود... اولش كه آقا هيچي نداشت خودشو به در و ديوار ميزد... بالا و پايين پريد تا سيما قبول كنه زنش بشه... سيما هم اين آقا رو با همه ي بدي و خوبياش قبول كرد... تو اين چند ماه هم خوب خودشو نشون داد مثل يه دوست به حرفاي سيما گوش كرد... همراهيش كرد... مشاورش بود كمكش كرد... ولي همش به نفع خودش... سيما هم رك و راست همه چيزو براش تعريف مي كرد... حالا كه يه مدت گذشته... كارش گرفته يكي دو جا هم رفته تحويلش گرفتن... از اين رو به اون رو شده... تمام حرفاي سيما رو تير تفنگش كرده بود... چند شب پيش هدف گرفتو شليك كرد... البته يه جاهايي حق داشت... ولي اينارو بايد با خود سيما مطرح مي كرد با خودش حرف ميزد تا مشكلشون حل بشه... نمي دونم چرا آدما اينجورين... شنيدن دروغ بيشتر براشون لذت داره تا اينكه يكي باهاشون رو راست باشه و همه چي رو براشو بگه... نمي فهمم چرا از حقيقت فرار مي كنن... از اينكه يكي تظاهر كنه كه دوستشون داره بيشتر لذت مي برن تا اينكه احساس واقعي طرف مقابلشونو بدونن... خلاصه اينكه كلي زار زد تا با سيما باشه اونم نه به عنوان يه شوهر... بلكه مثل يه دوست باشه براش... ولي حالا برگشته تعيين تكليف كرده كه اوني رو كه تو مي شناختي بزار كنار از اين به بعد بايد اينجوري كه من مي گم زندگي كني... بگذريم اين قصه سر دراز دارد... همه چيزم نمي شه اينجا گفت... فقط مي تونم دعا كنم بهترين راهو بتونه انتخاب كنه واسه ادامه زندگيش.

نتيجه‌‌گيري اخلاقي: زندگي كن... لذت ببر... اعتماد نكن... و اينكه قضاوت نكن چون تو از هيچي خبر نداري.

گوش كردن به حرفاي سيما طول كشيد تو اين فاصله مهتاب و راحله و ياسي هم تماس گرفته بودن... به مهتاب زنگ زدم با اونم يه چند دقيقه حرف زدم كه خودش گفت مينا حال و حوصله نداري... ميناي هميشه نيستي... تا چند روز ديگه كه روبراه شدي تماس بگير... بعدشم با ياسي حرف زدم كه خوشبختانه اون يه سوالي پرسيد و زود قطع كرد... ديگه راحله رو گذاشتم امشب تماس بگيرم ببينم چيكار داره البته اونم مي دونم كارش چيه... بعدشم كه با تو حرف زدم... حداقل تو بر عكس همه آرومم مي كني... بهم انرژي ميدي... ولي نمي دونم تا كي مي توني تحملم كني و ازم خسته نشي... تو هم كه قطع كردي... يكي زنگ زد كه اصلا يادم نمياد بهش چي گفتم... ولي... هيچي ولش كن... بعدشم نفهميدم تا كي گريه كردم كه خوابم برد.

----------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: آره من صبورم... ولي نمي دونم تا كي بتونم صبر كنم... اميدوارم انقدر طول نكشه كه لبريز بشه.

پ.ن: فعلا نمي تونم درمورد چيزي تصميم بگيرم... وقتي در موردش فكر مي كنم به يه جاهايي كه مي رسم گير مي كنم... نمي دونم كدوم راهو بايد انتخاب كنم.

 

+نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت11:57توسط مینا | |

 يه دردي چند روزيه افتاده به جونم... نفسم بالا نمياد... سمت راست بدنم تير مي كشه... مامان كه مي گه به اين قسمت بدنت زياد فشار آوردي... عضلاتت گرفته... حالا فردا وقت دكتر گرفتم... البته اگه برسم كه برم... اگه فردا نرفتم چهارشنبه حتما ميرم... حالا زياد خوشحال نشيد... فكر نمي كنم سرطان باشه:-دي... خوب مي شم... مگه به همين راحتيا به عزرائيل جون ميدم... حالا اگه سرطان بود چي!!! ... دوست دارم بميرما... ولي نه اينجوري كه زجر كش بشم... ييهو مردن بيشتر مي چسبه :)) ... تحمل درد جسمو ندارم... واقعا ندارم... ولي درد و زخم روحمو خوب تحمل مي كنم :|

 

+نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت8:28توسط مینا | |

 

 طولانيه... ولي بخونش: بداني كه حرف، عصمت آدم را لك مي اندازد...

+نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت11:44توسط مینا | |