|
اعتیادم بد دردیه ها ... فکر کنم ۴۸ ساعتی به اینترنت دسترسی نداشتم... الان تا رسیدم خونه اومدم که آپ کنم بعدشم برم رو تخت... هی می گم من چرا انقدر درد دارم نگو یه مرگم شده... تو این چند ساعت رو تخت بیمارستان هی داشتم فکر می کردم واقعا شانس اوردم مهمونی پنج شنبه شب که از اولش تا موقع خداحافظی میدونه رقصو خالی نکردم بلایی سرم نازل نشد منم صحیح و سالم موندم تا الان... البته می تونید خوشحال باشید که هنوز خطر دور و برم هست... دکتر فعلا با دارو مرخصم کرد... تاکیدم داشت که اگه خونه می مونی و استراحت می کنی پاشو برو اگه نه که همین جا بمون تا ببینم چی می شه... مثلا قول دادم استراحت کنم... اگه دردم بیشتر شد باید برم جراحی کنم... می دونم جراحیش چیزی نیستا... ولی من اسم تیغ و اتاق عمل و خون که میاد رنگ و رو تو صورتم نمی مونه... الانم اومدم آپ کردم که برام دعا کنید که کارم دوباره به عمل و بیمارستان نکشه... پ.ن: میمیرم بی تو... من عشقتو به دنیا نمیدم... حتی یادتو به کوه و دریا نمیدم... خاطراتت رو چه خوب چه بد حک می کنم... تویه تنهاییام فقط به تو فکر می کنم... اگه دنیا بخواد منو تو تنها بمونیم برات میمیرم جواب دنیارو میدم... با تو می می مونم واسه همیشه... (واسه توی که نگرانه حالم بودی) پ.ن:نمی تونم بیشتر از این اینجا بشینمو حرف بزنم... نباید فشار بیاد... جواب کامنتا هم بمونه واسه وقتی بهبودی حاصل شد.
منم از اين جمله لذت بردم: سخاوتمند ترين آدم ها كساني هستند كه تجربه هايشان را گران بخرند.
اين عكس رو ايميل زده بعد مي گه اين خرگوشه تويي اين خرسه هم من كه مظلوم واقع شدم تازه ببين قهرم كرده... گفتم قهر نكرده داره ناز مي كنه... مي گه زده چشم و دل خرسه رو در آورده ناز مي كنه !!! ... گفتم نوازشش كرده:-دي پرسيد فكر مي كني اين خرگوشه كه خودت هستي اول كدوم كارو انجام داده... گفتم احتمالا اول چشمارو در آورده كه خرسه نتونه ببينه دلشم داره پاره پاره مي كنه... مي گه با شناختي كه من از تو پيدا كردم اول دل خرسه رو پاره پاره مي كني تا خودش با چشماي خودش ببينه بعد چشماشو در مياري :)) ... تشكر كردم گفتم مرسي كه ياد آوري كردي تا اين حد ظالمم :))
اصلا فكر نمي كردم رفتن از اينجا تا اين حد ناراحتم كنه... ديشب داشتم تمام لحظه هاي اين ۶ سال رو مرور مي كردم از لحظه ي اومدنم... تا اين روزا... دقيقا حس مادري رو دارم كه مي خوان بچه شو ازش جدا كنن... من واسه پا گرفتن و رشد اينجا خيلي زحمت كشيدم... يه شبايي تا ۹ اينجا بودمو با دل و جون به جاي ۳-۴ نفر كار مي كردم... تا اينجا كم كم با كمك همه رشد كرد... اين همه اي كه مي گم شامل من و مدير عامل و منشي بود... خوب كار كرديم عالي جواب گرفتيم... ولي هميشه اينجوري بوده كه آدما همه چيزو فراموش مي كنن... يادشون نمي مونه چي بودنو چي باعث شده كه چي بشن البته همه ي اينا به عوامل زيادي ارتباط داره... تنها دليل رفتاراي مدير عامل و توقعاتشم بر مي گرده به رشد سريع اينجا و در آمدي كه آلان داره... تعداد پرسنل به ۱۲ نفر رسيده... خريد انبار و يه دفتر ديگه كه به شركت ارتباط داره و چندين جاي ديگه كه ارتباطي به اينجا نداره... تو تمام طول اين مدت ارتباطي دوستانه با همه داشتيم... كوچكترين بي احترامي اينجا وجود نداشت... افسوس كه پول هميشه كثافت مياره... جدا شدن از اينجا سخته... ولي وقتي به خودم رجوع مي كنم مي بينم الان فقط دارم از روي اجبار كار مي كنم و هيچ دلي نمونده كه به كار اينجا بدم مي شه گفت بودنم اينجا واسه خودم غير قابل تحمل شده... هيچ روحي تو كارام وجود نداره... از طرفي چون سابقه كارم بيشتر از بقيه پرسنله... نمي تونم رفتاراي ديگرانو تحمل كنم.... ديگه وقت رفتن رسيده و بايد رفت... و مطمئنم بيشتر اين فشار روحي كه الان دارم تحمل مي كنم از اينجاست... بعد از مرور سالهاي اينجا بودن به خودم اومدم در حالي كه اشكام صفحه هاي كتابمو نقاشي كرده بود. محل كاره جديدي كه ديشب براي دومين بار رفتم و صحبت كردم تنها مشكلي كه داره مسير رفت و آمدشه... تو يكي از خيابونهاي نياورون كه يه سربالايي با شيب زياد داره... نمي دونم زمستونا چه جوري بايد برمو برگردم... مي شد رو ماشيني كه داداشم مي خواست بخره حساب باز كنم... ولي اونم كنسل شده فعلا... اگه تصميم به موندن بگيره ميخره ولي اكه بخواد بره ماشيني در كار نيست... موندم برم اونجا يا جاي ديگه دنبال كار بگردم... نتيجه: كسي هست كه ماشين داشته باشه يه ثوابي كنه منو ببره و برگردونه :-دي
من قامت بلند تو را در قصيده اي با نقش قلب تو، تصوير مي كنم ********* در شبان غم تنهايي خويش، عابد چشم سخنگوي توام . من در اين تاريكي، من در اين تيره شب جانفرسا، زائر ظلمت گيسوي توام . شكن گيسوي تو، موج درياي خيال . كاش با زورق انديشه شبي، از شط گيسوي مواج تو، من بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم . كاش بر اين شط مواج سياه، همه عمر سفر مي كردم . ***** ... واي، باران؛ باران؛ شيشه پنجره را باران شست . از اهل دل من اما، - چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟ آسمان سربي رنگ، من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ . مي پرد مرغ نگاهم تا دور، واي، باران، باران، پر مرغان نگاهم را شست . ***** خواب روياي فراموشيهاست ! خواب را دريابم، كه در آن دولت خواموشيهاست . من شكوفايي گلهاي اميدم را در روياها مي بينم، و ندايي كه به من ميگويد : « گر چه شب تاريك است « دل قوي دار، سحر نزديك است دل من، در دل شب، خواب پروانه شدن مي بيند . مهر در صبحدمان داس به دست آسمانها آبي، - پر مرغان صداقت آبي ست - ديده در آينه صبح تو را مي بيند . از گريبان تو صبح صادق، مي گشايد پرو بال . تو گل سرخ مني تو گل ياسمني تو چنان شبنم پاك سحري ؟ - نه؟ از آن پاكتري . تو بهاري ؟ - نه، - بهاران از توست . از تو مي گيرد وام، هر بهار اينهمه زيبايي را . هوس باغ و بهارانم نيست اي بهين باغ و بهارانم تو ! ***** ... در سحر گاه سر از بالش خوابت بردار! كاروانهاي فرومانده خواب از چشمت بيرون كن ! باز كن پنجره را ! تو اگر باز كني پنجره را، من نشان خواهم داد ، به تو زيبايي را . بگذر از زيور و آراستگي من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد كه در آن شوكت پيراستگي چه صفايي دارد آري از سادگيش، چون تراويدن مهتاب به شب مهر از آن مي بارد . باز كن پنجره را من تو را خواهم برد؛ به عروسي عروسكهاي كودك خواهر خويش؛ كه در آن مجلس جشن صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس . صحبت از سادگي و كودكي است . چهره اي نيست عبوس . كودك خواهر من، امپراتوري پر وسعت خود را هر روز، شوكتي مي بخشد . كودك خواهر من نام تو را مي داند نام تو را ميخواند ! - گل قاصد آيا با تو اين قصه خوش خواهد گفت ؟! - باز كن پنجره را من تو را خواهم برد به سر رود خروشان حيات، آب اين رود به سر چشمه نمي گردد باز؛ بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز . باز كن پنجره را ! - - صبح دميد ! . ***** ... گل به گل، سنگ به سنگ اين دشت يادگاران تواند . رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ در تمام در و دشت سوكواران تواند . در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد رفته اي اينك، اما آيا باز بر مي گردي ؟ چه تمناي محالي دارم خنده ام مي گيرد ! ***** ... و چه روياهايي ! كه تبه گشت و گذشت . و چه پيوند صميميتها، كه به آساني يك رشته گسست . چه اميدي، چه اميد ؟ چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد . دل من مي سوزد، كه قناريها را پر بستند . كه پر پاك پرستوها را بشكستند . و كبوترها را - آه، كبوترها را ... و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد. ***** در ميان من و تو فاصله هاست . گاه مي انديشم ، - مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري ! تو توانايي بخشش داري . دستاي تو توانايي آن را دارد ؛ - كه مرا، زندگاني بخشد . چشمهاي تو به من مي بخشد شور عشق و مستي و تو چون مصرع شعري زيبا، سطر برجسته اي از زندگاني من هستي. ***** ... من به بي ساماني، باد را مي مانم . من به سرگرداني، ابر را مي مانم. من به آراستگي خنديدم . من ژوليده به آراستگي خنديدم . - سنگ طفلي، اما، خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت . قصه بي سر و ساماني من، باد با برگ درختان مي گفت . باد با من مي گفت : « چه تهي دستي، مَرد! ابرباورميكرد. ***** من در آيينه رخ خود ديدم وبه تو حق دادم. آه مي بينم، مي بينم تو به اندازه تنهايي من خوشبختي من به اندازه زيبايي تو غمگينم ***** ... بي تو در مي يابم، چون چناران كهن از درون تلخي واريزم را. كاهش جان من اين شعر من است . آرزو مي كردم، كه تو خواننده شعرم باشي . - راستي شعر مرا مي خواني ؟ - نه، دريغا، هرگز، باورم نيست كه خواننده شعرم باشي . - كاشكي شعر مرا مي خواندي ! - ***** ... گاه مي انديشم، خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟ آن زمان كه خبر مرگ مرا از كسي مي شنوي، روي تو را كاشكي مي ديدم . شانه بالا زدنت را، - بي قيد - و تكان دادن دستت كه، - مهم نيست زياد - و تكان دادن سر را كه، - عجيب ! عاقبت مرد ؟ - افسوس ! - كاشكي مي ديدم ! من به خود مي گويم : « چه كسي باور كرد « جنگل جان مرا « آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ ***** ... با من اكنون چه نشستنها، خاموشيها، با تو اكنون چه فراموشيهاست . چه كسي مي خواهد من و تو ما نشويم خانه اش ويران باد ! من اگر ما نشوم، تنهايم تو اگر ما نشوي، - خويشتني از كجا كه من و تو شور يكپارچگي را در شرق باز بر پا نكنيم از كجا كه من و تو مشت رسوايان را وا نكنيم . من اگر برخيزم تو اگر برخيزي همه بر مي خيزند من اگر بنشينم تو اگر بنشيني چه كسي برخيزد ؟ چه كسي با دشمن بستيزد ؟ چه كسي پنجه در پنجه هر دشمن دون - آويزد ***** دشتها نام تو را مي گويند . كوهها شعر مرا مي خوانند . كوه بايد شد و ماند، رود بايد شد و رفت، دشت بايد شد و خواند . در من اين جلوه اندوه ز چيست ؟ در تو اين قصه پرهيز - كه چه ؟ در من اين شعله عصيان نياز، در تو دمسردي پاييز - كه چه ؟ حرف را بايد زد ! درد را بايد گفت ! سخن از مهر من و جور تو نيست . سخن از متلاشي شدن دوستي است ، و عبث بودن پندار سرور آور مهر ... ***** سينه ام آينه اي ست، با غباري از غم . تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار . ... من چه مي گويم،آه ... با تو اكنون چه فراموشيها؛ با من اكنون چه نشستنها، خاموشيهاست . تو مپندار كه خاموشي من، هست برهان فراموشي من . من اگر برخيزم تو اگر برخيزي همه برمي خيزند حميد مصدق
دنبال اين بودم كه مقاله اي پيدا كنم در مورد دلايل خيانت مردان به زنان بيشتر سايت هايي كه پيدا كردم فيلتر بود ... مطلب زير و از مردمان برداشتم البته پيدا كردن اين مقاله بر ميگرده به اين كه دوستم نوشته بود چرا زنان به خيانت كشيده مي شوند و بيشتر براي يكي از دوستاي نازنينم كه اميدوارم مشكلشو بتونه خودش حل كنه. همه مردان تا حدی می دانند که خیانت کار درست و پسندیده ای نیست و از ابتدا اکثر آنها حتی فکر خیانت را هـم به سـر خطور نـمی دهند ولـی مـتاسـفانه گاهی دچار این اشتباه و گناه بزرگ می شوند. در ادامه 10 دلیل اصلی خیانت در مردان را می خوانید. دلیل شماره ۱۰ عدم رقبت همسر به داشتن روابط جنسی برخی از زنان در روابط زناشویی با شوهر خود ممکن است تمایل به این روابط را از دست داده و یا کمتر به این موضوع اهمـیت دهـنـد که ایـن امـر مـمـکن اسـت باعـث فشارهای روانی و جسمانی به مرد شده و منجر به کج روی او گردد. دلیل شماره ۹ خیانت همسر برخی از مردان به بی وفایی و انحراف هـمسـر خـود پـی برده و تـنـها راه آرام کـردن و فرونشاندن خشم خود را در مقابله به مثل می یابند که عملی غیر منطقی مینماید. دلیل شماره ۸ زیاده خواهی و تنوع طلبی برخی از مردان بدلیل داشتن میل به زیاده خواهی و تنوع طلبی و هیجانات کاذب و زود گذر به این عـمل زشـت تن می دهند. آنها به زن به دیده "غنیمت جنسی" می نگرند و با وجود یک زن در زندگی، تصور می کنند فرصتهای زیادی را از دست داده اند. بی خطر شمردن خیانت ز دست دیده و دل هر دو فریاد که هر چه دیده بیند دل کند یاد. این ضرب المثل قدیمی تازمانیکه دوربین مدار بسته ای برای کنترل مردان وجودنداشته باشدحقیقتی محسوب ميشود. برخی تصور می کننـد که اگر خیانت بکنند کسی متوجه نشده و به کسی نیز صـدمـه ای نـخـواهـد رسیـد و ایــن استـدلال را بهانـه ای بـرای انـجام عـمـل زشـت خود برمیشمارند. اما توجه داشته باشـیـد که هـر قـدر مـردان به دلیل عدم کنترل حیله گر تر شوند، زنان به همان اندازه شبکه جاسوسی و کنترلی خود را گسترش خواهند داد. دلیل شماره ۶ عقده های جنسی بعضی مردان مایلند بدانند که چقدر از لحاظ جنسی برای دیگر زنان جالبند و در روابط طولانی این سوال برایشان پـیش می آید که آیا هنـوز در بازار خریداری دارند یا خیر که یافتن این پرسش ممکن است آنها را بـرای رسـیدن بـه اهداف غیر مشروعشان سوق دهد. دلیل شماره ۵ بولهوسی و هوسرانی این یک حقیقت غیر قابـل انـکـار اسـت کـه مـردان هوسران توانایی "نه" گفتن در روابط جنسی را نُـدارنـد. بـا ایـنـکه آنـهـا بـطـور هـمیـشـگـی با پـیشـنهادات جـنسی بمباران نمیشوند، گاهی ممکن است موقعیتی ایستادگی ناپذیر برایشان پیـش آید. در ایـن زمان مردان بی جنـبه و هوسـبـاز تصـور می کنـنـد کـه این موقـیت شاید دیـگر هرگز در زندگی آنها ایجاد نشود و تن به زشتی میدهند. دلیل شماره ۴ اخلاق و رفتار غیر قابل تحمل همسر رفتارهای زشـت، نــق زدنــهـای دائـمی، نزاع ها و مجادله های فراوان دسـتور العمـل مناسبی برای ایجاد سردرد است و در تصـور برخـی مـردان ( البته به غلط )، خـیـانت بهترین راه فرار از جهنم خانه بوده و بهتر از آسپرین به درمان سـردرد کمک می کنــد. دلیل شماره ۳ سهل انگاری زنان اکثـر زنـان خـیـلی سـریـع و راحت شوهرشان را بخـاطر رفتارهای بی وفـا مـنـشـانـه او می بخشند که این موضوع شاید به دلیل ترس از تـنـهایی و یا فطرت رقیق القلبی زنان باشد.حتی ممکن است برخی از زنان خود را مقـصر اصلی خیانت شوهرشان پنداشته و قدمهایی رابرای بهبود روابطشان بردارند.این واقعیت که بسیاری از زنان به شوهرشان اجازه گریز از جرم و جنایت را میدهند ممکن است موجبات مضاعف شدن مشکلات آنها را فراهم آورد. دلیل شماره ۲ عدم جذابیت همسر سر کردن مدت طولانی با یکدیگر گاهی اوقات باعث تنبلی و سستی زنان می شود. به این معنا که دیگر به سر و وضع خود نرسیده و جذابـیـتی نـدارد و مانـنـد گـذشته به شیفتن شوهرشان نمی پردازند. مرد نیز دیـگر همـسرش را زیبـا نیـافته و زنـدگی با او هیجان و لذت قدیم را نخواهد داشت. دلیل شماره ۱ از بین رفتن عشق و علاقه افسوس که پس از گذشت زمـان طـولانــی با هــم بـودن، بـرخــی مـردان آن عــشـق و عــلاقه و احـساساتـی را که در ابتدا به همسرشـان داشتند، از دست میدهند. اما این رابطه به جزئی از وجودشان مبدل شـده. جـدایی بسیار دردناک و تاثر برانگیزاست. پس بجای جدایی باید چاره ای اندیشید و به زندگی شیرین در کنار هم ادامه داد. نتیجه: خیانت در زندگی امری نکوهیده و ضد اخلاقی است که اثرات زیان بار آن قطعا" دیر یا زود گریبان گیر فرد خواهد شد. بنابراین چنانچه مشکلی در روابط وجود دارد باید با دید باز به آنها نگریست و با اندیشه و تدبیر سعی در حل آنها نمود. صادق باشید. |
About![]()
هیچ کس از جنس ما نبود این چنین Archivesشهریور 1388اسفند 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 Links
شاهين
کارشناسی |