تبليغاتX
نهایت زندگی





















نهایت زندگی

گستره ی محبت

 

گفتم: دل تنگيام زياد شده.

پرسيدي: چرا دل تنگيات زياد شده؟

جواب دادم: دلم واسه خودم تنگ شده.

گفتي: خودتو بغل كن... واسه خودت حرف بزن... يه كار متفاوت انجام بده.

 

يه بارم گفته بودي: در هر صورت خودت تعيين مي كني كه بخندي يا گريه كني... پس انتخاب كن.

 

 

 

يادم مياد بهونه گرفته بودم كه : مي دوني خيلي بد شدي... خودت ميدوني ديگه؟؟؟

يادم مياد گفتي: بد ها هم خوبن... تو بازم يادت رفت؟

يادم مياد جواب دادم: نه يادم نرفته... خيلي هم خوب يادمه... ولي منظورم اينه كه تو خيلي خوب بد شدي!!!

يادم مياد گفتي: حتما بايد مي شدم ديگه... اين دنيا كامل... هيچ نقصاني درش نيست... در ضمن يادت باشه اگه خوب باشي بدها رو نمي بيني ها...

 

 

يادم مياد ادامه ي حرفهاي بالا و ادامه ي بد شدن تو بود كه نسبت به ديدگاهتو ايراد گرفتم ...

جوابت به ايراد من اين بود: ديدگاه هر كسي واسه خودش محترمه... مگه نه؟؟؟ ... پس من و تو نمي تونيم بگيم كه چه كسي بد... چه كسي خوبه !!!... نذاشتي بگم چرا؟؟؟ خودت ادامه دادي...

چون:

اولا كه اين كار قضاوت و قضاوت كار من و تو و هيچ انسان ديگه اي نيست.

دوما اينكه هر كسي ديدگاهي داره و اون ديدگاهشو دوست داره به من و تو ربطي نداره.

 

 

 

يادمه يه روزي كه رفتارت خسته ام كرده بود بهت گفتم: تو فقط خودت باش .. من چيزه ديگه اي نمي خوام...

بهم گفتي: چرا فكر مي كني كه تو بايد بخواي؟

               چرا فكر مي كني اگه تو راضي باشي كافيه؟؟؟

گفتم به نظرت من اينجوري فكر كردم... گفتي من اينجوري حس كردم...

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت15:57توسط مینا | |

چهارشنبه 25 مهر1386 ساعت: 20:43 توسط:sara
salam nazaninam , mina jonam delam barat ie donia tange , kheyly dorym valy nazdike nazdik , azizam khabeto didam , belakhare weblageto baz kardam hala ehsas mikonam ie my behetazdikaram torokhoda ghasd nakony ie vaght nanevisy delam migire,azizakam kheyly movazebe khodt bash bedoon ie kasy in sare donia delsh barat kheyl tange fadaye to ,moafagh bashy

ساراي در به در صبح زود آنلاين شدم كه تعطيل كنم اينجا رو ... ولي نذاشتي... باشه... مي نويسم... ولي تو برگرد من به خدمت مي رسم... از همه چي مي نويسم كه بياي بخوني ببيني اينجا چه خبر شده... از رويا و مسي... از الهام... از مامانت... از خودم... از زندگي... از دلتنگيهام... از روياهام... از شكسته شدنهام... از پيوستنهام... از همه ي اونايي كه مي دونم مي خواي بدوني دارن چيكار مي كنن... مي نويسم... مي نويسم... مي نويسم...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت8:37توسط مینا | |

يه روزي قدرمو ميدوني كه ديره
روزي كه كسي سراغت نميگيره
يه روز ميدوني من كي و چي بودم
روزي كه از نبودنم غصه ات ميگره
باشه خوبم از كنارت ساده ميرم
با وجود اينكه ميدونم ميميرم
به خدا قدرمو ميدوني يه روزي
روزي كه از تو جدا ميشه مسيرم

قدرمو ميدوني يه روز
يادم میفتي شب و روز
صدام تو گوشت ميپيچه
مثل يه آه سينه سوز
حسرت يك لحظه نگام
دلتنگ ميشي بدجور برام
اون روزها دور نيست به خدا
حتی به خوابت نميام

يه روزي قدرمو ميدوني كه ديره
اسم من از توي لحظه هات نميميره
ديگه نيستم اون شبهاي پر ستاره
وقتي كه دلت بهونمو ميگيره

اما اون روز خدا كنه نباشه
نشنوم از رفتن من غصه داري
من ميبينم اون شبايي رو كه ديگه
واسه گريه شونهامو كم مياري ی ی

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت21:26توسط مینا |

رينگ موبايلم با باز كردن در ورودي خونه هماهنگ شده بود... يه شماره ناشناس... خواستم جواب ندم... ولي گفتم شايد كسي كار مهمي داشته باشه... تن صداي اون طرف خط خيلي آشنا بود ولي اصلا به ذهنم نرسيد كه مي تونه متعلق به شخصي باشه كه بارها صداشو از فرسنگ ها دورتر شنيده بودم... وقتي خودشو معرفي كرد تا چند ثانيه مبهوت شدم فكر نمي كردم اينجا موندگار شه... ولي انگاري با شرايط كنار اومده... نيم ساعتي حرف زديم و بيشتر حرفا هم شرايط زندگي و سختي هاي اينجا بود... قبلا براش گفته بودم اينجا چه خبره ولي مي گفت الان كه مي بينم تازه باورم مي شه واقعا همون جوريه كه مي گفتي... تقريبا تو شوك بوده تا يه مدتي... بگذريم... از شنيدن صداي گرمش خوشحال شدم... اميدوارم بتونه اينجا زندگي كنه :)

اين روزا كاراي شركت خيلي زياد شده... اين راضيم مي كنه... يه سري كالا و محصولات جديد داريم وارد مي كنيم كه مي تونه بازار خوبي داشته باشه... تا الانشم تونستيم نصف بيشتر ايرانو تحت پوشش داشته باشيم... اين كه داريم مي شيم يكه تاز ميدون خيلي عاليه... با مشكلات اينجا هم كنار ميام ديگه... چون هم عادت كردن به يه محيط جديد با كارمنداي جديد برام سخته هم رفتن از اينجا... نتيجه ي كاراي اين چند ساله رو كه مي بينم احساس قدرت مي كنم... دفتر جديدم كه كارش تموم شده... ولي هنوز معلوم نيست اينجا مي مونيم يا ميريم اونجا... در هر صورت اينجا فضا كم داريم براي كاراي جديد بايد حتما نقل مكان كنيم... بيشتر وقتم صرف سرچ و اطلاعات در مورد اجناس قديم و جديد شركت بايد قوي ترين باشيم... اطلاعات بايد كامل باشه تا متقاضي اعتماد كنه

شده احساس كني تو ميدوني از امواج منفي گير كردي... دقيقا اين روزها همين حسو دارم... ولي خوبه كه تو هستي يه كم خنثي مي كني:*

ديگه اينكه چند روز پيش مي خواستم واسه سعيد يه ايميل بسازم كه ديدم اسم كشورمون تو ليست كشور هاي ياهو وجود نداره... گفتم بهتون تبريك بگم... همه جوره داريم حذف مي شيم... به همين راحتي!!!

يه سري فيلم و كتاب و شعر و ... رو هاردم دارم ولي مي رسم خونه به اندازه ي خسته ام كه توان نشستن و كار كردن با كامپيوتر و ندارم... ديشب تنها شبي بود تو اين مدت كه تونستم رو صندلي دووم بيارم... بيشترشم به خاطر ساعت كاريه زياد اينجاست :| ... بعدشم فرض كن با اين اوضاع بشيني درس بخوني كه كنكور بدي؟؟؟

انقدر اتفاقات زندگي برام تكراري شده كه نه برام جالبن كه بيام اينجا بنويسم نه قابل اهميت كه بهشون فكر كنم... نسبت به همه چي بي تفاوت شدم... برام مهم نيست كه آخر هر ماجرايي چه جوري تموم ميشه...

تنها هيجاني كه اين چند وقت وجود داشته و خيلي برام مهم بوده نتيجه ي تلاشهاي دوست مهربونم بوده كه بالاخره جواب داد و منم ذوق كردم... مي دوني كه چي رو مي گم؟؟؟

-------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: شايد تا مدتها ديگه چيزي ننويسم شايدم همين امشب آپ كنم... دلم يه حس تازه... يه زندگي جديد مي خواد...  

پ.ن: از كامنت هاي پر مهرتونم ممنونم :*

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت9:26توسط مینا | |

 

قشنگ ترين ثانيه هام لحظه ي با تو بودن ...

+نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت11:0توسط مینا |

 

يه وقتايي انقدر چيزرو مي خواي انقدر مي خواي كه همه ي وجودت ميشه خواستنش... ولي چه فايده

وقتي آخرش بدستش مياري... ديگه انقدر از خواستنش زخمي شدي... انقدر بي رمق شدي... كه ديگه

نايي نداري كه از داشتنش لذت ببري... اونوقته اگه تمام لذتهاي دنيارو هم بهت بدن ديگه برات فرقي

نمي كنه... ديگه نبودنش برات لذت داره... و بود و نبودش برات فرقي نمي كنه... در واقع نداشتنش

كمتر آزارت مي ده...

+نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت9:18توسط مینا | |

سرنوشت و آينده امو خودم انتخاب مي كنم... اين همون چرخ و فلك زندگيه منِ

 

زندگي به استقبال خطر رفتنِ

زندگي بازيه ي خطرناكيِ كه يا مي بريم يا مي بازيم

زندگي مثل پريدن با چتر نجاتِ

زندگي افتادن و دوباره برخاستنِ

زندگي در آغوش كشيدن و جداشدنِ

زندگي سنگ زدن و سنگ برداشتنِ

زندگي خنديدن و گريه كردنِ

زندگي سكوت و فرياد زدنِ

زندگي عاشق شدنِ و متنفر شدنِ

زندگي دريدن و دوختنِ

زندگي ويران كردن و ساختنِ

زندگي كاشتن و يرداشتنِ

زندگي كشتن و درمان كردنِ

زندگي يافتن و گم كردنِ

زندگي جنگ و صلحِ

 

زندگي احساس نارضايتي و اندوه زمانهايي ست كه انسان به آنچه مي خواهد نمي رسد

زندگي همواره در انتظار شرايط بحراني مي ماند تا قدرتش را نشان بدهد

 

و اما من

 

اراده اي مي خواهم كه بتوانم چيزهاي مهر را قربانيِ چيزهاي مهم تر كنم

همچون مرده اي كه زنده شده باشم، مي انديشم:

 

به لحظه هايي كه پر از سكوت بودم

به لحظه هايي كه پر از حرف بودم اما نه براي گفتن

به لحظه هايي كه سرشار ار خنديدن بودم اما گريستم

به لحظه هايي كه تمام فرصتها استفاده كردم و بدست آوردم اما چه آسان از دست دادم

به لحضه هايي كه لبريز عشق بودم و به حالي كه سرشار از نفرتم

به لحظه هايي كه سنگ برداشتم و ساختم و به زمانهايي كه سنگ برداشتم و ويران شد

 

اما مي دانم

 

كه روزي بر مي گردم و به تمام سنگ ريزه هايي كه پاهاي ناتوانم را خراشيد نگاه مي كنم

 

 

+نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت9:58توسط مینا | |