تبليغاتX
نهایت زندگی





















نهایت زندگی

گستره ی محبت

 

اين شعرو از اينجا برداشتم:

پنج وارونه چه معنا دارد؟
خواهر كوچكم از من پرسيد
پنج وارونه چه معنا دارد؟
من به او خنديدم.
كمي آزرده و حيرتزده گفت:
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
 گفت ديروز خودم ديدم
مهران پسر همسايه
پنج وارونه به مينو مي داد
آن قدر خنده برم داشت كه طفلك ترسيد
بغلش كردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتي بارش بي وقفه درد
سقف كوتاه دلت را خم كرد
بي گمان مي فهمي
پنج وارونه چه معنا دارد؟

----------------------------------------------------------------------------

پ.ن: پرسيدم: فكر مي كني چقدر دوستت دارم... گفت: دوست داشتن و بايد احساس كرد.

پ.ن: اين نوشته هات نفسو بند مياره :|

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت8:37توسط مینا | |

 

اگر در زندگی به ناگاه یکی از سیمهای سازت پاره شد ...

 آهنگ زندگی را آنچنان ادامه بده که هیچ کس نداند بر تو چه گذشت ...

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت13:43توسط مینا | |

 

تازيانه ي

كلمات

ديوونه ام

مي كنه

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت8:52توسط مینا |

 

لحظه ها خاطره اند ...

زندگي شوق تمناي همين خاطرهاست ...

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت12:16توسط مینا | |

 

دریش نیچه:

 "آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای،

 از این آشفته ام که دیگر نمیتوانم تو را باور کنم"

 

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت20:25توسط مینا | |

 

بین همه ی پستایی که نوشته برکه  معرکه ست.

+نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت22:28توسط مینا | |

 

خفته بودیم و شعاع آفتاب

برسراپامان بنرمی می خزید

روی کاشی های ایوان دست نور

سایه هامان را شتابان می کشید

 

موج رنگین افق پایان نداشت

آسمان از عطر روز آکنده بود

گرد ما گوئی حریر ابرها

پرده ای نیلوفری افکنده بود

 

دوستت دارم خموش و خسته جان

بازهم لغزید بر لبهای من

لیک گوئی در سکوت نیمروز

گم شد از بیحاصلی آوای من

 

ناله کردم! آفتاب... ای آفتاب

بر گل خشکیده ای دیگر متاب

تشنه لب بودیم و او ما را فریفت

در کویر زندگانی چون سراب

 

در خطوط چهره اش ناگه خزید

سایه های حسرت پنهان او

چنگ زد خورشید برگیسوی من

آسمان لغزید در چشمان او

 

آه... کاش آن لحظه پایانی نداشت

در غم هم محور و رشوا می شدیم

کاش با خورشید می آمیختیم

کاش همرنگ افقها می شدیم

فروغ فرخزاد

+نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت18:56توسط مینا | |

 

وقتي يه نفر چيزي رو مطلق ميگه ... يعني اينكه هرگز نمي تونه اون كارو انجام بده ...

كسي كه مي خواد كاري رو انجام بده ... هيچ وقت نميگه ...

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت8:39توسط مینا | |