تبليغاتX
نهایت زندگی





















نهایت زندگی

گستره ی محبت

 

دوستم:

بهار زندگيت در طولاني ترين شب سال

و در زمستان طبيعت مبارك باد.

+نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت19:5توسط مینا | |

دازم پست هايي رو كه از وبلاگ اين و اون كپي مي كردم رو هاردم زير و رو مي كنم ... به اين پست رسيدم كه از وبلاگ خر بي طويله برداشته بودم... البته خيلي وقته كه ديگه نمي نويسه :-؟؟

حتماً نباید جراح مغز باشید که بفهمید چرا همسرتون روزی سه بار حموم می ره و تن و بدنش عین دستای مکبث تمیز نمی شه. حتماً نباید دونه دونه موهای زائد دلبندتون رو شمرده باشین تا بفهمین چرا یه بارکی به اهمیت اپیلاسیون بهداشتی پی برده. حتماً نباید وزیر راه ترابری باشین که بفهمین که چرا عزیز دلتون توی ترافیک هایی گیر می کنه که رادیو پیام هم ازش خبر نداره. حتماً نباید شامه سگ سانان رو داشته باشین تا بوی عطر و ادکلن نا آشنا رو روی زیرپوش نازنینتون بشنوین. حتماً نباید مهندس مخابرات باشین که بفهمین با کسی که اشتباهی زنگ می زنه چهل و پنج دقیقه گل نمی گن و بخندن. حتماً نباید متخصص قلب و عروق باشید که بدونین سر و گردن و سینه آدم بیخود و بی گناه کبود و لک لک نمی شه.

ولی حتماْ باید عقب افتاده باشین که بعد از اون چیزا به همسرتون بگین ... تو مال خودت رو بگو تا من مال خودم رو بگم.

عقب افتاده تر هستین که اگه در جواب این سئوال مال خودتون رو بگید.

عقب افتاده تر تر هستین  اگه اون مال خودش رو گفت شما هم مال خودتون رو بگید.

عقب افتاده تر تر تر هستین اگه ازتون سئوال کردن خیانتی نکرده باشین که اعتراف کنین.

از اون بدتر هستین اگه که اون مال خودش رو گفت شما حتی نتونین یه چیزی تخیلی ببافین و بگین.

عقب افتاده ترین هستین اگه بعد از اینکه تو-بگو و من-بگو و جنگ و دعواهای بعدش تموم شد ... قول بدید که دیگه تکرار نمی کنید!

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت10:10توسط مینا | |

 

خواستم لينك صوتيش رو براتون بذارم ولي كار نمي كنه.

بخونيدش

-------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: با اينكه من نظراتو ازاد نمي كنم و همش برام خصوصيه ... ولي وقتي يه كامنت برام ميذاريد و مي بينم از ارسال خصوصي استفاده كرديد ... خيلي خوشحال مي شم.

پ.ن: راستي دكتر هم دات كامي شد. مبارك باشه دكتر جان :)

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت12:40توسط مینا | |

 

از شركت فرصت نمي شه آپ كنم... با Dial-up از خونهconnect  شدنم مساوي مي شه با 3 يا 4 ساعت اشغالي خط تلفن... وقتي ميام نت رفتنم ديگه با خداست :)

 

اينا رو گفتم تا برسم به اينجا كه اگه فصد خريد ADSL داريد از اين شركت داتك نخريد... من خريدم به غلط كردن افتادم... سرعت كه افتضاح... سايت هاي فيلتر شدشم كه هوار هوار... استفاده از نرم افزار فيلتر شكن = قطع ارتباط !!! ... پشتيباني بعد از 15 دقيقه انتظار جواب ميده... اگه مي خواي فايلي دانلود كني ديگه نه مسنجرت باز مي شه نه مي توني صفحه ي جديدي باز كني... حسابداريشم كه به نفع خودشونه... اگه ده روزم قطع باشي پولشو مي گيرن ربطي هم نداره كه قطع بود يا نبود چون مي گن سيستم ما اينجوريه كه ماه به ماه بايد هزينه رو واريز كنيد... جالب ترش اينه كه خودشونو دور از هر گونه عيب و نقصي مي دونن و هر گونه اختلالي رو ربطش مي دن به مخابرات منطقه !!!

 

من پيشنهاد ميدم از پارس آن لاين بخريد كه عالي جواب ميده ... البته تعريف شاتل رو هم زياد شنيدم.

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت9:45توسط مینا | |

هر وقت كه ميرم شمال تمام خاطراتمو مرور مي كنم... كوچيكتر كه بوديم تابستونا دو هفته يه بار بساطو جمع مي كرديم چند روزي شمال اطراق مي كرديم... از صبح تا شب يا نصفه شب يا تو جنگل بوديم يا دريا... نه غمي بود نه مشكلي كه درگيرمون كنه... تنها دردمون تموم شدن تابستون و شروع مدرسه ها بود... عيدها يه حدي خوش مي گذشت كه يه ساعت وقت گذاشتن واسه پيك شادي همراه مي شد با غرو لند به آبا و اجداد آموزش و پرورش... اون وقتها همه ي آروزمون برزگ شدن بود ولي حالا دلمون لك زده واسه اون زمونا... يادش كه ميوفتم دلم پر ميكشه... چه نصفه شبايي كه بزرگترا خواب بودن... نصف شبي  يواشكي ماشين ها رو از پاركينگ هول ميداديم تا مسافتي دور از خونه و جيم ميزديم كنار دريا مي خونديم و مي زديم و مي رقصيديم و مي خورديم... ولي الان انقدر درگير شديم كه همون يه روزي كه مرخصي گرفتنم از صبح تا آخر ساعت كاري به تلفن هايي كه از طرف شركت بود جواب دادم و تا همون ساعت كوفتمون شد مسافرت رفتن...پنج شنبه هوا باروني نبود ولي از شبش تا جمعه كه برگرديم فقط باريد و باريد و باريد... زيباترين منظره هم تو اين فصل بوم رنگارنگ درختاست كه ناخوداگاه سكوتو و آرامشو تقديمت مي كنه... امسال مسافرت خانوادگي نرفته بوديم... هر كسي هر روزي كه تونست مرخصي گرفت و دو نفري يا تك نفري رفت و برگشت... زمانش كم بود ولي براي همه لازم بود... خوش گذشت

 

مي دونستم شمال پاييزشم مسافر زياد داره ولي فكر نمي كردم تو اين هواي باروني و مه آلود به اين حد برسه كه راه 3 ساعته 6 ساعت طول بكشه تا برسيم تهران...

 

 

به سارا ( يعني شماها مي تونيد نخونيد) :

 

دل تنگي هارو كه كنار بذارم مي مونه خبرايي كه مي دونم مي خواي بخوني :)

 

احتمالا مامان بهت گفته كه الهام با يوسف خدابيامرز شد :-دي

 

هفته پيش عروسي مهنوش بود كه چند ماه ديگه ميره آلمان كه هميشه اونجا زندگي كنه

 

رضا قصد رفتن داره احتمالا مالزي كه ادامه بده درسشو (رفتن تو انگيزه داد به بقيه) ... تبسم هم كه در جريان رفتنش بودي.

 

مديريت بازرگاني پيام نور قبول شدم... مي خوام رشته خودمم بخونم كه ادامه بدم.

 

اين از خبراي كلي... جزئيات بمونه كه عيد برات تعريف كنم :*

 

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

 

پ.ن: خاله دلم برات خيلي تنگ شده حتما بايد يه روز ميام ببينمتون... تماس نگرفتنمو دليل بر بي معرفتي ندونيد... هميشه به يادتونم... درگيرايم زياد شده

 

پ.ن: من ترجيح ميدم شنونده باشم تا گوينده...

 

پ.ن: ببين صورتي فكر نكن كه نسبت به تو اينجوري شدم... چند وقتي از همه ي دوستام فاصله گرفتم... مي خواي باور كن مي خواي نكن ارتباطي كه الان در حد همون چند دقيقه با تو دارم با صميمي ترين دوستامم ندارم... زنگ مي زنيد شكايت مي كنيد كه خانوم سايت سنگين شده... ولي اي كاش براي يه بارم كه شده شماها بفهميد دلم تنهايي و خلوت مي خواد... بفهميد كه كوچكترين شكايتي من و از شماها دورتر مي كنه... حالا ديگه خود دانيد.

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت11:59توسط مینا | |