تبليغاتX
نهایت زندگی





















نهایت زندگی

گستره ی محبت

 

این پیام تبریک قشنگ ترینش بود.

آروزیم اینست:

نتراود اشک از چشم تو هرگز ... مگر از شوق زیاد

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز ...

و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی ... عاشق آنکه تو را می خواهد ... و با لبخند تو از خویش رها می گردد ...

و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد...   

تولدت مبارک

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت11:20توسط مینا | |

 

هر آدمي كه مياد تو زندگيت اومده كه يه چيزي يادت بده

اين آموزش ممكنه 1 روز طول بكشه، 1 ماه طول بكشه، 1 سال يا 10 سال

هر وقت ماموريتش تموم شد

يه جوري از زندگيت ميره،

فقط تو بايد زرنگ باشي كه اون درس رو ياد بگيري

اينو بدون اگه كسي قرار باشه بياد، مياد

اگرم قرار بشه بره،‌ ميره، دست تو هم نيست

تو فقط سعي كن هميشه عشق بدي، به خاطر اينكه خودت اين كارو دوست داري

يه مثال مي زنم برات:

وقتي يه گل سرخ به دنيا مياد

چه تو باغ باشه، چه تو خونه، چه تو دشت، چه تو بيابون

چي كار مي كنه؟؟؟

عطر افشاني مي كنه، براشم مهم نيست كه دور و برش كي هست و اونا كي مي تونن باشن

اون اين كارو مي كنه چون گلِ ...

 

آخرشم مي گه مي فهمي چي مي گم يا بهت تجاوز كنم تا بفهمي؟؟؟

 

مي گم: مجبورم با اين شرطي كه تو ميزاري بفهمم كه چي مي گي.

 

 --------------------------------------------------------------------------------

پ.م: تو مهربوني هامو مي خواي؟؟؟ من واسه اخمات ميميرم ... 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت10:20توسط مینا | |

 

... اين لينك رو خدا حالا برو اونجا ... اینجا نه !!! رو حتما بخونيد ...

۱. حتي اگه يه نفر باشه تمام لحظه به لحظه ي زندگيتو پر كنه بازم يه وقتي يه روزي به جايي دلت مي خواد تنهاي تنها باشي... تنهايي كز كنه كنج اتاقت... بري تو بغل خودت... با روحت با جسمت حرف بزني... لحظه هايي كه خودتو آروم مي كني حتي نزديكترين فرد زندگيت نمي تونه اون آرامشو بهت بده... دلت نمي خواد تو اون خلوت و تنهاييت كسي وجود داشته باشه... مي خواي آزاد و رها باشي به دور از هر دغدغه اي... لحظه هايي رو مي گم كه اين روزها واسه من شده آرزو!!! :-s

۲. اين صورتي آخرش از دست من فرار مي كنه ميره گم و گور مي شه... من هر چقدر بگم اين دوستم مهربونه كم گفتم... ادم كه نيست، فرشته ست... انقدر خوبه كه من يه وقتايي دلم ميخواد سرمو بكوبم به ديوار... من كه جلوش كم آوردم... يه دوست... يه انسان... يه عالمه خوبي...يه حامي... يه پشت گرمي... از هر چي بديه به دوره... به قول تو كه هميشه مي گي " تمام كارت به طلب نزد دنيا مي مونه و يه روز يه جايي بهت بر ميگرده " من تو تموم سالهاي زندگيم واسه ي همه ي دوستام بهترين بودم ولي هيچوقت اون دوستي رو كه مي خواستم نداشتم... دوستي كه فقط واسه شادي هام نباشه و تو گرفتاريهام كمكم كنه... حالا بعد از مدت ها تمام اون چيزي رو مي خواستم دنيا تو وجود اين صورتي گذاشته و بهم پس داده... ممنونم صورتي. :*

۳. نمي دونم به خاطر چيه كه اين روزها به شدت دلم مي گيره... مي گيره هاااا... يه چيزه ديگه اينكه خيلي حسوديم مياد... خيلي دل تنگيم مياد... ولي اصلا حرفم نمياد. :|

۴. ديشب مثلا زود رفتم خونه كه استراحت كنم و بعدش درس بخونم... رفتم جلو تلويزيون... ماهواره رو هم روشن كردم PMC كليپ هاي منصورو بخش مي كرد... همون يه صفحه ي كتاب جلوم باز موند... نه درس خوندم نه فهميدم منصور چي مي خونه... ۳ ساعت خيره شده بودم به صفحه تلويزيون بدون اينكه فكري كرده باشم... يا كاري انجام داده باشم... من خوب مي شم آيا؟؟؟ :)

۵. از الان عزاي جمعه رو گرفتم... كه چه جوري از دست اينا فرار كنم... نه حوصله كل كل دارم نه حوصله كشمكش... نه حوصله جر و بحث دارم نه حوصله درگيري... اميدوارم يا خودشون پشيمون بشم يا من تصميم اشتباهي نگيرم... بشدت رفته رو اعصابم... ديشب فهميدم كه موضوع از چه قراره :(

۶. وقتی داشتن مادر بزرگمو دفن می کردن... یکی از این سنگ هایی که می ذارن روی قبر (همون ۷ تا سنگ بزرگ) آخریش از دستشون سر خورد... احساس کردم افتاد رو پاش ولی هر چی اونجا داد زدم گفتن افتاده بود رو کفنش... این صحنه اصلا از جلو چشمام دور نمی شه :((

۷. اون آرامشی رو که میخواستم دارم... ولی حال و روز خوبی ندارم... انگار یه جایی گیر کردم... یه جایی افتادم که نمی تونم تکون بخورم...

۸. دلم برات تنگ شده بود... دیروز خیلی خوشحال شدم که باهات چت کردم... من به وجود دوستی مثل تو افتخار می کنم... حداقل چیزی که به من میدی انرژیه مثبته... حتی اگه خودت پر از درد باشی :x

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: آنکه دایم هوس سوختن ما می کرد کاش می آمد و از دور تماشا می کرد!

 

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت9:34توسط مینا | |

 

شمال بودم:

مادر بزرگم پنجشنبه صبح، به ابديت پيوست.

                                --------------------------------------------------------

اين اتفاق امسال دوبار برام تكرار شد اول عيد مادر مادري، و الانم مادر پدري، بازيه روزگار... دقيقا  موقعي كه مي خواي كنج لباشون لبخندي رو كه از برآورده شدن بزرگ ترين آرزوهاشونه ببيني... پر مي كش و ميرن... دقيقا زماني كه مي خواي تو دستاي مادربزرگه بالا و پايين بپري و با قهقه ي خندهاش اشك شوق بريزي... بايد سرتو بذاري و رو خاك قبرش براي نبودنش تو جشن ارزوهاش هق هق گريه كني... از اين دو تا عزيزم همون خاطره هاست كه به ياد مي مونه... دلم گرفته :(

 

+نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت8:46توسط مینا |

 

از  سايت ميمون بي مغز برداشته بودم:

 

 

یک ملیون آدم شهر منهای یکی

 

توی این شهر یه ملیون آدم زیبا و خوش مشرب زندگی می کنن. مردهای شوخ و سرزنده، دخترهای لوند و خوش آب و رنگ. خیلی هاشون شونه ای دارن که می تونی سرتو روشون بذاری و گریه کنی، خیلی هاشون دستی دارن که می تونی بگیری و تو خیابان باهاشون قدم بزنی. خیلی ها جفت چشم پر آبی دارن که می تونی بهشون ذل بزنی و عین دیوونه ها برقصی. خیلی ها لب مرطوبی دارن که تحمل نبوسیدنشون سخته. خیلی ها آغوش گرمی دارن که فراموشی بهت هدیه می دن. خیلی ها رختخواب نرمی دارن که توش رویاهاشون رو با تو شریک می شن. خیلیها چیزایی دارن که فقط تخیلت خبر داره که چقدر بهشون نیازمندی.

ولی یه نفر توی این شهر نیست، که از وقتی رفته نه چشمهات گریه دارن، نه پاهات حوصله خیابون گردی و رقص، نه لبهای خشکت از هم باز می شن برای بوسیدن، نه بدنت هوس گرم شدن می کنه و نه دیگه واقعا تخیل رویایی برای دیدن برات می مونه.

 

اگه اون یه نفر هنوز دور و برته، بهش گوش بده.

 

اگه دوست داره دستت رو تو خیابون بگیره، دستش رو بگیر و از تجریش تا شوش عزیز باهاش قدم بزن،

حتی اگه متنقری دستت رو  تو خیابون بگیرن.

 

اگه خواست، وسط میدون شوش باهاش ازدواج کن. حتی اگه آیه عربی اش یادت نبود.

 

اگه خواست ساکت بشین و هیچی نگو، حتی اگه پر از حرف بودی.

 

اگه دستش رو دراز کرد حتی با آهنگ لامبادا هم باهاش برقص، حتی اگه از ناف تا زانوت رو گچ گرفتن و تکون نمی خوره.

 

اگه خواست باهاش برف بازی کن حتی اگه چل درجه تب داشتی.

 

اگه خواست توی مهمونی اعدام صدام هم برو حتی اگه از صدام و مهمونی و اعدام متنفری.

 

اگه خواست بمیر، حتی اگه لبالب از زندگی بودی.

 

برای اینکه هر یه ملیون آدم شهر هم اگه جمع بشن، هیچ کدوم غیر اون نمی فهمن که تو چی می خوای.

 

 

---------------------------------------------------------------------------------------

 

پ.ن: خب تا امتحانام تموم نشه وقت آپ كردن و ندارم پس فعلا همين پستهايي رو كه رو هاردم ذخيره كردم بخونيد تا بعد از امتحانات اگه وقتي شد بيشتر بنويسم... تو اين چند وقت زياد وبلاگ نخوندم اونايي رو هم كه خوندم كامنت نذاشتم... فرصت مناسب جواب كامنتا رو هم ميدم...

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت8:43توسط مینا | |