|
همش خواب بودم خواب بود خواب... اي كاش بيدار نمي شدم... اي كاش تو همون خوابي كه ديشب تا صبح باهام بودي واسه ابديت مي خوابيدم تا باهم باشيم... اي كاش ديشب كه تو خواب داشتم برات جون مي دادم... جونمو مي گرفتي... اي كاش مي بردي منو... مي فهمي من چي دارم مي كشم... صبح رفتم جلو آينه انقدر آب سرد پاشيدم تو صورتم كه تا نيمه خيس شدم... هيچ فهميدي وقتي صداي زنگ ساعت بهم مي گفت بايد بيدار شي... به ساعت به لحظه ها التماس كردم كه نه... نه... نه... به ثانيه ها التماس كردم كه امون بديد ولي با بيرحمي به من زل زده بودن... هر چرخش ثانيه شمار تازيانه اي شده بود كه رو صورت من فرود مي يومد... آخه چرا... چرا... چرا بعد از اين همه مدت ۷ ساعت با من بودي كه چي بشه... كه چي به من بگي؟؟؟ -------------------------------------------------------------------------------------------- پ.ن : گريه كن گريه قشنگه... گريه سهم دله تنگه... سر بده آواز هق هق :|
11 بهمن 79 بود حدود ساعت 5... معمولا پنج شنبه ها عصري با مامان و دوقلوها مي زديم بيرون يا سينما يا خونه كسي... خواهرام اصرار داشتن كه بريم خونه ي عموم (تازه امده بودن تو اون محل دو تا كوچه بالاتر از خونه ي ما) ... هميشه سر زده مي رفتيم خونه شون، اماده شديم كه بريم... مامان تلفنو برداشت و رو به ما گفت بذاريد تماش بگيرم ببينم اگه هستن ميريم شايد آخر هفته هست زن عموتون رفته باشه خونه ي برادرش... محمد رضا كه اون موقع 10 سالش بود گوشي رو برداشت ... تنها خونه بود و مامانش رفته بود ختم انعام خونه ي يكي از همسايه هاشون ... به مامان گفت شماها بياين مامانم 1 ساعت ديگه بر مي گرده... مامان قبول نكرد گفت مامانت اومد زنگ بزن ما ميايم... منتظر مونديم كه تماس بگيرن ولي خبري نشد... اين جز مهالات بود كه محمدرضا يا مامانش تماس نگيرن ... خواهر كوچيكترم حدود دو ساعت بعد دوباره شماره خونه شونو گرفت وقتي ديد كسي جواب نمي ده دلخور شده بود بيشتر به خاطر اينكه نتونستن اون روز محمدرضا رو ببينن و باهم بازي كنن... تفاوت سنيشون با محمد رضا يكساله... حدس زديم شايد خواستن جايي برن يا جايي دعوت بودن كه به ما خبري ندادن... اون عصر پنج شنبه هم تموم شد ... بابام و داداشم اون شب از كارخونه زود تر از هميشه اومدن خونه ... دلخوري دوقلوها از اينكه نتونستن اون روز خونه ي عمو باشن باعث شده كه به بابا هم اعتراض كنند... حرف بابا اين بود: اونا كه اسير شما نيستن چه خبره هر روز و هر هفته اونجايين... حالا يه روزم خواستن برن جايي فردا اگه بودن مي ريتون خونه شون... اين صحبت ها سر سفره شام بود كه رد و بدل مي شد... پيرامون همين مسائل كه فردا چيكار كنيم و كجا بريم حرف مي زديم كه صداي زنگ تلفن بلند شد... بابا گوشي رو برداشت و بعد از سلام و احوالپرسي كوتاهي قاشق از دستش پرت شد تو بشقابش... سوال پرسيدنش كه كي ؟ چرا ؟ كجا؟ معلوم بود كه اتفاقي افتاده... تلفن قطع شد... عموم بود... از بيمارستان تماس گرفته بود... محمدرضا تو آي ، سي ، يو بيهوش بود... عمو و زن عمو و عليرضا و حميدرضا هم بيمارستان بودن... هنوز نمي دونستيم چي شده بود... بابا و مامان و داداشم راهي بيمارستان شدن... من موندمو دوقلوها ... احتمال ميداديم تصادف كرده باشه... هيچ يادم نمي ره اون ساعتهاي آخر پنج شنبه رو ... دعاي كميل از شبكه پنج بخش مي شد... اون موقع ها اعتقاداتم نوعي ديگه اي بود ... سه تاييمون رو به قبله نشسته بوديم دستامون رو به اسمون براش دعا مي كرديم... گريه هاي بي امون خواهرام و التماشون به خدا هنوز كه هنوزه تو ذهنم مونده... داداشم پسر عموهامو آورد خونه ي ما عليرضا 16 سالش بود و حميدرضا 13 ... نه تصادف كرده بودن ... نه مي خواستن برن مهموني... محمد رضا كنجكاو بود خيلي زياد... هميشه هم آچار و پيچ گوشتي دستش بود... تمام آزمايش هاي كتاب علوم بايد و بايد انجام ميداد... او روزها دريشون مربوط به بادكنك گازي بود... كسي خونه نبود فرصت و غنيمت شمرده رفته سراغ بادكنك گازي درست كردن... شيلنگ گاز و به لوله ي گاز وصل مي كنه... شير گاز و وصل مي كنه... كيسه زباله رو بر ميداره... در اتاقو قفل مي كنه... سر شيلنگ و ميذاره تو كيسه ي زباله و شير شيلنگ و باز مي كنه... كيسه پر مي شه و پاره مي شه... بوي گاز تو ساختمون مي پيچه... همسايه طبقه بالا... پله هارو مياد پايين در و مي شكنه و محمدرضا رو به اولين بيمارستان نزديك خونه مي رسونه... اينارو پسرعموهام تعريف مي كردن... منتظر مونديم تا بقيه از بيمارستان اومدن... دكتر به مامان گفته بود چون سرما خورده بود خيلي سريع گازو جذب مي كنه و نمي تونه عكس العملي نشون بده و مغزش از كار افتاده... زن عموم اون شب تا صبح فقط رو سجده بود و زار مي زد و خودشو لعنت مي كرد هنوز اميدوار بود... ولي چه اميدي... ساعت 7 كه برگشتن بيمارستان... قلبشم از كار افتاده بود... و واسه هميشه داغشو به دل عمو و زن عموم و بقيه گذاشت... جمعه بهشت زهرا تعطيل بود بايد تا شنبه واسه دفن كردنش صبر ميكرديم... زن عموم به حدي خودشو زده بود كه صورتش قرمز شده بود و پوست دستاش كنده شد بودو خوني... ناله هاش و كفر گفتناش... به حد ديوونگي داد مي زد... روسريشو برداشته بود كه مي گفت مي خوام از اين به بعد بي حجاب باشم... هر چي كفر بود نثار خدا كرد... سجاده شو پرت كرده بود وسط حيات و به هيچ عنوان نذاشت كسي نوار قرآن بذاره... شنبه صبح تابوتش و فرياد لا اله الا الله بدرقه كرديم... عموم موقع دفن كردنش بي هوش شد و زن عموم از حال رفت... واسه هميشه زير خروارها خاك تو قطعه 212 بهشت زهرا موندگارش كرديم... عموم و زن عموم تو همون چند روز به اندازه ي 10 سال پيرتر شده بودند... زن عموم افسردگي مطلق گرفته بود و از صبح تا شب تو خونه دنبال محمد رضا مي گشت و گريه مي كرد فك و فاميل و دوست و اشنا تنهاشون نذاشتن وضعيت خيلي بدي بود... زن عموم رو بچه هاش خيلي حساس بود... هيچ وفت تنهاشون نمي ذاشت به جز اون روزي كه رفته بود انعام... بچه اش ام پر كشيد و رفت... عذاب وجدان داغونش كرده بود... دكتر روان پزشك تشخيص داده بود كه يه بچه ي ديگه مي تونه اوضاع رو تا حدي روبراه كنه... زن عموم قبول نمي كرد تو سن 40 سالگي بود و مي گفت ديگه چيزي جز مرگ نمي خوام... انقدر گفتنو گفتن تا اين فسقلي سال 83 شد چاشنيه ي زندگيشون ... شيطنت هاي بي امونش... قيافش... حرف زدنش... كنجكاوي هاش كپي برداشته شده از محمد رضا... اسمشو محمدرضا گذاشتن ولي از همون اول متين صداش كرديم ...
... همه چي بي رنگ و معناست وقتي خيره ام به چشم هات ...
سكوتم از رضايت نيست دلم اهل شكايت نيست
چند ماه پيش اين پستو نوشته بودم... امروز از ثبت موقت رهاش كردم ... شال گردني رو كه چند روزي مي شد شروع كردم به بافتن بازبيني كردم كه اشتباهي نشده باشه از نصف بيشتر بافته شده بود اما همون اوايلش چند رج اشتباه بافته بودم اگه نمي شكافتم هم ديده نمي شد ولي خودم عادت كردم به منظم بودن... ولو شدم رو راحتيه پذيرايي... پاهامو رو ميزش قلاب كردم شالو از ميلها جدا كردم و با بي حوصلگي و آروم آروم شكافتم... انقدر آروم مي شكافتم و غرق تو افكاره خودم بودم كه روبروم وايستاده بود ،خيره شده بود به كار من... با لحني كه اعتراضم چاشنيش كرده بود گفت: چطور مي توني اين همه بي تفاوت باشي و صدات در نياد... چطور مي توني تا اين حد تحمل كني... آدم حرصش مي گيري تو ديگه زيادي خوبي !!! ... شونه هامو با بي تفاوتي بالا انداختم و كارمو ادامه دادم... اين بار با لحن بلندتري گفت دلم مي خواد بگيرم بزنمت حتي واسه شكافتن شال گردنتم لطيف كار مي كني... از اين همه كوتاه اومدنت حرصم ميگيره... از اين همه مهربونيت حالم بهم مي خوره !!! نه حوصله حرف داشتم نه حس جواب دادن ولي حرفاش رو افكارم اثر گذاشت... با دونه دونه هاي باز شده بند بند وجودم از هم باز مي شد... دوستي و اعتماد كه من با تو شروع كردم مثل همين بافتني شده كه تو دستام داشت رشته مي شد... اعتماد كامل كردم اونم مني كه خيلي محتاطم... مني كه نسبت به اعتماد كردن كاملا بد بينم... ولي كنارت مرحله به مرحله جلو امدم پا به پات حركت كردم و تار و پودهاي دوستيمونو محكم كردم... ولي فقط يه تلنگر باعث شد كه همه چي خراب بشه... وقتي مرور كردم رابطمونو... و وقتي فهميدم كجا بود كه من اشتباه كردم همه چي خراب شد همه چي شكافته شد برگشتم همون اول خط... و محاله ممكنه كه دوباره بتونم ببافم... مثل همون شال گردني كه الان كلاف نخ شده و پرتش كردم گوشه ي اتاقم... زماني رو كه گذروندم ديگه طي نمي كنم... هيچ كي ندونه تو خوب مي دوني كه من ...............
انگار آدما تو كامنت دوني بيشتر لذت مي برن كه پنهوني با هم حرف بزنن ... مي دونم آن لايني ... مي دوني منم هستم ... مي دونيم اگه پي.ام بديم چيزي جز حرفاي معمولي رد و بدل نمي شه ... ولي خيلي لذت داره وقتي برات كامنت ميذارم ... مي دويي مياي جواب مي دي يا به قول خودت درد و دل مي كني ... با اينكه مي دوني من نظرات رو تاييد نمي كنم نظرتو خصوصي مي فرستي... شايد هنوز اطمينان نداري شايدم چون مي دوني من كامنت خصوصي دوست دارم اينجوري ارسال مي كني !!! ... راستش اينارو گفتم كه بدوني منم از اين كامنت بازي لذت مي برم ... منم از اينكه بدوام بيام برات كامنت بذارم بي تاب مي شم... منم از اينكه تو دوست داري اينجوري باهام حرف بزني لبخند می زنم :)
گفت : مينا اصلا بازي نكن ... گفتم : حواسم هست ... نه بازي مي كنم نه ميذارم كسي باهام بازي كنه ... ادامه داد... آره فرمولش اينه : اعتماد نكن فقط لذت ببر... نه وابسته باش نه دلبسته ... بذار بين با هم بودنتون فاصله باشه بذار بين با هم بودنتون فاصله باشه بذار بين با هم بودنتون فاصله باشه بذار بين با هم بودنتون فاصله باشه فقط دونستن فرمول كاري نمي تونه بكنه ... بايد بتوني عمل كني ... اينم هميشه يادت باشه: تنها راهي كه مي توني اين فرمول رو پيدا كني، اينه كه: بپذيزي كه ممكنه اشتباه كني. ----------------------------------------------------------------------------------- پ.ن: انگاري پست قبل يه كم مبهم بود... تولد خودم بود... بيست و چهار سالگيم تموم شد... از همه ي اونايي كه به من و تبريك گفتن و همه ي اونايي كه فكر كردن تولد كسي ديگه بوده و تبريك گفتن ممنونم :*
|
About![]()
هیچ کس از جنس ما نبود این چنین Archivesشهریور 1388اسفند 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 Links
شاهين
کارشناسی |