|
از وقتي كه اقدام كرده واسه رفتن... فكر مي كنه ديگه شده آخر با كلاس و تنها دختر خوشگله روي زمين... مامانش همچين قربون صدقه اش ميره... يكي ندونه فكر مي كنه دختره ۳۳ ساله اش تازه شده ۱۸سالش... هميشه هم كلي خواستگار پولدار از تمام كشورهاي دنيا داره كه من هنوز نفهميدم چرا اين همه خواستگار درجه يك داشته نتونسته يكيشونو انتخاب كنه !!! ... مامان و دخترش لنگه هم ... هي اون مي گه اين پز مياد... دختره مي گه مامانه آب از لب و لوچش راه ميوفته... مخصوصا از وقتي كه برادرم نامزد كرده... اينا افاده هاشون شده طبق طبق... حالا چرا ؟؟؟ " الله و اعلم" ... دختره مي رقصه مامانه قند تو دلش آب مي شه... بعدشم شروع مي كنه به تعريف كردن كه تو هر مجلسي رفتيم همه خواستگار دختر من بودن.... دختر من اونجا تك بود... شده قضيه سوسكه و مادرش كه همش مي گه قربون دست و پاي بلوريت برم... والا هر كسي اگه دماغشو جراحي كنه... پوست صورتشو بكشه... گونه بذاره... ابروهاشو تا نصفه تيغ بزنه دنباله ي ابروشو رو هر ماه يه مدل كنه... موهاشو سالي بيشتر از 4 بار يا رنگ كنه يا مش يا كوتاه كنه يا فر... افتادگي پلكشو عمل كنه مي شه دختر خوشگله مامانش... ديشب مي گفت يه خواستگار داشت از آمريكا ميليارد ميليارد پول داشت... فلان خواستگارش از فرانسه تيليارد تيليارد پول داشت... همه هم از اون طرف دنيا ميان كه از ايشون خواستگاري كنن... جالب اينه كه خونه شون نميان... حتما قبلش با هم شام يا ناهار ميرن رستوران البرز يا نايب (فقط مامانه اين دو جا رو بلده كه غذاهاش گرونن :)) ) و جالب تر اينه كه همه كشته مردش مي شن... همه عاشقش مي شن و تا حالا يه مورد هم پيش نيومده كه پسره يا خانوادش از اينا خوششون نياد... برعكس اين دوتا... هر چي از تواضع و خوش برخوردي پسراشون بگم كم گفتم... دلم براشون مي سوزه كه چه جوري مي خوان ازدواج كنن... خدا به دختري رحم كنه كه مي خواد عروس اينا بشه ... از همين الان خواهرشون داره سازشو كوك مي كنه كه اينجوري مي كنم اونجوري مي كنم... طفلي عروساشون... ديشب به تمام معنا از برخوردشون بالا آوردم... يعني ادامه تحصيل تو يه كشور ديگه واسه مدرك دكترا تا اين حد رو شخصيت آدما تاثير داره يا واقعا اينا جنبشو ندارن ؟؟؟ ... نديد بديد شنيده بودما ولي آلان دارم با چشماي خودم مي بينم... البته 99 درصد حرفها و برخورداشون به خاطر وجود خانوم برادر تو اون مجلس بود... اينو بگم كه خفه نشم :-دي ... همون بحث داغ ازدواج و شوهر بود يكي برگشت گفت شوهر مثل كلاه مي مونه كه ميره رو سرت :-پي ... مامانه تندي بهش بر خورد كه خوب كلاه كه زياده واسه دختره من... اين كه خوبش بره مهمه... گفتم واااا ... شما كه اين همه كلاه خوب و درجه اعلا از تمام دنيا اومده بود سراغتون :))... يا كلاهش اندازه سرتون نبوده يا به سرتون بزرگ بوده... وگرنه كلاه عالي خيلي واستون ريخته انگاري!!! ... ديگه صداش در نيومد :-دي حالا گذشته اين حرفها كه اگه من اينجا نمي گفتم غم باد مي گرفتم واقعيتش اينه كه هر دختري خواستگار زياد داره ولي اينكه تا چه اندازه آدم و مرد زندگي باشه مهمه؟؟؟ ... تو تموم اين خواستگارا مي تونه دو يا سه مورد خوب وجود داشته باشه كه بشه روشون واسه زندگي حساب كرد... كه حالا يا انتخاب مي كنن و ميرن سر زندگيشون يا به خاطر كسي كه باهاش چندين سال دوست بودن و قرار ازدواج دارن اون چند مورد خوبم رد مي كنن... و هستن كسايي كه فقط دنبال ازدواج هستن و مورد خوب و بد براشون نداره هر كي پيش آيد خوش آيد ... و صد البته در مورد آقايونم همين موضوع صدق مي كنه ... اين واقعيت موضوع ِ ... حالا اينكه يكي بياد هي تعريف كنه كه هوار هوار خواستگار ِ فقط و فقط بي نظير داشته بشنو و باور نكن :)
هي غر مي زنم بهش مي گم دلم مي خواد يكي باهام همدردي كنه... نمي خوام انقدر بهم اميد واهي بدي و هي حرفهايي بزني كه مثلا من اروم شم... دلم مي خواد وقتي مي گم خسته ام از زندگي... بغلم كني... سرمو بذاري رو سينه ات ... انگشتاتو لاي موهام رها كني و واسه يه بارم كه شده بهم بگي ... هر چي دل تنگت مي خواد بگو... هر چي كه اينجوري خاموشت كرده بگو... همه ي درداتو بگو گوش مي كنم... ولي چه خياله باطلي... هر وقت غر زدم و شكايت كردم همش افكار منو نفي كردي و خواستي بهم بفهموني كه بي خيال باشم و به چيزي فكر نكنم... واسه همين كه من زبونم بند مياد وقتي مي خوام از لحظه هاي نگرونيم بگم... آره مهربون مي دونم تو مي خواي به روش خودت منو آروم كني... ولي آروم كردن من فرق داره... بايد روش خودمو ياد بگيري... پ.ن: اين روزا شدم يه كوهي از نگراني و استرس... كوچكترين صداي بلندي رعشه به اندامم مياره و تا ساعت ها بدنم آرامش نداره.... اين روزا شدم استوره ي آرامش و مهربوني واسه تو... اين روزا دلواپسي هام واسه نگراني هاي مامانم دوچندان شده... دارم واسه همه صبوري مي كنم و صدام در نمياد... پ.ن: مسنجرمو پاك كردم كه از شركت نتونم چت كنم... براتون مي نويسم چرا !!!
...تمامِ نا تمامِ من با تو تمام مي شود... |
About![]()
هیچ کس از جنس ما نبود این چنین Archivesشهریور 1388اسفند 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 Links
شاهين
کارشناسی |