|
اين چند وقتي كه نبودم بيشتر وقتم تو شركت بودم و سرگرم كارهاي نمايشگاه ، جمعه هم آخرين روزش بود و بالاخره بعد از اين روزهاي فشرده كاري به خوبي برگزار شد و تموم شد اولين تجربه نمايشگاهي بود و تجربه خوبي هم بود... تو اين يك ماه گذشته از صبح تا تاريكي عصر شركت بودم و كاراي طراحي و چاپ و اين جور كارها رو انجام ميدادم خستگي روزهاي قبل از نماشگاه به كنار ، 4 روزي كه با همكارام غرفه رو اداره مي كرديم واقعا سخت بود 6 ساعت كامل واستاده بوديم فقط حرف مي زديم و توضيح ميداديم ، روز آخرش كه واقعا از نفس افتاده بوديم به هر حال خيلي خوب بود و بازتاب خوبي هم داشت :) دانشگاه پيام نور و بي خيال شدم ، خيلي برام سخت بود خيليا ، اصلا توانشو نداشتم ، از صبح تا شب كه شركتم ، شبم مي رفتم خونه كتابارو كه ميديدم فرار مي كردم از اتاقم ، با اين خستگي بخواي بشيني كتاباي 500-600 صفحه اي بخوني اونم چي؟؟؟ رشته اي كه اصلا ربطي به رشته ي قبليت نداره واقعا مشكل بود از طرفي خيلي هم رو اعصابم بود عذاب مي كشيدم كه كِي بخونم اين كتابارو ؟ نه مي تونستم سر كلاسهاش برم نه جزوه اي در كار بود تو يه تصميم قاطعانه كاملا بي خيالش شدم و يه كوله بار سنگيني رو از خودم جدا كردم. حالا اين چند ماه دغدغه اي كه در پيش هست بگذره دوباره يه فكري به حال درس خوندنم مي كنم. اين روزها هم، هر كي تو دوست و خونه و شركت گرفتاري داره ياد من مي افته، از همه بيشترش از طرف خونه هست بابا از يه طرف مامان يه جور ديگه گير ميده خواهرهامم كه نمي توني بهشون نه بگي ، دوستام كه هوار هوار، يعني هر كي هر كاري مي خواد انجام بده يا منو مي خواد دنبال خودش يدك بكشه يا من كارهاشو براش انجام بدم ، البته نه اينكه بخوام منتي بذارما نه ! ولي همين كاراي به اصطلاح كوچيك وقتي جمع مي شن نمي دوني كدومشو انجام بدي :| ؟؟؟ بدتر از اين كه نتوني بهونه بگيري و غر بزني چون هيچ كس حاضر نيست همراهيت كنه و آرومت كنه همه و همه و همه به فكر خودشونن اگرم بخواي بي قراري كني نه تنها دلداريت نميدن نه تنها ازت نمي پرسن چي شده كه انقدر نا آروم شدي و بي طاقت ؟؟؟اينا رو كه نمي پرسن هيچ ازت طلبكارم مي شن ... از اينكه تو قيد و بند باشم خيلي بدم مياد ، از اينكه يكي ديگه بخواد برام تعيين تكليف كنه متنفرم ، از اينكه به خاطر اينكه كسي رو خيلي دوست دارم بايد به حرفاش گوش بدم احساس خوبي ندارم !!! دلم رهايي مي خواد آزادي مي خواد اونجوري كه اگه ماه ها هم تنها بودم و هر كاري كردم و هر جايي رفتم كسي بازخواستم نكنه ، مي فهمي يا داد بزنم كه تو بفهمي ؟؟؟ پ.ن: من هنوزم نفهميدم كه تو چرا فكر كردي منم تو بازي هاي تو نقشي دارم!!! چرا من بايد بازيت ميدادم !!! اصلا يعني چي Game over ؟؟؟ ... هر چي فكر مي كنم فقط به اين نتيجه مي رسم يه نفري اين وسط به حكم اينكه منو از تو دور كنه و رابطه ي منو با تو قطع كنه براساس افكار و تخيل خودش يه حرفايي رو به ناحق نقل قول كرده و تو هم بدون هيچ حرفي فقط يه طرفه قضاوت كردي و جواب همه ي دوستت دارم هاي منو اونجوري كه نبايد دادي :|
خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا التفاتی به اسیران بلا نیست ترا ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود جان من اینهمه بی باک نمی باید بود همچو گل چند به روی همه خندان باشی همره غیر به گلگشت گلستان باشی هرزمان بادگری دست و گریبان باشی زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی جمع با جمع نباشند و پریشان باشی یاد حیرانی ما اری و حیران باشی ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد به جفا سازد و صد جور برای تو کشد شب به کاشانه اغیار نمی باید بود غیر را شمع شب تار نمی باید بود همه جا با همه کس یار نمی باید بود یار اغیار دل ازار نمی باید بود تشنه ی خون من زار نمی باید بود تا به این مرتبه خونخوار نمی باید بود من اگر کشته شوم باعث بد نامی تست موجب شهرت بی باکی و خود کامی تست دیگری جز تو مرا اینهمه ازار نکرد جز تو کس در نظر خلق مرا خار نکرد انچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد هیچکس سنگین دل بیدادگراین کار نکرد این ستمها دگری با من بیمار نکرد هیچکس اینهمه ازار من زار نکرد گر ز ازردن من هست غرض مردن من مردم ازار مکش از پی ازردن من جان من سنگدلی دل به تو دادن غلط است بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است چشم امید به روی تو گشادن غلط است روی پر گرد به راه تو نهان غلط است رفتن اولاست ز کوی توفتادن غلط است جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است تو نه انی که غم عاشق زارت باشد چون شود خاک بر ان خاک گذارت باشد مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست شرح درمانگی خود به که تقریر کنم عاجزم چاره ی من چیست چه تدبیر کنم نخل نوخیز گلستان جهان بسیار است گل این باغ بسی سرو روان بسیار است جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است ترک زرین کمر موی میان بسیار است با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است نه که غیرازتوجوان نیست جوان بسیاراست دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند قصد ازردن یاران موافق نکند مدتی شد که در ازارم و می دانی تو به کمند تو گرفتارم و می دانی تو از غم عشق تو بیمارم و می دانی تو داغ عشق تو به جان دارم و می دانی تو خون دل از مژه می بارم و می دانی تو از برای تو چنین زارم و می دانی تو از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز مکن ان نوع که ازرده شوم از خویت دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت نکنم بار دگر یاد قد دلجویت دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت بشنو پند و مکن قصد دل ازرده ی خویش ورنه بسیارپشیمان شوی ازکرده خویش چند صبح ایم و از خاک درت شام روم از سر کوی تو خود کام به نا کام روم صد دعا گویم و ازرده به دشنام روم از پیت ایم و با من نشوی رام روم دور دور از تو من تیره سر انجام روم نبود زهره که همراه تو یک گام روم کس چرا اینهمه سنگین دل بد خو باشد جان من این روشی نیست که نیکو باشد از چه با من نشوی یار چه می پرهیزی یار شو با من بیمار چه می پرهیزی چیست مانع ز من زار چه می پرهیزی بگشا لعل شکر بار چه می پرهیزی حرف زن ای بت خونخوار چه می پرهیزی نه حدیثی کنی اظهار چه می پرهیزی که ترا گفت به ارباب وفا حرف مزن چین بر ابرو زن ویک بار به ماحرف مزن درد من کشته ی شمشیر بلا می داند سوز من سوخته داغ جفا می داند مسکنم ساکن صحرای فنا می داند همه کس حال من بی سر پا می داند پاکبازم هم کس طور مرا می داند عاشقی همچو منت نیست خدا می داند چاره ی من کن و مگذار که بیچاره شوم سر خود گیرم و از کوی تو اواره شوم از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت چهره الوده به خوناب جگر خواهم رفت تا نظر میکنی از پیش نظر خواهم رفت گر نرفتم ز دردت شام سحر خواهم رفت نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت نیست باز امدنم باز اگر خواهم رفت از جفای تو من زار چو رفتم رفتم لطف کن لطف که این بار چو رفتم رفتم چند پا مال چند در کوی تو با خاک چند پا مال جفای تو ستمگر باشم چند پیش تو به قدر از همه کمتر باشم از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم می روم تا به سجود بت دیگر باشم باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی؟ طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی؟ سبزه دامن نسرین تر ا بنده شوم ابتدای خط مشکین ترا بنده شوم چین بر ابرو زدن و کین ترا بنده شوم گره ابروی پر چین ترا بنده شوم حرف ناگفتن و تمکین ترا بنده شوم طرز محبوبی و ایین ترا بنده شوم الله الله ز که این قاعده اندوخته ای کیست استاد تو اینها ز که اموخته ای اینهمه جور که من از پی هم می بینم زود خود را به سر کوی عدم می بینم دیگران راحت و من اینهمه غم می بینم همه کس خرم و من درد و الم می بینم لطف بسیار طمع دارم وکم می بینم هستم ازرده و بسیار ستم میبینم خرده بر حرف درشت من ازرده مگیر حرف ازرده درشتانه بود خرده مگیر انچنان باش که من از تو شکایت نکنم از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم پیش مردم ز جفا ی تو شکایت نکنم همه جا قصه ی درد تو روایت نکنم دیگر این قصه بی حد و نهایت نکنم خویش را شهره ی هرشهر و ولایت نکنم خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است سوی تو گوشه چشمی زت و گاهی سهل است وحشی بافقی |
About![]()
هیچ کس از جنس ما نبود این چنین Archivesشهریور 1388اسفند 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 Links
شاهين
کارشناسی |