|
برنامه ریزی کرده بودم که این 5 روز تعطیلات فقط تو خونه باشم و استراحت کنم ولی نشد یعنی نذاشتن یه مسافرت اجباری ما رو بردن که همش همراه بود با غر زدن از طرف من … اینکه چرا؟؟؟ علت زیاد داره منم حال و حوصله توضیح دادن ندارم ... جمعه با هر ترفندی که بود مجبورشون کردم برگردیم ... از ساعت 7 بعدازظهر جمعه خوابیدم تا شنبه 12 ظهر این واسه من که خوابم بیشتر از 6 یا 7 ساعت در شبانه روز نیست یعنی فاجعه !!! این 17 ساعت خواب زیادم باعث شد که دیشب خوابم نبره خیره شده بودم به سقف اتاقم و به این فکر می کردم من اگه صبح از خواب بیدار نشم و بمیرم کی چه عکس العملی نشون میده کی بیشتر از همه از نبودن من ناراحت می شه ؟؟؟ من اگه بمیرم مامان چیکار می کنه ... چیکار می تونه بکنه جز اینکه بشینه شب تا صبح برام گریه کنه یا وقتی منو تو کفن ببینه از حال بره که چرا من بدون اینکه آرزوش رو براورده کنم و بجای لباس عروسی لباس عزا پوشیدم ... می تونم تصور کنم بدون شک مامان بعد از این همه مصیبت و مرگ داداش جوونش ... خواهر زاده ی 24 سالش و تموم اطرافیان جوونی که رفتن مرگ، من از پا درش میاره و یه افسرده مطلق می شه... بابامم چی؟؟؟ چاره ای داره به جز اینکه بازم از صبح تا شب دنبال این باشه که زندگی رو بچرخونه ... اونم داغون می شه ... مخصوصا اگه هر شب یه این فکر کنه که سر چه چیزایی منو از خودش دور کرده و رنجونده ... سر چه حرفهایی اشک منو در آورده ... یعنی واقعا می شینه به این چیزها فکر می کنه ؟؟؟ راستی اگه این زنده بودن روح بعد از مرگ و دیدن تمام اتفاقات بعد از مرگ حقیقت داشته باشه و من بمیرم اونوقت بعد از مردنم بشینم نگاه کنم گه خواهرام از نبودن من از مردن من دارن بی تابی می کنن خودم چه جوری باید طاقت بیارم که اشک های این دو تا رو ببینم !!! اینا که یه لحظه بی من نمی تونن نفس بکشن ... وای اونوقت باید نگاهشون کنم و تو عالمی که هیچ کی نمی تونه روح زنده ی منو ببینه هی بمیرم و بمیرمو داد بزنم که من نمردم زنده ام ؟؟؟ داداشم چی اونم که می دونم جونش به جونه من بسته ست ... یعنی واقعا بعد از مرگم بعد از اینکه منو زیر خروارها خاک تنها گذاشتن بی خبال من می شن و دیگه بهم فکر نمی کنن... آرزو می کنم اینجوری باشه اینجوری که انقدر خاک سردشون کنه که لحظه ای به فکر من نیفتن که خاطرشون ناراحت بشه ... بین فک و فامیل کی برام ناراحت می شه ... اونایی که دوستم داشتن یا شایدم بیشتر واسه خانواده ام ناراحت بشن که چه جوری باید نبود منو تحمل کنن ... فامیل های دور که زود یادشون میره فامیل های نزدیکم که تا چند وقت میان به مامان سر می زنن میرن سر خونه و زندگیشون ... اونا هم فقط دلشون می سوزه که من چقدر کم عمر کردم و رفتم نه بیشتر؟؟؟ مگه تا حالا واسه کسی بیشتر از این دل سوزوندن که واسه من دل بسوزونن !!! شاید این وسط رویا دختر داییم بیشتر از همه برام دل تنگی کنه ... بچه های فامیلم تو یادشون می مونم ؟؟؟ یعنی بهونه ی منو می گیرن ؟؟؟ یعنی بازم می گن بریم خونه ی مینا ؟؟؟ از دوستام چی ؟؟؟ کی بیشتر منو دوست داره ... بدون شک همشون ... چون دوستی های من خیلی عمیق بوده و هست و تمام دوستام از وقتی که باهاشون دوست شدم تا همین الان هر از گاهی یادی می کنن ... ولی اونایی که ارتباطشون بیشتر بوده ... بیشتر نبود منو احساس می کنن ... می تونم چند تاییشونو اسم ببرم ولی اگه اسم بقیه رو نگم ... وبلاگو بخونن اونم این پست رو اگه من تا اون موقع نمرده باشم رسما میان ناکارم می کنن ... تو این همه دوست و فامیل و اشنا فقط می دونم یه نفر هست که خیلی دلش برام تنگ می شه نمی دونم چرا احساس می کنم اگه من نباشم اگه من بمیرم اونم دیگه نیست و می میره ... یه نفری که همیشه و تو همه حالی به من فکر می کرده و می کنه ... یه نفری که اینجوری دوست داشتنشو دوست دارم ... بی توقع ... پاک ... بی ریا ... یه نفری که اگه من براش تب کنم برام می میره ... اگه من لب تر کنم برام از جونش می گذره ... یه نفری که طاقت غم و غصه و ناراحتی منو نداره ... یه نفری که تنها و تنها و تنها به خاطر خودم ناراحت می شه نه به خاطر خودش ... یه نفری که من اونو بهترین دوست خودم از جنس مخالف می دونم ... بی آزار و بی آلایش ... اگه دختر باشی کم پیش میاد که باور کنی یه جنس مخالف می تونه اینجوری و به دور از هر انتظاری دوستت داشته باشه ... شایدم من اینجوری فکر می کنم ... ولی نه باور دارم که همین حسی رو که گفتم نسبت به من داره ... اینم مطمئنم که من بمیرم همش می ناله که چرا حرف هایی رو که باید به من می زده هیچ وقت به من نزده و خودشو عذاب داده ... می دونی که با توام ... می دونی یا بلند بلند بگم؟ فقط می مونه یه نفر دیگه، که خیلی دوست دارم بدونم عکس العملش چیه ... ولی از اونجایی که این آدم اصلا قابل پیش بینی نیست اصلا نمی تونم بشناسمش هر چی فکر کردم به جایی نرسیدم که بعد از من چیکار می کنه؟؟؟ :| شماها تا حالا به این موضوع فکر کرده بودید ؟؟؟ فکر نکنید ... اونوقت باید تا صبح واسه مردن خودتون اشک بریزید ... صبحم با چشم های قرمز و پف کرده باید برید سر کار ... همشم خمیازه بکشید ... اینم بگم باید از صبح که بیدار می شین تا وقتی چشم هاتون به حال عادی برنگشتن جواب هزارون چشم پرسون دیگه رو بدید که چرا گریه کردی ... با کسی دعوات شده ... اتفاقی افتاده ... کسی مرده ؟؟؟
شايد براي تو مهم نباشه شايد به نظر تو خيلي اين حرفها پيش پا افتاده باشه ... ولي اين حرفهاي پيش پا افتاده و كوچيك واسه من يه كوهي مي شه و مي شينه روي دلم ... سنگيني مي كنه روي دلم ... بي روحم مي كنه ... بي حوصله ام مي كنه ... دل نازكم مي كنه ... زود رنجم مي كنه ... هي دارم با خودم كلنجار ميرم كه نشنيده بگيرم بعضي از حرف ها رو نمي شه كه نمي شه ... هي مي خوام مثل هميشه باشم ... بگم و بخندم ... بال بال بزنم واسه بودنت نمي شه ... بدم مياد از شكايت كردن ... از ناليدن ... دلم بي تاب شده ... دل تنگيش مياد دلم ... چشم هام اين روزا منتظر يه تلنگر موندن كه ببارنو ببارن ... هيچ كلامي ... هيچ هم صحبتي ... هيچ دوستي ... نمي تونه آرومم كنه ... شادم كنه ... يا تو خودمم ... يا خيره به روبرو نشستم و نمي دونم كجا سير مي كنم ... حالم دست خودم نيست ... روحيه ام انيجوريه ... يه وقتايي يه حرفي كه اصلا انتظارشو ندارم ... شنيدنش داغونم مي كنه ... رشته ي احساسمو پاره مي كنه ... مرددم مي كنه ... مي شم اينجوري ... وقتي با كسي حرف مي زنم هيچي نمي فهمم ... يا انقدر بي حالم كه خودش پشيمون مي شه ... انگار اين چند كلمه كوبيده شده تو سرم ... يا همه ي سنگينيش منو از پا انداخته ... هيچ انرژي برام نمونده كه بتونم باهاش مقابله كنم ... از همه بدتر اينكه كسي نفهمه ... درك نكنه چته ؟؟؟ ... يه چيزي كه منو خالي كنه از تمام اين گرفتگي وجود داره !؟
|
About![]()
هیچ کس از جنس ما نبود این چنین Archivesشهریور 1388اسفند 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 Links
شاهين
کارشناسی |