تبليغاتX
نهایت زندگی





















نهایت زندگی

گستره ی محبت

 

از خدا خواستم عادت های زشت را ترکم بدهد.خدا فرمود: خودت باید آنها را رها کنی.از او خواستم معلولی را شفا دهد. فرمود:لازم نیست روحش سالم است.جسم هم که موقت است .از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند.فرمود: صبر حاصل سختی و رنج است.عطاکردنی نیست،آموختنی است.گفتم :مرا خوشبخت کن.فرمود:"نعمت" ازمن،خوشبخت شدن از تو.از او خواستم روحم را رشد دهد.فرمود: نه خودت باید رشد کنی.من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم تا بارور شوی.از خدا خواستم تا کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم،فرمود: من برای اینکار به تو "زندگی" داده ام.از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد من هم دیگران را دوست بدارم. خدا فرمود:آها، بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد!

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت10:26توسط مینا | |

نمی گم هر چی حس و حال خوب وجود داره ... این روزها دارم ... ولی پرم از حس های خوب و دارم پر

می شم از حس های خوب تر ... هر چی حس و حال بد وجود داره بهش فکر نمی کنم ... چون می دونم

اینایی که ذهنمو درگیر کردند حل می شن ... و درگیرها کم کم می شن ... این روزها دلم فقط و فقط تو

رو می خواد با هر چی حس نابه ... شماها نمی تونید بفهمید که من چقدر علارغم بیماری (جسمی)

که به جونم افتاده چقدر از نظر روحی عالیم ... دلم نمی خواد این روحیه ی خوبو از دست بدم ... همش

دارم انرژی مثبت میدم و به جاش هوار هوار می گیرم ... می دونم اگه هر کسی به جای من بود همین

بود ... عاشقی ... دوست های خوب ... همراهان خوب تر ... بابایی مهربون ... صورتی ِ مهربون تر ...

انگاری این روزها هر چیزی که خوبه داره میاد سراغم ... فقط دارم به بهترین حالت ها نگاه می کنم و

بهترین ها رو خلق می کنم ... جواب دادن ... و می دونم بازم جواب می ده ... یه روزی نه چندان دور

میام تمام این روزها رو می نویسم ... می نویسم ... می نویسم ... و روزی هزاران مرتبه خدایم رو

پاس می دارم ...

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت9:9توسط مینا | |

 

مواظب خودت باش.

- نمی خوام

چی رو نمی خوای ؟؟؟

- مواظبه خودم باشم.

چرا ؟؟؟

- تو مواظبم باش.

چرا ؟؟؟

- اینجوری شیرین ترِ

 

+نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت9:17توسط مینا | |

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.

فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد: « چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد؟ »

خداوند پاسخ داد : « دستور کار او را ديده ای ؟ »

او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد.

بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند.

بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند..

بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود.

بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.

و شش جفت دست داشته باشد.

فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.

گفت : « شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟ »

خداوند پاسخ داد : « فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند.

تازه به اين ترتيب، اين می شود يک الگوی متعارف برای آنها. »

خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.

يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد،

از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.

يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!

و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،

بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد.

فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگيرد.

«
اين همه کار برای يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد » .

خداوند فرمود : نمی شود !!

چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم.

از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند

و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.

فرشته نزديک شد و به زن دست زد.

«
اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی » .

«
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد . »

فرشته پرسيد : « فکر هم می تواند بکند ؟ »

خداوند پاسخ داد : « نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد . »

آن گاه فرشته متوجه چيزی شد و به گونه زن دست زد.

«
ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد. »

خداوند مخالفت کرد : « آن که نشتی نيست، اشک است. »

فرشته پرسيد : « اشک ديگر چيست ؟ »

خداوند گفت:« اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش. »

فرشته متاثر شد

شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند.

زن ها قدرتی دارند که مردان را متحير می کند.

همواره بچه ها را به دندان می کشند.

سختی ها را بهتر تحمل می کنند.

بار زندگی را به دوش می کشند،

ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.

وقتی می خواهند جيغ بزنند، با لبخند می زنند.

وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند.

وقتی خوشحالند گريه می کنند.

و وقتی عصبانی اند می خندند.

برای آنچه باور دارند می جنگند.

در مقابل بی عدالتی می ايستند.

وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، « نه » نمی پذيرند.

بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.

برای همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.

بدون قيد و شرط دوست می دارند.

وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند.

در مرگ يک دوست، دل شان می شکند.

در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند،

با اين حال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.

آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند و برای شما ايميل می فرستند

که نشان تان بدهند چه قدر برای شان مهم هستيد.

قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد.

زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند.

می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته ای را التيام بخشد.

کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است،

آنها شادی و اميد به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند.

زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند.

و خدا بزرگ بود و او بود كه داناي اسرار است.

 

حالا من هی می گم زن بودن خیلی سخته تو باور نکن ... باشه ؟؟؟

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت9:15توسط مینا | |

 

۱- من به چشم خود دیده ام که آرام ِ جانم میرود. هنوزم که صداتو موقع خوندن این شعر تو گوشم فریاد می زنه ... بغض خفه م  می کنه.

۲- می گن وقتی یه نفر پیشونیتو می بوسه یعنی اینکه حمایتت می کنه ... ممنونم.

۳- هق هق من ... بی قراری های من ... کم طاقتی تو ... چشم باز کردم دیدم اشک هاتو پشت دود ِ سیگارت مخفی کردی ... بدونه کوچکترین تردیدی تمومش کردم.

۴- اگر دورم ز دیدارت نشان بی وفایی نیست ... مهم آن است که نامت را همیشه بر زبان دارم.

۵- همش شد خاطره خاطره خاطره ... شیرین گذشت.

۶- عجب!!! تو یادآوری کردی که اولین دیدارمون دقیقا دو سال پیش همچین روزی بود.

۷-اینم عکس توله سگ من.

۸- حس مادری رو دارم که بچه شو ازش جدا کردن.

۹- قول دادم فراموش کنم و گریه نکنم.

ادامه دارد...

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: از تو اگه بخوام بنویسم تمومی نداره ... فقط چون می دونم آدرس اینجا رو داری و میای می خونی  ... اون چیزایی که برای تو هم یاداوری می شه ... خلاصه نوشتم ... خودت خوب می دونی اینجا نمی شه واضح نوشت ...

پ.ن: این پست کاملا خصوصیه و به خودم مربوطه نیاین بپرسین واسه کی نوشتی ... داستان چی بوده  ...

+نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت8:55توسط مینا | |